نام
لغتنامه دهخدا
نام . (اِ) لفظی که بدان کسی یا چیزی را بخوانند. اسم . (حاشیه ٔ برهان قاطع چ معین ) (از فرهنگ نظام ). اسم علم چیزی . (بهار عجم ) (آنندراج ). اسم . (السامی ) (دانشنامه ٔ علائی ). کلمه ای که به کار می برند در تعیین شخص یا چیزی و به تازی اسم گویند. (ناظم الاطباء). اسم هر کس و هر چیز که بدان شناخته شود. علم :
ای خسروی که نزد همه خسروان دهر
بر نام و نامه ٔ تو نواو فرسته شد.
شه نیمروز است و فرزند سام
که دستانش خوانند شاهان به نام .
سپه بر سپرها نوشتندنام
بجوشید شمشیرها در نیام .
یکی پرهنر بود و نامش گراز
کز او یافتی شاه آرام و ناز.
به نام و کنیتت آراسته باد
ستایشگاه شعر و خطبه تا حشر.
غرض من از آوردن نام این مردمان دو چیز است . (تاریخ بیهقی ص 245). هیچکس را زهره نباشد که نام خواجه به زبان آرد جز به نیکوئی . (تاریخ بیهقی ). این دیبای خسروانی که پیش گرفته ام به نامش زربفت گردانم . (تاریخ بیهقی ص 393).
زخوشّی بود مینو آباد نام
چو بگذشت از او پهلوان شادکام .
گر به صورت بشری پیشه مکن سیرت گرگ
نام محمود نه نیک آید با فعل ذمیم .
ای به خراسان در سیمرغ وار
نام تو پیدا و تن تو نهان .
چون داد کنی خود عمر تو باشی
هرچند که نامت عمر نباشد.
و به مرو مردی بود از عرب نام او عبداﷲبن عمر بوی [ به المقنع ] بگروید. (تاریخ بخارا نرشخی ص 79). دیهی بود در کش نام آن دیه سونج . (تاریخ بخارا ص 79).
شنو دعای مرا پس بخوان ثنای مرا
که نام محتشمان را ثنا کند معروف .
معدوم شد مروت و منسوخ شد وفا
زآن هر دو نام ماند چو سیمرغ و کیمیا.
لاف مردی زند حسود ولیک
نام زنگی بسی بود کافور.
چون نیک نظر کنم نزیبد
چون نام تو زیوری قضا را.
نام تو چو روزگار معروف
کام تو چو روزگار غالب .
ترسم که چو صبر در غم تو
نام تو بسوزد از زبانم .
آن تیر ز شست تست زیرا
نام تو نوشته بود بر تیر.
در نام نگه مکن که فرق است
از زاده ٔ عوف و پور ملجم .
نیکوئی کن شها که در عالم
نام شاهان به نیکوئی سمراست .
به مغرب گروهی است صحرا خرام
مناسک رها کرده ناسک به نام .
نام احمد نام جمله انبیاست
چون که صد آمد نود هم پیش ماست .
هر دو گر یک نام دارد در سخن
لیک فرق است این حسن تا آن حسن .
برخیز تایک سو نهیم این دلق ازرق فام را
بر باد قلاشی دهیم این شرک تقوی نام را.
سعدیا مرد نکونام نمیرد هرگز
مرده آن است که نامش به نکوئی نبرند.
اندر این ملک و پادشاهی خود
ثبت کن نام بیگناهی خود.
اختلافی که هست در نام است
ورنه سی روز بیگمان ماهی است .
کامروز می کنند ز بهردوام نام
شاهان روزگار توسل به شعر من .
نام من رفته ست روزی بر لب جانان به سهو
اهل دل را بوی جان می آید از نامم هنوز.
چه نام است این که پیش اهل بینش
شده نقش نگین آفرینش .
زهی نام تو سردیوان هستی
ترا بر جمله هستی پیشدستی .
