نصیر
لغتنامه دهخدا
نصیر. [ ن َ ] (اِخ ) (میرزا...) ابن هاشم بیگ تهرانی از شعرای قرن یازدهم است و به روایت نصرآبادی «مدتی به متصدیگری محال خالصه ٔری مشغول بود، بعد از آن محرر دارالانشاء شد بعد از آن وزیر قراباغ شده ، در آن اوقات فوت شد» او راست :
زاهد از مجلس چو برخیزد شود هنگامه گرم
چون زمستان بر طرف گردید سرما بگذرد.
شد فزون آب لب از لعلش ز تأثیر شراب
کار دامن می کند بر آتش یاقوت آب .
و رجوع به نگارستان سخن ص 133 شود.
زاهد از مجلس چو برخیزد شود هنگامه گرم
چون زمستان بر طرف گردید سرما بگذرد.
شد فزون آب لب از لعلش ز تأثیر شراب
کار دامن می کند بر آتش یاقوت آب .
و رجوع به نگارستان سخن ص 133 شود.