مکدر
لغتنامه دهخدا
مکدر. [ م ُ ک َدْ دَ ] (ع ص ) تیره . (آنندراج ). کدرو تیره شده . (ناظم الاطباء). تیره . تار. مقابل روشن و درخشان . (یادداشت به خط مرحوم دهخدا) :
در حال چهارم اثر مردمی آمد
چون ناطقه ره یافت در این جسم مکدر.
بدینسان آب سرد و آتش گرم
هوای صافی و خاک مکدر.
هوا و آتش و آب ار به کین او کوشند
شود کثیف هوا و مکدر آتش و آب .
ز صافی طبع تو طرفه ست کآبم
به نزد او مکدر می نماید.
ساق گیاست شبه زبانی به شکر ابر
شکر گیا ز ابر مکدرنکوتر است .
و آن ساربان ز برق سراب برنده چشم
وز آفتاب چهره چو میغ مکدرش .
دولتش باد تا بساط جلال
بر زمین مکدراندازد.
مشرع صحبت ... به شایبه ٔ ضرری لاحق مکدر نی ، موجب این قصد و آزار چیست . (مرزبان نامه چ قزوینی ص 274).
- مکدر ساختن ؛ تیره کردن . آلوده کردن : به هرگونه قاذورات و پلیدیها ملوث و مکدر ساختند. (ظفرنامه یزدی ).
- مکدر شدن ؛ تیره شدن . آلوده شدن :
این نفاذ حکم تا روز قضا پاینده باد
کز تو روز بدعت و شبهت مکدر می شود.
جمال الدین عبدالرزاق (دیوان چ وحید دستگردی ص 109).
تا به چشم زخم ایام مشارع آن مودت مکدر شد. (ترجمه ٔ تاریخ یمینی چ 1 تهران ص 277). تا به شؤون اهتمام و تعلقات زن مکدر و منغص نشود. (مصباح الهدایه چ همایی ص 256).
- مکدر کردن ؛ تیره کردن :
زانکه موسی را منور کرده ای
مرمرا هم زان مکدر کرده ای .
به موسمی که فلک ز ازدحام حادثه ها
صفای مشرب اهل هنر مکدر کرد.
- مکدر کردن عیش برکسی ؛ منغص کردن آن . ناگوار کردن آن . (یادداشت به خط مرحوم دهخدا).
- مکدرگشتن (گردیدن ) ؛ تیره شدن . آلوده شدن :
ندیده خاک او هرگز تخلخل
نگشته آب او هرگز مکدر.
جمال الدین عبدالرزاق (دیوان چ وحید دستگردی ص 190).
هوای جهان متغیر شد و چشمه ٔ صاف روزگار مکدر گشت . (لباب الالباب چ نفیسی ص 18).
|| آشفته و پریشان و ملول و آزرده و رنجیده خاطر و محزون و گرفته دل . (ناظم الاطباء) :
مکدر است دل آتش به خرقه خواهم زد
بیا ببین که کرا می کند تماشایی .
- مکدر شدن ؛ آشفته و پریشان شدن . آزرده گشتن و محزون شدن . (ناظم الاطباء).
در حال چهارم اثر مردمی آمد
چون ناطقه ره یافت در این جسم مکدر.
بدینسان آب سرد و آتش گرم
هوای صافی و خاک مکدر.
هوا و آتش و آب ار به کین او کوشند
شود کثیف هوا و مکدر آتش و آب .
ز صافی طبع تو طرفه ست کآبم
به نزد او مکدر می نماید.
ساق گیاست شبه زبانی به شکر ابر
شکر گیا ز ابر مکدرنکوتر است .
و آن ساربان ز برق سراب برنده چشم
وز آفتاب چهره چو میغ مکدرش .
دولتش باد تا بساط جلال
بر زمین مکدراندازد.
مشرع صحبت ... به شایبه ٔ ضرری لاحق مکدر نی ، موجب این قصد و آزار چیست . (مرزبان نامه چ قزوینی ص 274).
- مکدر ساختن ؛ تیره کردن . آلوده کردن : به هرگونه قاذورات و پلیدیها ملوث و مکدر ساختند. (ظفرنامه یزدی ).
- مکدر شدن ؛ تیره شدن . آلوده شدن :
این نفاذ حکم تا روز قضا پاینده باد
کز تو روز بدعت و شبهت مکدر می شود.
جمال الدین عبدالرزاق (دیوان چ وحید دستگردی ص 109).
تا به چشم زخم ایام مشارع آن مودت مکدر شد. (ترجمه ٔ تاریخ یمینی چ 1 تهران ص 277). تا به شؤون اهتمام و تعلقات زن مکدر و منغص نشود. (مصباح الهدایه چ همایی ص 256).
- مکدر کردن ؛ تیره کردن :
زانکه موسی را منور کرده ای
مرمرا هم زان مکدر کرده ای .
به موسمی که فلک ز ازدحام حادثه ها
صفای مشرب اهل هنر مکدر کرد.
- مکدر کردن عیش برکسی ؛ منغص کردن آن . ناگوار کردن آن . (یادداشت به خط مرحوم دهخدا).
- مکدرگشتن (گردیدن ) ؛ تیره شدن . آلوده شدن :
ندیده خاک او هرگز تخلخل
نگشته آب او هرگز مکدر.
جمال الدین عبدالرزاق (دیوان چ وحید دستگردی ص 190).
هوای جهان متغیر شد و چشمه ٔ صاف روزگار مکدر گشت . (لباب الالباب چ نفیسی ص 18).
|| آشفته و پریشان و ملول و آزرده و رنجیده خاطر و محزون و گرفته دل . (ناظم الاطباء) :
مکدر است دل آتش به خرقه خواهم زد
بیا ببین که کرا می کند تماشایی .
- مکدر شدن ؛ آشفته و پریشان شدن . آزرده گشتن و محزون شدن . (ناظم الاطباء).