چه شیرین تلخ بهری تلخکامی
ز شیرینی همین قانع به نامی .
میکرد شبی نسبت خود شمع به خوبان
چون خواست که نام تو برد سوخت زبانش .
ای کاش که طالع ندهد چون کامم
بر صفحه ٔ ایام نبودی نامم .
غیرتم بین که برآرنده ٔ حاجات هنوز
از لبم نام تو هنگام دعا نشنیده ست .
شیران جهان گردن تسلیم گذارند
از سلسله ٔ زلف تو چون نام برآید.
از نام دو چشم خود چه پرسی
این فتنه گر است وآن دگر شوخ .
گویاهمه غم های جهان در یک جا
گرد آمده بود عشق نامش کردند.
رشکم ز گفتگوی تو خاموش میکند
نامت نمی برم که دلم گوش می کند.
بر زبان نام تو دایم بایدم بردن ولی
رشک نگذارد که از دل بر زبان آرم ترا.
هزار بار قسم خورده ام که نام ترا
به لب نیاورم اما قسم به نام تو بود.
بازآ که نام وعده خلافی نمی برم
باز که دیر آمدنت را بهانه نیست .
مگر که روز همه نام شاه داشت به لب
که بیدرنگ شب از پیش وی گرفت شتاب .
شعر من دانی شیرین ز چه باشد صنما
بس که نام لب تو بر لب من کرده گذر.
سرو را نام چرا مردم آزاد کند
نه که او خدمت آن قد چو شمشاد کند.
نام حلوابر زبان راندن نه چون حلواستی .
نام زر در لغت فارس از آن است درست
که به زرکار درست آید و بی زر دشوار.
شعرم از نام تو زیب و فر گرفت
رتبه از شعرای بالاتر گرفت .
کرده منوچهر پدرنام او
تازه تر از شاخ گل اندام او.
نامش مریخ خداوند عزم
کارش پروردن مردان رزم .
- بنام ایزد یا بنامیزد ؛ عبارت تحسین و اعجاب ، نظیر: ماشأاﷲ! چشم بد دور! :
بنام ایزد رخی هر هفت کرده .
جامه ای را ماند آن عارض بنام ایزد که او
ز آب و آتش پود دارد وز مه و خورشید تار.
- به نام کسی بودن ؛ نامزد او بودن : و خواهری که از آن ما به نام وی است فرستاده آید تا ما را داماد و خلیفه باشد. (تاریخ بیهقی ).
- || ظاهراً بدو تعلق داشتن . اسماً متعلق و مربوط به او بودن :
معشوق به نام من و کام دگران است
چون غُرّه ٔشوال که عید رمضان است .
|| شهرت . آوازه . (حاشیه ٔ برهان قاطع چ معین ) (ناظم الاطباء). اشتهار. صیت . معروفیت :
نبینی که با گرز سام آمده ست
جوان است و جویای نام آمده ست .
به پیش آمدندش بزرگان شهر
کسی کش ز نام و خرد بود بهر.
خداوند نام و خداوند تخت
دل افروز و هشیار و بیداربخت .
پی نام و نانند خلق زمانه
تو مر خلق را مایه ٔ نام و نانی .
به فضل و خوی پسندیده جست باید نام
دگر به دادن نام و به بذل کردن زر.
از خدمت تو فخر و هم از خدمت تو جاه
از خدمت تو نام و هم از خدمت تو کام .
ای میر نوازنده و بخشنده و چالاک
ای نام تو بنهاده قدم بر سر افلاک .
عبدوس نیز نام و جاه یافت . (تاریخ بیهقی چ ادیب ص 394).
به لشکر بود نام نیروی شاه
سپهبد چه باشد چو نبود سپاه .
کاهد از کلک و بنانش هر دم
دفتر و کلک عطارد را نام .
قومی بر این نمط که شنیدی و طایفه ای خوان نعم نهاده و دست کرم گشاده طالب نامند. (گلستان ).
