منقطع
لغتنامه دهخدا
منقطع. [ م ُ ق َ طِ ] (ع ص ) رسن گسسته . (آنندراج ). ریسمان گسسته و بریده شده . (ناظم الاطباء). || بریده شونده و سپری گردنده . (آنندراج ). هر چیز ازهم جداشده و گسسته و بریده و پاره شده و جداشده و منفصل گشته و به انجام رسیده و قطعشده و موقوف گشته و سپری شده . (ناظم الاطباء). بریده شده . گسیخته . ازهم گسیخته :
تویی مجیب و همه خلق سائلان تواند
مباد منقطع از عالم این سؤال و جواب .
ز بهر خدمت تو تا گه دمیدن صور
مباد منقطع ارواح بندگان ز صور.
منزلی کاندر سوادش منقطع رود و سرود
منزلی کاندر جوارش مندرس خمر و خمار.
یک دم ز تو هبات فلک منقطع مباد
کز بخشش تو روی زمین پرهبات شد.
عبدالواسع جبلی (دیوان چ صفا ج 1 ص 107).
متصل بادا ترا تا نفخ صور امداد لطف
منقطع هرگز مبادا دولت این خاندان .
جمال الدین عبدالرزاق (دیوان چ وحید دستگردی ص 283).
باد او سخن سرای و فلک گشته مستمع
و انفاس او مباد ابدالدهر منقطع.
مباد منقطع این سایه از سر عالم
که هست طلعت تو زینت بنی آدم .
این جهان و عاشقانش منقطع
اهل آن عالم مخلد مجتمع.
منقطع از خلق نی از بدخویی
منفرد از مرد و زن نی از دویی .
بر آستان عبادت وقوف کن سعدی
که وهم منقطع است از سرادقات جلال .
و عارضی از اثر اضأت نار کفر و نفاق و منقطع از منشاء نور لاجرم به انقراض حیات دنیوی منطفی شود. (مصباح الهدایه چ همایی ص 285).
تا مدار کار عالم را نبینی منقطع
از بسیط خاک دور بیقرار آفتاب
باد کار عالم از تأثیر عدلش برقرار
بر مداررای او بادا مدار آفتاب .
- حدیث منقطع ؛ حدیثی که یکی از راویان آن قبل از رسیدن به تابع ساقط شده است و آن مانند حدیث مرسل باشد زیرا اسناد هیچ یک از آن دو متصل نیست . (از تعریفات جرجانی ). آن است که اسناد او متصل نشود و بعضی گفتند آن است که پیش از وصول با تابعی اسناد را در او گم کرده باشند و بعضی از علما گفتند آن است که بر تابعی موقوف باشد یا کسی که از او فروتر بود. (از نفایس الفنون ). حدیثی که اسنادش تا به قائل نپیوسته است . (یادداشت مرحوم دهخدا).
- عقد یا نکاح منقطع ؛ مقابل عقد یانکاح دائم . عقد یا نکاح انقطاعی . عقد یا نکاح تمتع.(یادداشت مرحوم دهخدا). رجوع به صیغه شود.
- غیرمنقطع ؛ پیوسته و متصل و بدون انقطاع . (ناظم الاطباء).
- منقطع آمدن ؛ درماندن . درمانده شدن : مرد را از این سخن وقعی سخت بر دل نشست ... که در جواب او منقطع آمد. (مرزبان نامه چ قزوینی ص 153).
ز عجز منقطع آید چو در مقام سؤال
ز سرّ حکمت رمزی کنندش استفسار.
کمال الدین اسماعیل (دیوان چ بحرالعلومی ص 125).
- منقطعان کسی ؛ خاصان او. (یادداشت مرحوم دهخدا).
- منقطعالخبر ؛ آنکه از وی خبری نرسد. آنکه خبر وی قطع شده باشد : ناگاه فرزند یا محبوبی منقطعالخبر از سفر بازآید... (مصباح الهدایه چ همایی ص 190).
- منقطعالقرین ؛ بیمانند. یقال هو منقطعالقرین ؛ ای عدیم النظیر فی سخاء و غیره . (منتهی الارب ). بی مانند در سخاوت و جوانمردی و جز آن . (ناظم الاطباء). عدیم النظیر. (اقرب الموارد). منقطعالنظیر : اگر چه شمس وار... منقطعالقرین و عدیم المثل است . (منشآت خاقانی چ محمد روشن ص 299). رجوع به ترکیب منطقعالنظیر شود.
