مهجوری
لغتنامه دهخدا
مهجوری . [ م َ ] (حامص ) حالت و چگونگی مهجور. جدایی . مفارقت . (ناظم الاطباء). دورافتادگی . دوری : یا داغ مهجوری بر جبین تو کشند یا تاج مقبولی بر سرت نهند. (سعدی ، مجلس چهارم ).
ای که مهجوری عشاق روا میداری
عاشقان را ز بر خویش جدا میداری .
|| محرومی . (ناظم الاطباء).
ای که مهجوری عشاق روا میداری
عاشقان را ز بر خویش جدا میداری .
|| محرومی . (ناظم الاطباء).