- امثال :
نام آباد و ده ویران ، نظیر: اسم بی مسمی . (از بهار عجم ). در مورد کسی یا چیزی گفته می شود که شهرت و آوازه ای بیش از ارزش و اهمیت واقعی خود داشته باشد :
ملک یونان بر شهر خردش
نام آباد و ده ویران است .
نام بلند به که بام بلند؛ شهرت و نام نیک و افتخار به که جمع مال و ثروت .
- از نام بهر داشتن ؛ مشهور بودن . شهرت داشتن . شهره بودن :
وز آن پس همه نامداران شهر
کسی کش بد از نام و از گنج بهر.
به جشن آمد آن کس که بد او به شهر
بزرگان که از نام دارند بهر.
- بانام ؛ نامی . مشهور. معروف . شهیر. بلندنام . مشتهر. سرشناس : اگر توقف کردمی چون روزگار دراز برآمدی ... اثر این خاندان بانام مدروس گشتی . (تاریخ بیهقی ).چون رکاب عالی ... به بلخ رسد تدبیر گسیل کردن رسولی بانام کرده شود. (تاریخ بیهقی ). صواب آن است که رسولی بانام نزدیک خوارزم شاه فرستاده آید. (تاریخ بیهقی ).
- || خطیر. مهم . بااهمیت : این قاضی شغل ها و سفارتهای بانام کرده است و در هر یکی از آن مناصحت و دیانت وی ظاهر گشته . (تاریخ بیهقی ). لشکرها میکشد و کارهای بانام بر دست وی می آید. (تاریخ بیهقی ص 286). امیر او را بنواخت و گفت تو خدمت های بانام تررا بکاری . (تاریخ بیهقی ص 361).
- به نام ؛ بانام . نامی . نامدار.
- || به افتخار. با سربلندی . به سرافرازی . با عزت و افتخار و شرف . مقابل به ننگ :
بنام ار بریزی مرا، گفت ، خون
به از زندگانی به ننگ اندرون .
همی گفت هر کس که مردن بنام
به از زنده و چینیان شادکام .
چنین گفت موبد که مردن بنام
به از زنده دشمن بر او شادکام .
- به نام رسیدن ؛ شهرت یافتن . مشهور شدن . معروف گشتن . نامی شدن . صاحب اسم و رسم و آوازه گشتن . سرشناس و مشتهر و نامی شدن :
نامجوئی چو خصم نان طلبی است
هرکه نان جست کم رسید به نام .
- زشت نام ؛ بدنام . رسوا :
با مردم زشت نام همراه مباش
کز صحبت دیگدان سیاهی خیزد.
دو کس چه کنند از پی خاص و عام
یکی خوب سیرت یکی زشت نام .
- نام باقی ؛ نیکونامی . ذکر خیر :
نام باقی طلبی گرد کم آزاری گرد
کز کم آزاری کم عمر نیامد سیمرغ .
- نام جاوید ؛ ذکر باقی . ذکر خیر. شهرت جاودانی :
تو نیز آفرین کن که گوینده ای
بدو نام جاوید جوینده ای .
لیکن از گفته ٔ خاقانی ماند
نام جاوید ز دوران اسد.
- نام زشت ؛ نام بد. نام ننگین . مقابل نام نیک و ذکر خیر :
پس از مرگ نفرین بود بر کسی
کز او نام زشتی بماند بسی .
- نام نکو ؛اسم خوب . اسمی که در نزد مردم منفور و مستهجن نباشد:
نامی نکو گزین که بدان چون بخوانمت
در دلت شادی آید و در جانت خرمی .
- || ذکر خیر. شهرت نیک . خوشنامی . حسن شهرت . نیکنامی :
به نام نکو گر بمیرم رواست
مرا نام باید که تن مرگ راست .
او نام نکو جسته به رنج دل نازک
واﷲ که بود نام نکو جستن دشوار.
اگر دوست داریم نام نکو
چرا پس نه نام نکو گستریم .