- منقطعالنظیر ؛ بی نظیر. بیمانند. بی همتا. عدیم النظیر.منقطعالقرین : قطبی بود بر فلک فضل و بزرگی و ماهی بر سپهر مجد و بزرگواری ، در کمال فضایل عدیم المثل و در فنون هنر منقطعالنظیر. (لباب الالباب چ نفیسی ص 106). رجوع به ترکیب منقطعالقرین شود.
- منقطع شدن ؛ بریده شدن . قطع شدن . گسسته شدن :
عطای تونشود منقطع که زایر تو
چو یک عطا بستاند دهی عطای دگر.
یک التفات او ز تو گر منقطع شدی
زآن التفاتها که به صوت حزین کنند.
ز هفت بحر چنان منقطع شودنم ، کآب
کند تیمم در قعر چشمه ٔ جیحون .
جمال الدین عبدالرزاق (دیوان چ وحید دستگردی ص 279).
از کنه جلالت متحیر شده ادراک
وز عز جناب تو شده منقطع اوهام .
امید منفعت از خلق منقطع شد از آنک
مزاجها همه پرفضله ٔ ضرر دیدم .
کمال الدین اسماعیل (دیوان چ بحرالعلومی ص 381).
چه اگر تدبیر منقطع شود، نظام مرتفع گردد. (اخلاق ناصری ). هرگز خیر از خلق مرتفع و منقطع نشود. (اخلاق ناصری ). مواد خیرات عالم قدس از او منقطع شود. (اخلاق ناصری ). چون ... غلات از ایشان منقطع شد... (جهانگشای جوینی چ قزوینی ج 1 ص 49).
منقطع شد خوان و نان از آسمان
ماند رنج زرع و بیل و داسمان .
نان و خوان از آسمان شد منقطع
بعد از آن زآن خوان نشد کس منتفع.
اگر یک لحظه و لمحه مدد شهود از حقیقت قلب محب مشتاق منقطع شود. (مصباح الهدایه چ همایی ص 141). خاطر نفسانی به نور ذکر منقطع نشود. (مصباح الهدایه ایضاً ص 105). اما خاطر شیطانی به نور ذکر منقطع شود. (مصباح الهدایه ایضاً ص 105). هیچ یک از خاطر حقانی و ملکی و نفسانی منقطع نشود. (مصباح الهدایه ایضاً ص 105).
- || به پایان رسیدن . تمام شدن . پایان یافتن . به سر رسیدن . منقرض شدن : غم و اندوه و مشغله ٔ دنیا منقطع شود. (کیمیای سعادت چ احمد آرام ص 845). بدین وی هلاک شود و بدان نسل منقطع شود. (کیمیای سعادت ایضاً ص 741). لاجرم خصومت منقطع نشود. (کلیله و دمنه ).
روز فراق رفت و برآمد شب وصال
ای روز منقطع شو و ای شب علی الدوام .
لیکن به شکر آنکه شد آن رنج منقطع
هم ابر درفشان شد و هم باد زرفشان .
جمال الدین عبدالرزاق (دیوان چ وحید دستگردی ص 305).
جمعی را بدین علت نگرفتند... و ایشان رابه هلاک آوردند و ماده ٔ آن محنت منقطع نمی شد. (ترجمه ٔ تاریخ یمینی چ 1 تهران ص 327). چون ... ماده ٔ عمر منقطع شود خدای تعالی به مقتضای عدالت با او در حساب مناقشه کند و در عفو مضایقه . (اخلاق ناصری ). اذان مؤذن و توحید موحد و مؤمن منقطع شد. (جهانگشای جوینی چ قزوینی ج 1 ص 49).
چه واجب است که شد با کریم طبعی تو
به بخت ابن یمین منقطع زمان کرم .
- || دور شدن . جدا شدن : یا داود با هیچ کس از خلق خدای انس مگیر که از من منقطع شوی . (کیمیای سعادت چ احمد آرام ص 854). تا این نحس مستمر از ایام ناکامی من به سر آید از من منقطع شوی . (مرزبان نامه چ قزوینی ص 113).
