منکر
لغتنامه دهخدا
منکر. [ م ُ ک َ ] (اِخ ) فرشته ای در گور که سؤال کند. (مهذب الأسماء). نام فرشته ای که در گور سؤال کند. (غیاث ) (آنندراج ). نام یکی از دو ملک که در قبر نزد مرده آیند. نام یکی از دو ملک که در گور از دین و اعمال مرده پرسند و نام دیگری نکیر باشد. (یادداشت مرحوم دهخدا). منکر و نکیر، نام دو فرشته ٔ پرسنده در گور. (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء) :
مال خدایگان بستاند به عنف و کره
از دست منکرانی چون منکر و نکیر.
از خویشتن بپرس و در این گور خویش تو
جان و خرد بس است ترا منکر و نکیر.
با تو در گور تست نفس و خرد
منکر منکر و نکیر مباش .
سؤال منکر را پاسخ آنچنان دادم
که خرد شد ز دبوسش ز پای تا تارم .
مال خدایگان بستاند به عنف و کره
از دست منکرانی چون منکر و نکیر.
از خویشتن بپرس و در این گور خویش تو
جان و خرد بس است ترا منکر و نکیر.
با تو در گور تست نفس و خرد
منکر منکر و نکیر مباش .
سؤال منکر را پاسخ آنچنان دادم
که خرد شد ز دبوسش ز پای تا تارم .