گر پسر نیست ترا نام نکو هست ترا
مرد را نام نکو به ز هزاران پسر است .
تو مرد نام نکوباش زآنکه کم یابد
نشان نام نکو مرد آبی و نانی .
- نام نیک ؛ آوازه و شهرت . خوشنامی . (از ناظم الاطباء).ذکر خیر :
نام نیک رفتگان ضایع مکن
تا بماند نام نیکت پایدار.
- نام نیکو ؛ نام نکو. ذکر خیر. حسن شهرت :
نام نیکو گر بماند ز آدمی
به کز او ماند سرای زرنگار.
- نکونام ؛ خوشنام :
نکونام و صاحبدل و حق پرست
خطعارضش خوشتر از خط دست .
رجوع به مدخل نکونام شود.
- نیک نام ؛ مشهور به خوبی . باآبرو. سرافراز. (از ناظم الاطباء). خوشنام :
رفیقی که شدغایب ای نیک نام
دو چیز است از او بر رفیقان حرام .
رجوع به مدخل نیک نام شود.
- همنام ؛ که اسمش با تو یکی است :
بر نام او به نسبت همنام او همه
مرغان نفْس را ز درون سر بریده اند.
|| آبرو. عرض . عزت . (از ناظم الاطباء). نام نیک . نام نکو. شهرت خوب . مقابل ننگ :
دریغا جوانمردی و نام من
دریغ آن خور و خواب و آرام من .
نداند از آغاز انجام را
نه از ننگ داند همی نام را.
بدین رزم فرخنده باید شدن
به پیروزی و نام بازآمدن .
گمان نام بردمت ننگ آمدی
گهر داشتم طمع سنگ آمدی .
هست مضمر گوئی اندر طاعت و عصیان تو
نام و ننگ و خیر و شر و لطف و قهر و فخر و عار.
هم نام به باد داده هم ننگ
وندر طلب نشان و نامیم .
بر خیالی صلحشان و جنگشان
وز خیالی نامشان و ننگشان .
نمرد آن کسی کز جهان نام برد
که مرد نکونام هرگز نمرد.
زنده به مرده مشو ای ناتمام
زنده تو کن مرده ٔ خود را به نام .
- بدنام ؛ رسوا. بی آبرو. (از ناظم الاطباء). که نامش را به بدی برند. مقابل خوشنام :
بپرهیز تا بد نگرددت نام
که بدنام گیتی نبیند به کام .
بدنام نشوید و همگان نیکونام مانید. (تاریخ بیهقی ).
بس کم زنی استاد شد بی خانه و بنیاد شد
از نام و ننگ آزاد شد نیک است این بدنام ما.
هر آن کس که فرزند را غم نخورد
اگر کس غمش خورد بدنام کرد.
|| صورت . مقابل معنی . مقابل ذات :
این عالم مرده سوی من نام است
وآن عالم زنده ذات یا معنی .
گفتم که کس پرستد مر نام را همی
گفتا که من تعبد اسما فقد کفر.
|| نشان . اثر :
دین به هزیمت شد از دوادو دیوان
نام نیابد کس از شریعت و برهان .
بپرّید و نشان و نام از او رفت
ندانم که کجا شد در که پیوست .
- بی نام شدن ؛ فراموش گشتن . از یاد رفتن . گمنام شدن . محو و بی نشان شدن . از ارزش و اعتبار افتادن . از اهمیت و شهرت افتادن :
یکی نامداری که با نام وی
شدستند بی نام نام آوران .
- تهی نام کردن چیزی را از عالم ؛ محو کردن آن را. نابود و بی نشان کردنش :
که شاه جهان چون جهان رام کرد
ستم راز عالم تهی نام کرد.
|| صورت ظاهر. حفظ ظاهر.