- منقطع شدن از دنیا ؛ دست کشیدن از دنیا. (یادداشت مرحوم دهخدا).
- منقطع کردن ؛ بریدن . قطع کردن . گسستن : اما اصل دوستی را که بنا بر مناسبت بود منقطع نکند. (کیمیای سعادت چ احمد آرام ص 838).
ای به برکرده بیوفایی را
منقطع کرده آشنایی را.
نظر از غیر منقطع کن زآنک
شاهد غیر در دل آور عین .
جوان امید بکلی از خلق منقطع کرده ... در مسجدی خراب شد. (تذکرةالاولیاء عطار چ کتابخانه ٔ مرکزی ج 2 ص 277). دست ظلمه از اموال مسلمان کوتاه گردانید و پای کفره از بلاد اسلام منقطع کرد. (المعجم چ دانشگاه ص 366). نسل فساد ایشان منقطع کردن و بیخ تبارشان برآوردن اولیتر است . (گلستان سعدی ).
- منقطع گردانیدن ؛ بریدن . قطع کردن : حسن نظر از ما منقطع گردانیده . (مرزبان نامه چ قزوینی ص 20). آرام گرفتن اسباب دردل ، منقطع گرداند از اعتماد کردن بر مسبب الاسباب . (تذکرةالاولیاء عطار چ کتابخانه ٔ مرکزی ج 2 ص 73).
- منقطع گردیدن (گشتن ) ؛ بریده شدن . قطع شدن . گسسته شدن . پاره شدن :
بیخ و پیوند منقطع گردد
وز ریا پاک منخلع گردد.
لیک کی گردد امیدم منقطع
هر دمم صد وعده ٔ موزون ز تو.
شکایت و ملامت حادث گردد و هر روز در تزاید بود تا علاقت منقطع گردد. (اخلاق ناصری ). وجد آن است که جمله ٔ اوصاف منقطع گردد در حالتی که ذات او به سرور موسوم بود. (مصباح الهدایه چ همایی ص 133). دیگرباره چون برق منقطع گردد... ظهور صفات نفس ... معاودت نماید. (مصباح الهدایه ایضاً ص 121).
|| آنکه از سفر بماند به سببی . (منتهی الارب ). وامانده در سفر به سببی . (ناظم الاطباء). وامانده در راه :
جهد آن کن تا ببری منزل اندر نور روح
تا نمانی منقطع در اوسط ظل و ضلال .
مرحبا بسطت جاهی که در او منقطعاند
مسرع سایه و خورشید ز بی پایانی .
از منقطعان راه امید
یک تن رصد امان ندیده ست .
صد قافله ٔ وفا فروشد
یک منقطع از میان ندیدم .
نیازمندتر و متعطش تر از آن است که منقطعان بیابان بریده و به ظلال کعبه ٔ نجات بخش و زلال زمزم حیات رسان ... (منشآت خاقانی چ محمد روشن ص 231). اما گرد نقطه ٔ هوس جولان میکنی و در موضع منقطعانی و هول کعبه می داری . (منشآت خاقانی ایضاً ص 246). سؤال کردند از منقطعان راه که به چه چیز منقطع شدند گفت ... (تذکرةالاولیاء عطار چ کتابخانه ٔ مرکزی ج 2ص 260).
یاران کجاوه غم ندارند
از منقطعان کاروانی .
- منقطعسان ؛ همچو منقطع. همچون کسی که در راه وامانده :
از پی حج در چنین روزی ز پانصد سال باز
بر در فید آسمان را منقطعسان دیده اند.
- منقطع شدن ؛ بازماندن از ادامه ٔ سفر. واماندن از پیمودن راه و به پایان رساندن آن :
منقطع شد کاروان مردمی
دیده های دیده بان دربسته به .
به هول بازپسین منزل از طریق اجل
که منقطع شود آنجا قوافل اعمار...
کمال الدین اسماعیل (دیوان چ بحرالعلومی ص 127).
زودا که منقطع شدی ارزآنکه نیستی
اقبال تو قوافل ایام را خفیر.
|| هلاک شده . (یادداشت مرحوم دهخدا).گم شده در بیابان چنانکه نشانی از او یافت نشود :
نی که سالی صدهزار آزاده گردد منقطع
هم دریغی نیست گر ما نیز چون ایشان شویم .
