منقش
لغتنامه دهخدا
منقش . [ م ُ ن َق ْ ق َ ] (ع ص ) نگاشته و نگار کرده . (آنندراج ). نقش کرده شده و نگارکرده شده و دارای نقش و نگار و دارای تصاویر و رنگهای گوناگون . (ناظم الاطباء). نگارین . بنگار. نقاشی شده . پرنقش و نگار. (یادداشت مرحوم دهخدا) : از او مخمل و جامه های بسیار خیزد ساده و منقش . (حدود العالم ).
همه بوم از دیبه رنگ رنگ
ز گوهر منقش چو پشت پلنگ .
یکی همچو دیبای چینی منقش
یکی همچو ارتنگ مانی مصور.
منقش عالمی فردوس کردار
نه فرخار و همه پرنقش فرخار.
درخشی است گویی به مینا منقش
پرندی است گویی به لؤلؤ مشجر.
دشت ماننده ٔ دیبای منقش گشته ست
لاله بر طرف چمن چون گه آتش گشته ست .
دیبای منقش به تو بافند ولیکن
معنیش بود نقش و سخن پود و خرد تار.
صحرا به لاژورد و زر و شنگرف
از بهر چه منقش و مدهون است .
و زمین این موضع را مرخم کرده اند به رخام ملون و منقش و این موضع را حجر گویند. (سفرنامه ٔ ناصرخسرو طبع برلین ص 110). همه مسجد حصیرهای منقش انداخته و بازاری نیکو آراسته . (سفرنامه ٔ ناصرخسرو چ برلین ص 20).
اثرهای ملک سلطان چو دیبای منقش شد
ظفرهای ملک سنجر بر آن دیبا طرازآمد.
ایوان تو به بزم بهاری منقش است
میدان تو به رزم سپهری مصور است .
از نقش کلک تو همه گیتی منقش است
از نور رای تو همه عالم منور است .
بر زمین از ابر لؤلؤبار و باد مشک بیز
فرشهایی چون منقش پرنیان آمد پدید.
یکی ازعلمهای گلگون منقش
یکی از نقطهای زرین مشجر.
ز اشکال تو روی دریا منقش
ز آثار تو روی صحرا مسطر.
تو گویی مگر جام کیخسروستی
منقش در او شکل هر هفت کشور.
چون مأمون به بیت العروس بیامد خانه ای دید مجصص و منقش . (چهارمقاله چ معین ص 34). بسا کوشکهای منقش و باغهای دلکش که بناکردند و بیاراستند که امروز با زمین هموار گشته است . (چهار مقاله ایضاً ص 45).
چون باغ شد برهنه و چون راغ شد تهی
از حله ٔ منقش و از کله ٔ حریر.
گه پر ز کله های منقش کنی زمین
گه پر ز حله های منعش کنی کمر.
منقط از شرر گام او هوا به شهاب
منقش از اثر نعل او زمین به هلال .
عالم نگر که گویی خان منقش است
بستان نگر که گویی خلد مصور است .
سیدحسن غزنوی (از المعجم چ دانشگاه ص 443).
از مهر او صحیفه ٔ جانها منقش است
با جود او ذخیره ٔ کانها محقر است .
بی نقش همچو آینه ، آبی منقشم
بی عطر چو فریشته ، جانی معطرم .
نی کم از مور است زنبور منقش در هنر
نی کم از زاغ است طاوس بهشتی ز امتحان .
عجب کعبتینی است بی نقش گیتی
ولی تخت نردش منقش فتاده ست .
قبه ای عالی داشت منقش از چوب مدهون کرده و جمله ٔ ستونها مدهون . (راحةالصدور راوندی ). در کسوت منقش ... چون عروسان . (مرزبان نامه چ قزوینی ص 170).
منقش یکی خسروانی بساط
که بیننده را تازه کردی نشاط.
مرحله ای دید منقش رباط
مملکتی یافت مزوربساط.
بمانند بتخانه ٔ چین منقش
به کردار ارژنگ مانی مصور.
نظام الدین ابونصر (از لباب الالباب چ نفیسی ص 71).
جامه های ملون و منقش لایق زنان بود. (اخلاق ناصری ). هر دو نقش مختلط شوندو هیچکدام منقش تمام نشود. (اخلاق ناصری ).
خاک شیراز چو دیبای منقش دیدم
زآن همه صورت زیبا که بر آن دیبا بود.
- منقش داشتن ؛ منقش کردن . نگارین کردن . پرنقش و نگار کردن :
گر چنین چهره گشاید خط زنگاری دوست
من رخ زرد به خونابه منقش دارم .
- منقش شدن ؛ دارای نقش و نگارشدن . نقش و نگار پذیرفتن :
بدین شهر دروازه ها شد منقش
از آسیب وز کوس چتر و عماری .
- منقش کردن ؛ نگارین کردن . پرنقش و نگار کردن :
کرده زمین را ز رنگ روی منقش
کرده هوا را به بوی زلف معطر.
مرصع کرد تقدیرش به فر آفرین صورت
منقش کرد اقبالش به تأیید شرف ارکان .
- منقش گردانیدن ؛ پر نقش و نگار کردن . نگارین کردن :
که گرداند ملون کوه را چون روضه ٔ رضوان
که گرداند منقش باغ را چون صحف انگلیون .
- منقش گشتن (گردیدن ) ؛ منقش شدن :
از بدیع اسپرغمها، صحرا
همچودیبا همه منقش گشت .