- نام را ؛ برای حفظ ظاهر. برای رعایت صورت کار: اگر مردم ری وفا خواهند کرد نام را کسی بباید گذاشت و اگر وفا نخواهند کرد اگرچه بسیار مردم ایستانیده آمد چیزی نیست . (تاریخ بیهقی ).
|| یاد. ذکر. رجوع به نام بردن شود. || کنایه از ذات . (آنندراج ).
ای خسروی که نزد همه خسروان دهر
بر نام و نامه ٔ تو نواو فرسته شد.
شه نیمروز است و فرزند سام
که دستانش خوانند شاهان به نام .
سپه بر سپرها نوشتندنام
بجوشید شمشیرها در نیام .
یکی پرهنر بود و نامش گراز
کز او یافتی شاه آرام و ناز.
به نام و کنیتت آراسته باد
ستایشگاه شعر و خطبه تا حشر.
غرض من از آوردن نام این مردمان دو چیز است . (تاریخ بیهقی ص 245). هیچکس را زهره نباشد که نام خواجه به زبان آرد جز به نیکوئی . (تاریخ بیهقی ). این دیبای خسروانی که پیش گرفته ام به نامش زربفت گردانم . (تاریخ بیهقی ص 393).
زخوشّی بود مینو آباد نام
چو بگذشت از او پهلوان شادکام .
گر به صورت بشری پیشه مکن سیرت گرگ
نام محمود نه نیک آید با فعل ذمیم .
ای به خراسان در سیمرغ وار
نام تو پیدا و تن تو نهان .
چون داد کنی خود عمر تو باشی
هرچند که نامت عمر نباشد.
و به مرو مردی بود از عرب نام او عبداﷲبن عمر بوی [ به المقنع ] بگروید. (تاریخ بخارا نرشخی ص 79). دیهی بود در کش نام آن دیه سونج . (تاریخ بخارا ص 79).
شنو دعای مرا پس بخوان ثنای مرا
که نام محتشمان را ثنا کند معروف .
معدوم شد مروت و منسوخ شد وفا
زآن هر دو نام ماند چو سیمرغ و کیمیا.
لاف مردی زند حسود ولیک
نام زنگی بسی بود کافور.
چون نیک نظر کنم نزیبد
چون نام تو زیوری قضا را.
نام تو چو روزگار معروف
کام تو چو روزگار غالب .
ترسم که چو صبر در غم تو
نام تو بسوزد از زبانم .
آن تیر ز شست تست زیرا
نام تو نوشته بود بر تیر.
در نام نگه مکن که فرق است
از زاده ٔ عوف و پور ملجم .
نیکوئی کن شها که در عالم
نام شاهان به نیکوئی سمراست .
به مغرب گروهی است صحرا خرام
مناسک رها کرده ناسک به نام .
نام احمد نام جمله انبیاست
چون که صد آمد نود هم پیش ماست .
هر دو گر یک نام دارد در سخن
لیک فرق است این حسن تا آن حسن .
برخیز تایک سو نهیم این دلق ازرق فام را
بر باد قلاشی دهیم این شرک تقوی نام را.
سعدیا مرد نکونام نمیرد هرگز
مرده آن است که نامش به نکوئی نبرند.
اندر این ملک و پادشاهی خود
ثبت کن نام بیگناهی خود.
اختلافی که هست در نام است
ورنه سی روز بیگمان ماهی است .
کامروز می کنند ز بهردوام نام
شاهان روزگار توسل به شعر من .
نام من رفته ست روزی بر لب جانان به سهو
اهل دل را بوی جان می آید از نامم هنوز.
چه نام است این که پیش اهل بینش
شده نقش نگین آفرینش .
زهی نام تو سردیوان هستی
ترا بر جمله هستی پیشدستی .
چه شیرین تلخ بهری تلخکامی
ز شیرینی همین قانع به نامی .
میکرد شبی نسبت خود شمع به خوبان
چون خواست که نام تو برد سوخت زبانش .
ای کاش که طالع ندهد چون کامم
بر صفحه ٔ ایام نبودی نامم .
