منشور
لغتنامه دهخدا
منشور. [ م َ ] (ع اِ) فرمان . (دهار). فرمان شاهی مهرناکرده . (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد). فرمان پادشاهی و بعضی گویند به معنی فرمان پادشاهی در لطف و عنایت باشد. (غیاث ) (آنندراج ) (از ناظم الاطباء). حکم و فرمان امیر یا شاهی ، غیر مختوم یعنی سرگشاده . ج ، مناشیر. (یادداشت مرحوم دهخدا) :
نبشتند منشور بر پرنیان
به رسم بزرگان و فر کیان .
به منشور بر مهر زرین نهاد
یکی دل کف رام بر زین نهاد.
بپیچید و اندیشه زو دور داشت
به مردی ز خورشید منشور داشت .
بدان تا هرآن کس که دارد خرد
به منشور آن دادگر بنگرد.
ور ز تیغ است ملک را منشور
جز به منشور ملک را مستان .
در خور پیل کنون رایت و منشور بود
مرتبت را به جهان برتر از این چیست مکان .
خلعت شاهی و منشور فرستد بر تو
تا شود دشمن تو کور و بداندیش تو کر.
از میر مؤمنینش منشور و نامه بود
خورشید خاص بود و سزاوار جامه بود.
وگر فغفور چینی را دهد منشور دربانی
به سنباده حروفش را بسنباند در احداقش .
مرا بر عاشقان داده یکی منشور سالاری
که طومارش رخ زردست و مژگانست وراقش .
لوا به دست سواری و منشور و نامه در دیبای سیاه پیچیده به دست سواری دیگر.(تاریخ بیهقی چ ادیب ص 376). بونصر مشکان نامه بخواند و به پارسی ترجمه کرد و منشور بخواند و نثار کردن گرفتند. (تاریخ بیهقی ایضاً ص 378). هارون الرشید نیزه و رایت خراسان ببست به نام فضل و منشور بدو دادند. (تاریخ بیهقی ایضاً ص 422).
چو بختش به هر کار منشور داد
سپهرش یکی نامور پور داد.
ای پسر، من پیر شدم ... ومنشور عزل زندگانی از موی خویش بر روی خویش کتابی می بینم . (قابوسنامه چ نفیسی ص 1). سلمان بن یحیی ... را صاحب دیوانی سمرقند دادند و با خلعت و منشوری بفرستادند. (قابوسنامه چ نفیسی ص 162). چنان شنودم که ابوالفضل بلعمی سهل خجند را صاحب دیوانی سمرقند داد، منشوربنوشتند و توقیع بکردند. (قابوسنامه ایضاً ص 162).
شادمانی بدان کت از سلطان
خلعتی فاخر آمد و منشور.
معزول شده ست جان ز هرچه
داده ست بر آنت دهر منشور.
از اینجا منشور جهالت خویش برخوان . (کیمیای سعادت چ احمد آرام ص 806).
به لقا سود با بهشت عنان
به بقا یافت از ازل منشور.
ابوالفرج رونی (دیوان چ پرفسور چایکین ص 55).
به توقیعت چو شد منشور مطوی
همانگه شد لوای حمد منشور.
توقع نیست بی توقیع میمونت
که دارد هیچ حاصل هیچ منشور.
اقبال دست ملک روان کرد هر سویی
منشورها نوشت جهان را به نام تو.
چون به منشور و نامه آمد کار
رفت چیزی که گفت نتوانم .
با ملک خود از یزدان منشور ابد برخوان
فتنه ز جهان بنشان در صدر شرف بنشین .
جبرئیل آورد منشورش به ملک جاودان .
چو مدّ و نقش او با نامه و منشور شد پیدا
کلید و قفل شد پیدا در توفیق و خذلان را.
تا نام تو بنوشت دبیر از بر منشور
سیاره غلام قلم و دست دبیر است .
توقع است که منشور من بیاراید
بدان عبارت شیرین که در شهوار است
مرا نوشتن منشور من به از خلعت
که درج پرگهر است آن و گنج دینار است .
منشور خراسان و طبرستان وجرجان ، معتضد به اسماعیل فرستاده با خلعت . (مجمل التواریخ والقصص ).
چون امیر اسماعیل عمرولیث را نزدیک خلیفه فرستاد خلیفه منشور خراسان به وی فرستاد. (تاریخ بخارا).
هست در منشور دین توقیع امر و نهی تو
امر و نهیش را کنم اظهار «کنتم تکتمون ».
