ناشسته روی
لغتنامه دهخدا
ناشسته روی . [ ش ُ ت َ / ت ِ ] (ص مرکب ) رخ ناشسته . غیرمطهر. ناتمیز. مقابل شسته روی :
گلخنی مفلس ناشسته روی
مرد سراپرده ٔ اسرار نیست .
چند باشد همچو آب روشنت
روی هر ناشسته روئی دیدنت .
مغان تبه رای ناشسته روی
به دیر آمدند از در و دشت و کوی .
|| نادان . جاهل . بی تجربه . ناآزموده . (یادداشت مؤلف ). || درتداول مردم جنوب ، بی شرم . بی سروپا. بی حیا :
چو از خواب بیدار شد زن بشوی
همی گفت کای زشت ناشسته روی .
دور مشتی جاهل ناشسته روی اندر گذشت
دور دور یوسف است آن پادشاه بنده وار.
زآنچه آن خود هست بوئی نیست این
کار هر ناشسته روئی نیست این .
گلخنی مفلس ناشسته روی
مرد سراپرده ٔ اسرار نیست .
چند باشد همچو آب روشنت
روی هر ناشسته روئی دیدنت .
مغان تبه رای ناشسته روی
به دیر آمدند از در و دشت و کوی .
|| نادان . جاهل . بی تجربه . ناآزموده . (یادداشت مؤلف ). || درتداول مردم جنوب ، بی شرم . بی سروپا. بی حیا :
چو از خواب بیدار شد زن بشوی
همی گفت کای زشت ناشسته روی .
دور مشتی جاهل ناشسته روی اندر گذشت
دور دور یوسف است آن پادشاه بنده وار.
زآنچه آن خود هست بوئی نیست این
کار هر ناشسته روئی نیست این .