غیرتم بین که برآرنده ٔ حاجات هنوز
از لبم نام تو هنگام دعا نشنیده ست .
شیران جهان گردن تسلیم گذارند
از سلسله ٔ زلف تو چون نام برآید.
از نام دو چشم خود چه پرسی
این فتنه گر است وآن دگر شوخ .
گویاهمه غم های جهان در یک جا
گرد آمده بود عشق نامش کردند.
رشکم ز گفتگوی تو خاموش میکند
نامت نمی برم که دلم گوش می کند.
بر زبان نام تو دایم بایدم بردن ولی
رشک نگذارد که از دل بر زبان آرم ترا.
هزار بار قسم خورده ام که نام ترا
به لب نیاورم اما قسم به نام تو بود.
بازآ که نام وعده خلافی نمی برم
باز که دیر آمدنت را بهانه نیست .
مگر که روز همه نام شاه داشت به لب
که بیدرنگ شب از پیش وی گرفت شتاب .
شعر من دانی شیرین ز چه باشد صنما
بس که نام لب تو بر لب من کرده گذر.
سرو را نام چرا مردم آزاد کند
نه که او خدمت آن قد چو شمشاد کند.
نام حلوابر زبان راندن نه چون حلواستی .
نام زر در لغت فارس از آن است درست
که به زرکار درست آید و بی زر دشوار.
شعرم از نام تو زیب و فر گرفت
رتبه از شعرای بالاتر گرفت .
کرده منوچهر پدرنام او
تازه تر از شاخ گل اندام او.
نامش مریخ خداوند عزم
کارش پروردن مردان رزم .
- بنام ایزد یا بنامیزد ؛ عبارت تحسین و اعجاب ، نظیر: ماشأاﷲ! چشم بد دور! :
بنام ایزد رخی هر هفت کرده .
جامه ای را ماند آن عارض بنام ایزد که او
ز آب و آتش پود دارد وز مه و خورشید تار.
- به نام کسی بودن ؛ نامزد او بودن : و خواهری که از آن ما به نام وی است فرستاده آید تا ما را داماد و خلیفه باشد. (تاریخ بیهقی ).
- || ظاهراً بدو تعلق داشتن . اسماً متعلق و مربوط به او بودن :
معشوق به نام من و کام دگران است
چون غُرّه ٔشوال که عید رمضان است .
|| شهرت . آوازه . (حاشیه ٔ برهان قاطع چ معین ) (ناظم الاطباء). اشتهار. صیت . معروفیت :
نبینی که با گرز سام آمده ست
جوان است و جویای نام آمده ست .
به پیش آمدندش بزرگان شهر
کسی کش ز نام و خرد بود بهر.
خداوند نام و خداوند تخت
دل افروز و هشیار و بیداربخت .
پی نام و نانند خلق زمانه
تو مر خلق را مایه ٔ نام و نانی .
به فضل و خوی پسندیده جست باید نام
دگر به دادن نام و به بذل کردن زر.
از خدمت تو فخر و هم از خدمت تو جاه
از خدمت تو نام و هم از خدمت تو کام .
ای میر نوازنده و بخشنده و چالاک
ای نام تو بنهاده قدم بر سر افلاک .
عبدوس نیز نام و جاه یافت . (تاریخ بیهقی چ ادیب ص 394).
به لشکر بود نام نیروی شاه
سپهبد چه باشد چو نبود سپاه .
کاهد از کلک و بنانش هر دم
دفتر و کلک عطارد را نام .
قومی بر این نمط که شنیدی و طایفه ای خوان نعم نهاده و دست کرم گشاده طالب نامند. (گلستان ).
- امثال :
نام آباد و ده ویران ، نظیر: اسم بی مسمی . (از بهار عجم ). در مورد کسی یا چیزی گفته می شود که شهرت و آوازه ای بیش از ارزش و اهمیت واقعی خود داشته باشد :
ملک یونان بر شهر خردش
نام آباد و ده ویران است .
