مهرکاری
لغتنامه دهخدا
مهرکاری . [ م ِ ] (حامص مرکب ) مهرورزی . ابراز محبت . ابراز عشق و شوق . دوستی :
چرا از ویس جُستم مهرکاری
چرا از دایه جستم استواری .
چو عاشق را نباشد بردباری
نبیند خرمی از مهرکاری .
دریغ آن مهر و آن امیدواری
که جانم را بد اندر مهرکاری .
ببین جان مرا در مهرکاری
بدین سختی و رسوائی و زاری .
بدین سختی چه باید مهرکاری
بدین خواری چه باید دوستداری .
چرا از ویس جُستم مهرکاری
چرا از دایه جستم استواری .
چو عاشق را نباشد بردباری
نبیند خرمی از مهرکاری .
دریغ آن مهر و آن امیدواری
که جانم را بد اندر مهرکاری .
ببین جان مرا در مهرکاری
بدین سختی و رسوائی و زاری .
بدین سختی چه باید مهرکاری
بدین خواری چه باید دوستداری .