قومی گفتند از حبس بگریخت و در بعضی از بوادی حجاز منقطع شد. (ترجمه ٔ تاریخ یمینی چ 1 تهران ص 402). || گوشه نشین و معزول گشته . (ناظم الاطباء).
تویی مجیب و همه خلق سائلان تواند
مباد منقطع از عالم این سؤال و جواب .
ز بهر خدمت تو تا گه دمیدن صور
مباد منقطع ارواح بندگان ز صور.
منزلی کاندر سوادش منقطع رود و سرود
منزلی کاندر جوارش مندرس خمر و خمار.
یک دم ز تو هبات فلک منقطع مباد
کز بخشش تو روی زمین پرهبات شد.
عبدالواسع جبلی (دیوان چ صفا ج 1 ص 107).
متصل بادا ترا تا نفخ صور امداد لطف
منقطع هرگز مبادا دولت این خاندان .
جمال الدین عبدالرزاق (دیوان چ وحید دستگردی ص 283).
باد او سخن سرای و فلک گشته مستمع
و انفاس او مباد ابدالدهر منقطع.
مباد منقطع این سایه از سر عالم
که هست طلعت تو زینت بنی آدم .
این جهان و عاشقانش منقطع
اهل آن عالم مخلد مجتمع.
منقطع از خلق نی از بدخویی
منفرد از مرد و زن نی از دویی .
بر آستان عبادت وقوف کن سعدی
که وهم منقطع است از سرادقات جلال .
و عارضی از اثر اضأت نار کفر و نفاق و منقطع از منشاء نور لاجرم به انقراض حیات دنیوی منطفی شود. (مصباح الهدایه چ همایی ص 285).
تا مدار کار عالم را نبینی منقطع
از بسیط خاک دور بیقرار آفتاب
باد کار عالم از تأثیر عدلش برقرار
بر مداررای او بادا مدار آفتاب .
- حدیث منقطع ؛ حدیثی که یکی از راویان آن قبل از رسیدن به تابع ساقط شده است و آن مانند حدیث مرسل باشد زیرا اسناد هیچ یک از آن دو متصل نیست . (از تعریفات جرجانی ). آن است که اسناد او متصل نشود و بعضی گفتند آن است که پیش از وصول با تابعی اسناد را در او گم کرده باشند و بعضی از علما گفتند آن است که بر تابعی موقوف باشد یا کسی که از او فروتر بود. (از نفایس الفنون ). حدیثی که اسنادش تا به قائل نپیوسته است . (یادداشت مرحوم دهخدا).
- عقد یا نکاح منقطع ؛ مقابل عقد یانکاح دائم . عقد یا نکاح انقطاعی . عقد یا نکاح تمتع.(یادداشت مرحوم دهخدا). رجوع به صیغه شود.
- غیرمنقطع ؛ پیوسته و متصل و بدون انقطاع . (ناظم الاطباء).
- منقطع آمدن ؛ درماندن . درمانده شدن : مرد را از این سخن وقعی سخت بر دل نشست ... که در جواب او منقطع آمد. (مرزبان نامه چ قزوینی ص 153).
ز عجز منقطع آید چو در مقام سؤال
ز سرّ حکمت رمزی کنندش استفسار.
کمال الدین اسماعیل (دیوان چ بحرالعلومی ص 125).
- منقطعان کسی ؛ خاصان او. (یادداشت مرحوم دهخدا).
- منقطعالخبر ؛ آنکه از وی خبری نرسد. آنکه خبر وی قطع شده باشد : ناگاه فرزند یا محبوبی منقطعالخبر از سفر بازآید... (مصباح الهدایه چ همایی ص 190).
- منقطعالقرین ؛ بیمانند. یقال هو منقطعالقرین ؛ ای عدیم النظیر فی سخاء و غیره . (منتهی الارب ). بی مانند در سخاوت و جوانمردی و جز آن . (ناظم الاطباء). عدیم النظیر. (اقرب الموارد). منقطعالنظیر : اگر چه شمس وار... منقطعالقرین و عدیم المثل است . (منشآت خاقانی چ محمد روشن ص 299). رجوع به ترکیب منطقعالنظیر شود.