نام بلند به که بام بلند؛ شهرت و نام نیک و افتخار به که جمع مال و ثروت .
- از نام بهر داشتن ؛ مشهور بودن . شهرت داشتن . شهره بودن :
وز آن پس همه نامداران شهر
کسی کش بد از نام و از گنج بهر.
به جشن آمد آن کس که بد او به شهر
بزرگان که از نام دارند بهر.
- بانام ؛ نامی . مشهور. معروف . شهیر. بلندنام . مشتهر. سرشناس : اگر توقف کردمی چون روزگار دراز برآمدی ... اثر این خاندان بانام مدروس گشتی . (تاریخ بیهقی ).چون رکاب عالی ... به بلخ رسد تدبیر گسیل کردن رسولی بانام کرده شود. (تاریخ بیهقی ). صواب آن است که رسولی بانام نزدیک خوارزم شاه فرستاده آید. (تاریخ بیهقی ).
- || خطیر. مهم . بااهمیت : این قاضی شغل ها و سفارتهای بانام کرده است و در هر یکی از آن مناصحت و دیانت وی ظاهر گشته . (تاریخ بیهقی ). لشکرها میکشد و کارهای بانام بر دست وی می آید. (تاریخ بیهقی ص 286). امیر او را بنواخت و گفت تو خدمت های بانام تررا بکاری . (تاریخ بیهقی ص 361).
- به نام ؛ بانام . نامی . نامدار.
- || به افتخار. با سربلندی . به سرافرازی . با عزت و افتخار و شرف . مقابل به ننگ :
بنام ار بریزی مرا، گفت ، خون
به از زندگانی به ننگ اندرون .
همی گفت هر کس که مردن بنام
به از زنده و چینیان شادکام .
چنین گفت موبد که مردن بنام
به از زنده دشمن بر او شادکام .
- به نام رسیدن ؛ شهرت یافتن . مشهور شدن . معروف گشتن . نامی شدن . صاحب اسم و رسم و آوازه گشتن . سرشناس و مشتهر و نامی شدن :
نامجوئی چو خصم نان طلبی است
هرکه نان جست کم رسید به نام .
- زشت نام ؛ بدنام . رسوا :
با مردم زشت نام همراه مباش
کز صحبت دیگدان سیاهی خیزد.
دو کس چه کنند از پی خاص و عام
یکی خوب سیرت یکی زشت نام .
- نام باقی ؛ نیکونامی . ذکر خیر :
نام باقی طلبی گرد کم آزاری گرد
کز کم آزاری کم عمر نیامد سیمرغ .
- نام جاوید ؛ ذکر باقی . ذکر خیر. شهرت جاودانی :
تو نیز آفرین کن که گوینده ای
بدو نام جاوید جوینده ای .
لیکن از گفته ٔ خاقانی ماند
نام جاوید ز دوران اسد.
- نام زشت ؛ نام بد. نام ننگین . مقابل نام نیک و ذکر خیر :
پس از مرگ نفرین بود بر کسی
کز او نام زشتی بماند بسی .
- نام نکو ؛اسم خوب . اسمی که در نزد مردم منفور و مستهجن نباشد:
نامی نکو گزین که بدان چون بخوانمت
در دلت شادی آید و در جانت خرمی .
- || ذکر خیر. شهرت نیک . خوشنامی . حسن شهرت . نیکنامی :
به نام نکو گر بمیرم رواست
مرا نام باید که تن مرگ راست .
او نام نکو جسته به رنج دل نازک
واﷲ که بود نام نکو جستن دشوار.
اگر دوست داریم نام نکو
چرا پس نه نام نکو گستریم .
گر پسر نیست ترا نام نکو هست ترا
مرد را نام نکو به ز هزاران پسر است .
تو مرد نام نکوباش زآنکه کم یابد
نشان نام نکو مرد آبی و نانی .
