مهول
لغتنامه دهخدا
مهول . [ م َ ] (ع ص ) هائل . ترسناک . (غیاث ). بسیار ترس آور.خوفناک . هولناک . سهمگین . سهمناک . پر بیم و ترس . مخوف . هول مهول ، تأکید است . (منتهی الارب ) :
سیل مرگ از فراز قصد تو کرد
تیز برخیز از این مهول مسیل .
آن بیابان که گرد این طرف است
دیولاخی مهول و بی علف است .
این حالت کآلت قبول است
در دیده ٔ غافلان مهول است .
هرکجا حرب مهولی آمدی
غوثشان کراری احمد بدی .
شاه موصل دید پیکار مهول
پس فرستاد از درون پیشش رسول .
خود یکی بوطالب آن عم رسول
می نمودش شنعت عربان مهول .
سیل مرگ از فراز قصد تو کرد
تیز برخیز از این مهول مسیل .
آن بیابان که گرد این طرف است
دیولاخی مهول و بی علف است .
این حالت کآلت قبول است
در دیده ٔ غافلان مهول است .
هرکجا حرب مهولی آمدی
غوثشان کراری احمد بدی .
شاه موصل دید پیکار مهول
پس فرستاد از درون پیشش رسول .
خود یکی بوطالب آن عم رسول
می نمودش شنعت عربان مهول .