- منقطعالنظیر ؛ بی نظیر. بیمانند. بی همتا. عدیم النظیر.منقطعالقرین : قطبی بود بر فلک فضل و بزرگی و ماهی بر سپهر مجد و بزرگواری ، در کمال فضایل عدیم المثل و در فنون هنر منقطعالنظیر. (لباب الالباب چ نفیسی ص 106). رجوع به ترکیب منقطعالقرین شود.
- منقطع شدن ؛ بریده شدن . قطع شدن . گسسته شدن :
عطای تونشود منقطع که زایر تو
چو یک عطا بستاند دهی عطای دگر.
یک التفات او ز تو گر منقطع شدی
زآن التفاتها که به صوت حزین کنند.
ز هفت بحر چنان منقطع شودنم ، کآب
کند تیمم در قعر چشمه ٔ جیحون .
جمال الدین عبدالرزاق (دیوان چ وحید دستگردی ص 279).
از کنه جلالت متحیر شده ادراک
وز عز جناب تو شده منقطع اوهام .
امید منفعت از خلق منقطع شد از آنک
مزاجها همه پرفضله ٔ ضرر دیدم .
کمال الدین اسماعیل (دیوان چ بحرالعلومی ص 381).
چه اگر تدبیر منقطع شود، نظام مرتفع گردد. (اخلاق ناصری ). هرگز خیر از خلق مرتفع و منقطع نشود. (اخلاق ناصری ). مواد خیرات عالم قدس از او منقطع شود. (اخلاق ناصری ). چون ... غلات از ایشان منقطع شد... (جهانگشای جوینی چ قزوینی ج 1 ص 49).
منقطع شد خوان و نان از آسمان
ماند رنج زرع و بیل و داسمان .
نان و خوان از آسمان شد منقطع
بعد از آن زآن خوان نشد کس منتفع.
اگر یک لحظه و لمحه مدد شهود از حقیقت قلب محب مشتاق منقطع شود. (مصباح الهدایه چ همایی ص 141). خاطر نفسانی به نور ذکر منقطع نشود. (مصباح الهدایه ایضاً ص 105). اما خاطر شیطانی به نور ذکر منقطع شود. (مصباح الهدایه ایضاً ص 105). هیچ یک از خاطر حقانی و ملکی و نفسانی منقطع نشود. (مصباح الهدایه ایضاً ص 105).
- || به پایان رسیدن . تمام شدن . پایان یافتن . به سر رسیدن . منقرض شدن : غم و اندوه و مشغله ٔ دنیا منقطع شود. (کیمیای سعادت چ احمد آرام ص 845). بدین وی هلاک شود و بدان نسل منقطع شود. (کیمیای سعادت ایضاً ص 741). لاجرم خصومت منقطع نشود. (کلیله و دمنه ).
روز فراق رفت و برآمد شب وصال
ای روز منقطع شو و ای شب علی الدوام .
لیکن به شکر آنکه شد آن رنج منقطع
هم ابر درفشان شد و هم باد زرفشان .
جمال الدین عبدالرزاق (دیوان چ وحید دستگردی ص 305).
جمعی را بدین علت نگرفتند... و ایشان رابه هلاک آوردند و ماده ٔ آن محنت منقطع نمی شد. (ترجمه ٔ تاریخ یمینی چ 1 تهران ص 327). چون ... ماده ٔ عمر منقطع شود خدای تعالی به مقتضای عدالت با او در حساب مناقشه کند و در عفو مضایقه . (اخلاق ناصری ). اذان مؤذن و توحید موحد و مؤمن منقطع شد. (جهانگشای جوینی چ قزوینی ج 1 ص 49).
چه واجب است که شد با کریم طبعی تو
به بخت ابن یمین منقطع زمان کرم .
- || دور شدن . جدا شدن : یا داود با هیچ کس از خلق خدای انس مگیر که از من منقطع شوی . (کیمیای سعادت چ احمد آرام ص 854). تا این نحس مستمر از ایام ناکامی من به سر آید از من منقطع شوی . (مرزبان نامه چ قزوینی ص 113).
- منقطع شدن از دنیا ؛ دست کشیدن از دنیا. (یادداشت مرحوم دهخدا).
- منقطع کردن ؛ بریدن . قطع کردن . گسستن : اما اصل دوستی را که بنا بر مناسبت بود منقطع نکند. (کیمیای سعادت چ احمد آرام ص 838).