- نام نیک ؛ آوازه و شهرت . خوشنامی . (از ناظم الاطباء).ذکر خیر :
نام نیک رفتگان ضایع مکن
تا بماند نام نیکت پایدار.
- نام نیکو ؛ نام نکو. ذکر خیر. حسن شهرت :
نام نیکو گر بماند ز آدمی
به کز او ماند سرای زرنگار.
- نکونام ؛ خوشنام :
نکونام و صاحبدل و حق پرست
خطعارضش خوشتر از خط دست .
رجوع به مدخل نکونام شود.
- نیک نام ؛ مشهور به خوبی . باآبرو. سرافراز. (از ناظم الاطباء). خوشنام :
رفیقی که شدغایب ای نیک نام
دو چیز است از او بر رفیقان حرام .
رجوع به مدخل نیک نام شود.
- همنام ؛ که اسمش با تو یکی است :
بر نام او به نسبت همنام او همه
مرغان نفْس را ز درون سر بریده اند.
|| آبرو. عرض . عزت . (از ناظم الاطباء). نام نیک . نام نکو. شهرت خوب . مقابل ننگ :
دریغا جوانمردی و نام من
دریغ آن خور و خواب و آرام من .
نداند از آغاز انجام را
نه از ننگ داند همی نام را.
بدین رزم فرخنده باید شدن
به پیروزی و نام بازآمدن .
گمان نام بردمت ننگ آمدی
گهر داشتم طمع سنگ آمدی .
هست مضمر گوئی اندر طاعت و عصیان تو
نام و ننگ و خیر و شر و لطف و قهر و فخر و عار.
هم نام به باد داده هم ننگ
وندر طلب نشان و نامیم .
بر خیالی صلحشان و جنگشان
وز خیالی نامشان و ننگشان .
نمرد آن کسی کز جهان نام برد
که مرد نکونام هرگز نمرد.
زنده به مرده مشو ای ناتمام
زنده تو کن مرده ٔ خود را به نام .
- بدنام ؛ رسوا. بی آبرو. (از ناظم الاطباء). که نامش را به بدی برند. مقابل خوشنام :
بپرهیز تا بد نگرددت نام
که بدنام گیتی نبیند به کام .
بدنام نشوید و همگان نیکونام مانید. (تاریخ بیهقی ).
بس کم زنی استاد شد بی خانه و بنیاد شد
از نام و ننگ آزاد شد نیک است این بدنام ما.
هر آن کس که فرزند را غم نخورد
اگر کس غمش خورد بدنام کرد.
|| صورت . مقابل معنی . مقابل ذات :
این عالم مرده سوی من نام است
وآن عالم زنده ذات یا معنی .
گفتم که کس پرستد مر نام را همی
گفتا که من تعبد اسما فقد کفر.
|| نشان . اثر :
دین به هزیمت شد از دوادو دیوان
نام نیابد کس از شریعت و برهان .
بپرّید و نشان و نام از او رفت
ندانم که کجا شد در که پیوست .
- بی نام شدن ؛ فراموش گشتن . از یاد رفتن . گمنام شدن . محو و بی نشان شدن . از ارزش و اعتبار افتادن . از اهمیت و شهرت افتادن :
یکی نامداری که با نام وی
شدستند بی نام نام آوران .
- تهی نام کردن چیزی را از عالم ؛ محو کردن آن را. نابود و بی نشان کردنش :
که شاه جهان چون جهان رام کرد
ستم راز عالم تهی نام کرد.
|| صورت ظاهر. حفظ ظاهر.
- نام را ؛ برای حفظ ظاهر. برای رعایت صورت کار: اگر مردم ری وفا خواهند کرد نام را کسی بباید گذاشت و اگر وفا نخواهند کرد اگرچه بسیار مردم ایستانیده آمد چیزی نیست . (تاریخ بیهقی ).
|| یاد. ذکر. رجوع به نام بردن شود. || کنایه از ذات . (آنندراج ).