ناتوانی
لغتنامه دهخدا
ناتوانی .[ ت َ ] (حامص مرکب ) مرض . علت . بیماری . رنجوری . دردمندی . ناتندرستی . علیل بودن . صفت ناتوان :
وز آن ناتوانی که آمد به سام
که بیماری آورد ما را به دام .
بیماری که اشارت طبیب را سبک دارد هر لحظه ناتوانی بروی مستولی گردد. (کلیله و دمنه ).
نه آن میوه ای کاو غریب آیدت
کز او ناتوانی نصیب آیدت .
|| فقر. تنگدستی . تهیدستی . بی چیزی . ناداری . بی نوائی . فقیری . درویشی . پریشان حالی . پریشان روزگاری :
که زشت است پیرایه بر شهریار
دل شهری از ناتوانی فگار.
|| عجز. نتوانستن . بیچارگی . قدرت نداشتن . درماندگی :
بوقت جوانی بکن عیش زیرا
که هنگام پیری بود ناتوانی .
الفنجم خیر تا توانم
از بیم زمان ناتوانی .
یارب از سعدی چه کار آید پسند حضرتت
یا توانائی بده یا ناتوانی درگذار.
هرکه در حال توانائی نکوئی نکند در وقت ناتوانی سختی بیند. (گلستان ).
چو بر روی زمین باشی توانائی غنیمت دان
که دوران ناتوانیها بسی زیر زمین دارد.
عفو گنهم به ناتوانی کردند
اینجاست که کوه را به کاهی بخشند.
|| سستی . ضعف . (ناظم الاطباء). ضعف . (منتهی الارب ). پیری . فرسودگی :
بمن ناتوانی نهاده ست روی
که رنگ رخم کرده همرنگ موی .
نه گویای سخن از بی زبانی
که جویای طعام از ناتوانی .
چو آمد کنون ناتوانی پدید
بدیگر کده رخت باید کشید.
ز سر بیرون کن ای طالع گرانی
رها کن تا توانی ناتوانی .
نرگس از کف جام ننهد گرچه از رنج خمار
سرفکنده ماند و چندان ناتوانی میکشد.
|| بیطاقتی . (آنندراج ). اندوه . غم . الم . (ناظم الاطباء). بیقراری . نداشتن تاب و توان و تحمل :
غم عاشقی ناچشیده و لیکن
خروشنده چون عاشق از ناتوانی .
وز آن ناتوانی که آمد به سام
که بیماری آورد ما را به دام .
بیماری که اشارت طبیب را سبک دارد هر لحظه ناتوانی بروی مستولی گردد. (کلیله و دمنه ).
نه آن میوه ای کاو غریب آیدت
کز او ناتوانی نصیب آیدت .
|| فقر. تنگدستی . تهیدستی . بی چیزی . ناداری . بی نوائی . فقیری . درویشی . پریشان حالی . پریشان روزگاری :
که زشت است پیرایه بر شهریار
دل شهری از ناتوانی فگار.
|| عجز. نتوانستن . بیچارگی . قدرت نداشتن . درماندگی :
بوقت جوانی بکن عیش زیرا
که هنگام پیری بود ناتوانی .
الفنجم خیر تا توانم
از بیم زمان ناتوانی .
یارب از سعدی چه کار آید پسند حضرتت
یا توانائی بده یا ناتوانی درگذار.
هرکه در حال توانائی نکوئی نکند در وقت ناتوانی سختی بیند. (گلستان ).
چو بر روی زمین باشی توانائی غنیمت دان
که دوران ناتوانیها بسی زیر زمین دارد.
عفو گنهم به ناتوانی کردند
اینجاست که کوه را به کاهی بخشند.
|| سستی . ضعف . (ناظم الاطباء). ضعف . (منتهی الارب ). پیری . فرسودگی :
بمن ناتوانی نهاده ست روی
که رنگ رخم کرده همرنگ موی .
نه گویای سخن از بی زبانی
که جویای طعام از ناتوانی .
چو آمد کنون ناتوانی پدید
بدیگر کده رخت باید کشید.
ز سر بیرون کن ای طالع گرانی
رها کن تا توانی ناتوانی .
نرگس از کف جام ننهد گرچه از رنج خمار
سرفکنده ماند و چندان ناتوانی میکشد.
|| بیطاقتی . (آنندراج ). اندوه . غم . الم . (ناظم الاطباء). بیقراری . نداشتن تاب و توان و تحمل :
غم عاشقی ناچشیده و لیکن
خروشنده چون عاشق از ناتوانی .