ای به برکرده بیوفایی را
منقطع کرده آشنایی را.
نظر از غیر منقطع کن زآنک
شاهد غیر در دل آور عین .
جوان امید بکلی از خلق منقطع کرده ... در مسجدی خراب شد. (تذکرةالاولیاء عطار چ کتابخانه ٔ مرکزی ج 2 ص 277). دست ظلمه از اموال مسلمان کوتاه گردانید و پای کفره از بلاد اسلام منقطع کرد. (المعجم چ دانشگاه ص 366). نسل فساد ایشان منقطع کردن و بیخ تبارشان برآوردن اولیتر است . (گلستان سعدی ).
- منقطع گردانیدن ؛ بریدن . قطع کردن : حسن نظر از ما منقطع گردانیده . (مرزبان نامه چ قزوینی ص 20). آرام گرفتن اسباب دردل ، منقطع گرداند از اعتماد کردن بر مسبب الاسباب . (تذکرةالاولیاء عطار چ کتابخانه ٔ مرکزی ج 2 ص 73).
- منقطع گردیدن (گشتن ) ؛ بریده شدن . قطع شدن . گسسته شدن . پاره شدن :
بیخ و پیوند منقطع گردد
وز ریا پاک منخلع گردد.
لیک کی گردد امیدم منقطع
هر دمم صد وعده ٔ موزون ز تو.
شکایت و ملامت حادث گردد و هر روز در تزاید بود تا علاقت منقطع گردد. (اخلاق ناصری ). وجد آن است که جمله ٔ اوصاف منقطع گردد در حالتی که ذات او به سرور موسوم بود. (مصباح الهدایه چ همایی ص 133). دیگرباره چون برق منقطع گردد... ظهور صفات نفس ... معاودت نماید. (مصباح الهدایه ایضاً ص 121).
|| آنکه از سفر بماند به سببی . (منتهی الارب ). وامانده در سفر به سببی . (ناظم الاطباء). وامانده در راه :
جهد آن کن تا ببری منزل اندر نور روح
تا نمانی منقطع در اوسط ظل و ضلال .
مرحبا بسطت جاهی که در او منقطعاند
مسرع سایه و خورشید ز بی پایانی .
از منقطعان راه امید
یک تن رصد امان ندیده ست .
صد قافله ٔ وفا فروشد
یک منقطع از میان ندیدم .
نیازمندتر و متعطش تر از آن است که منقطعان بیابان بریده و به ظلال کعبه ٔ نجات بخش و زلال زمزم حیات رسان ... (منشآت خاقانی چ محمد روشن ص 231). اما گرد نقطه ٔ هوس جولان میکنی و در موضع منقطعانی و هول کعبه می داری . (منشآت خاقانی ایضاً ص 246). سؤال کردند از منقطعان راه که به چه چیز منقطع شدند گفت ... (تذکرةالاولیاء عطار چ کتابخانه ٔ مرکزی ج 2ص 260).
یاران کجاوه غم ندارند
از منقطعان کاروانی .
- منقطعسان ؛ همچو منقطع. همچون کسی که در راه وامانده :
از پی حج در چنین روزی ز پانصد سال باز
بر در فید آسمان را منقطعسان دیده اند.
- منقطع شدن ؛ بازماندن از ادامه ٔ سفر. واماندن از پیمودن راه و به پایان رساندن آن :
منقطع شد کاروان مردمی
دیده های دیده بان دربسته به .
به هول بازپسین منزل از طریق اجل
که منقطع شود آنجا قوافل اعمار...
کمال الدین اسماعیل (دیوان چ بحرالعلومی ص 127).
زودا که منقطع شدی ارزآنکه نیستی
اقبال تو قوافل ایام را خفیر.
|| هلاک شده . (یادداشت مرحوم دهخدا).گم شده در بیابان چنانکه نشانی از او یافت نشود :
نی که سالی صدهزار آزاده گردد منقطع
هم دریغی نیست گر ما نیز چون ایشان شویم .
قومی گفتند از حبس بگریخت و در بعضی از بوادی حجاز منقطع شد. (ترجمه ٔ تاریخ یمینی چ 1 تهران ص 402). || گوشه نشین و معزول گشته . (ناظم الاطباء).