عیب و هنر شعر بر صحیفه ٔ خرد او منقش گردد. (چهارمقاله چ معین ص 47). صحایف ضمایر و الواح خواطر ایشان بدان صور چنان منقش گردد... (مصباح الهدایه چ همایی ص 14). رجوع به ترکیب منقش شدن شود.
|| هر پارچه ٔ زری دوزی شده . (ناظم الاطباء).
همه بوم از دیبه رنگ رنگ
ز گوهر منقش چو پشت پلنگ .
یکی همچو دیبای چینی منقش
یکی همچو ارتنگ مانی مصور.
منقش عالمی فردوس کردار
نه فرخار و همه پرنقش فرخار.
درخشی است گویی به مینا منقش
پرندی است گویی به لؤلؤ مشجر.
دشت ماننده ٔ دیبای منقش گشته ست
لاله بر طرف چمن چون گه آتش گشته ست .
دیبای منقش به تو بافند ولیکن
معنیش بود نقش و سخن پود و خرد تار.
صحرا به لاژورد و زر و شنگرف
از بهر چه منقش و مدهون است .
و زمین این موضع را مرخم کرده اند به رخام ملون و منقش و این موضع را حجر گویند. (سفرنامه ٔ ناصرخسرو طبع برلین ص 110). همه مسجد حصیرهای منقش انداخته و بازاری نیکو آراسته . (سفرنامه ٔ ناصرخسرو چ برلین ص 20).
اثرهای ملک سلطان چو دیبای منقش شد
ظفرهای ملک سنجر بر آن دیبا طرازآمد.
ایوان تو به بزم بهاری منقش است
میدان تو به رزم سپهری مصور است .
از نقش کلک تو همه گیتی منقش است
از نور رای تو همه عالم منور است .
بر زمین از ابر لؤلؤبار و باد مشک بیز
فرشهایی چون منقش پرنیان آمد پدید.
یکی ازعلمهای گلگون منقش
یکی از نقطهای زرین مشجر.
ز اشکال تو روی دریا منقش
ز آثار تو روی صحرا مسطر.
تو گویی مگر جام کیخسروستی
منقش در او شکل هر هفت کشور.
چون مأمون به بیت العروس بیامد خانه ای دید مجصص و منقش . (چهارمقاله چ معین ص 34). بسا کوشکهای منقش و باغهای دلکش که بناکردند و بیاراستند که امروز با زمین هموار گشته است . (چهار مقاله ایضاً ص 45).
چون باغ شد برهنه و چون راغ شد تهی
از حله ٔ منقش و از کله ٔ حریر.
گه پر ز کله های منقش کنی زمین
گه پر ز حله های منعش کنی کمر.
منقط از شرر گام او هوا به شهاب
منقش از اثر نعل او زمین به هلال .
عالم نگر که گویی خان منقش است
بستان نگر که گویی خلد مصور است .
سیدحسن غزنوی (از المعجم چ دانشگاه ص 443).
از مهر او صحیفه ٔ جانها منقش است
با جود او ذخیره ٔ کانها محقر است .
بی نقش همچو آینه ، آبی منقشم
بی عطر چو فریشته ، جانی معطرم .
نی کم از مور است زنبور منقش در هنر
نی کم از زاغ است طاوس بهشتی ز امتحان .
عجب کعبتینی است بی نقش گیتی
ولی تخت نردش منقش فتاده ست .
قبه ای عالی داشت منقش از چوب مدهون کرده و جمله ٔ ستونها مدهون . (راحةالصدور راوندی ). در کسوت منقش ... چون عروسان . (مرزبان نامه چ قزوینی ص 170).
منقش یکی خسروانی بساط
که بیننده را تازه کردی نشاط.
مرحله ای دید منقش رباط
مملکتی یافت مزوربساط.
بمانند بتخانه ٔ چین منقش
به کردار ارژنگ مانی مصور.
نظام الدین ابونصر (از لباب الالباب چ نفیسی ص 71).
جامه های ملون و منقش لایق زنان بود. (اخلاق ناصری ). هر دو نقش مختلط شوندو هیچکدام منقش تمام نشود. (اخلاق ناصری ).
خاک شیراز چو دیبای منقش دیدم
زآن همه صورت زیبا که بر آن دیبا بود.
- منقش داشتن ؛ منقش کردن . نگارین کردن . پرنقش و نگار کردن :
گر چنین چهره گشاید خط زنگاری دوست
من رخ زرد به خونابه منقش دارم .
- منقش شدن ؛ دارای نقش و نگارشدن . نقش و نگار پذیرفتن :
بدین شهر دروازه ها شد منقش
از آسیب وز کوس چتر و عماری .
- منقش کردن ؛ نگارین کردن . پرنقش و نگار کردن :
کرده زمین را ز رنگ روی منقش
کرده هوا را به بوی زلف معطر.
مرصع کرد تقدیرش به فر آفرین صورت
منقش کرد اقبالش به تأیید شرف ارکان .
- منقش گردانیدن ؛ پر نقش و نگار کردن . نگارین کردن :
که گرداند ملون کوه را چون روضه ٔ رضوان
که گرداند منقش باغ را چون صحف انگلیون .
- منقش گشتن (گردیدن ) ؛ منقش شدن :
از بدیع اسپرغمها، صحرا
همچودیبا همه منقش گشت .
عیب و هنر شعر بر صحیفه ٔ خرد او منقش گردد. (چهارمقاله چ معین ص 47). صحایف ضمایر و الواح خواطر ایشان بدان صور چنان منقش گردد... (مصباح الهدایه چ همایی ص 14). رجوع به ترکیب منقش شدن شود.
|| هر پارچه ٔ زری دوزی شده . (ناظم الاطباء).