ای یافته جمالت در جلوه ٔ نخستین
منشور حسن و تمکین از خلعت خدایی .
بر جهان وصل باری بنده را منشور ده
تات بنمایم که من فرمان روائی چو کنم .
یکی از دولت و اقبال ، منشور شرف بخشد
یکی از نصرت و توفیق ، تأیید و ظفر دارد.
نکرد جلوه ٔ حسن آفتاب تا نستاد
ز نور رای تو منشور عالم آرایی .
بهاءالدین محمد بغدادی (از لباب الالباب چ نفیسی ص 123).
از هوای تو دلم را بخت منشوری نوشت
سوره ٔ اخلاص را توقیع آن منشور کرد.
عبدالواسع جبلی (دیوان چ صفا ج 1 ص 98).
خیال هیبتش در دست شمشیر اجل گیرد
همای همتش بر پای منشور ظفر بندد.
طلعت میمون تو طغرای منشور فرح
رایت منصور تو خورشید گردون ظفر.
مثل آن منشور کاندر حق تو سلطان نبشت
کس ندید و کس نخواهد دید تا روز شمار.
طغرای نکوکاری و منشور سعادت
پیش ملک العرش به توقیع تو بردم .
فرخنده فال صدری و دیدار روی تو
منشور شادمانی و بیزاری غم است .
شهریارا شادمان بنشین به تخت و ملک خویش
تا برد منشور خانی از تو صد خان دگر.
خورشید را کسوف و زوال است مر ورا
منشور بی کسوف و زوال است از ازل .
ای جهان شرف به تو معمور
یافته از دو پادشا منشور.
منشور تو درج پرجواهر
ایوان تو چرخ پرکواکب .
آنکه ملک بقاش را شب و روز
از سواد و بیاض منشور است .
منشی ملک فلک در هرچه منشوری نوشت
کلکش اندر عهده ٔ توقیع آن منشور باد.
آنکه به منشور اوست مملکت آن و این
و آنکه به تدبیر اوست سلطنت این و آن .
جمال الدین عبدالرزاق (دیوان چ وحید دستگردی ص 307).
داده ایام ترا منشوری
به همه نعمت جاویدانی .
ذات حق سلطان سلطانان و کعبه دار ملک
مصطفی را شحنه و منشور قرآن دیده اند.
از پی طغرای منشور ظفر
تیر حکمش بر کمان ملک باد.
منشور فقر بر سر دستارتست رو
منگر به تاج تاش به طغرای شه طغان .
برادر خویش را... به رسولی سوی یعقوب فرستاد... و عهد و منشور و لوا فرستاد به ولایت بلخ و تخارستان و... (تاریخ سیستان ).
چون هر دو صف به هم رسیدند شمشیر خطیب وار بر منابر مناکب منشور عزل عامل سنان می خواند. (ترجمه ٔتاریخ یمینی چ 1 تهران ص 193). حق طاعت و ضراعت او به تیسیر امل و تقریر عمل به ادا رسانید و به تجدید منشور ایالت او مثال داد. (ترجمه ٔ تاریخ یمینی ایضاً ص 337).
چو منشور اقبال او خواند پیش
در او بست عنوان فرزند خویش .
پس آنگه داد با تشریف و منشور
همه ملک مهین بانو به شاپور.
فرمود تا به مکافات آن ضیافت منشور آن دیه ... به نام دهقان نوشتند. (مرزبان نامه چ قزوینی ص 22).
گفتم ترا خواهم که فضل فاضلتری ... چون تو مرا باشی منشور فضل و کرم درنوشتم . (تذکرةالاولیاء عطار).
خسرو حسام دولت و دین اردشیر آنک
منشور ملکش از قلم کن فکان رسید.
کمال الدین اسماعیل (دیوان چ حسین بحرالعلومی ص 71).
بی خم طغرای چین ابروی تو چرخ را
نیست بر منشور دیوان حوادث اعتماد.
پیوسته تاب مهر تو در جان آفتاب
بنوشته دست عمر تو منشور روزگار.
تا به وقتی که از دارالقضا منشور اجل به عزل او نافذ نگشت در آن عمل بود. (جهانگشای جوینی چ قزوینی ج 1 ص 69). مبشران روان شدند و منشورها به هر طرفی فرستاد. (جهانگشای جوینی ).
باز منشوری نویسد سرخ و سبز
تا رهند ارواح از سودا و عجز.
شنیدم که طی در زمان رسول
نکردند منشور ایمان قبول .
گر آن است منشور احسان اوست
ور این است توقیع فرمان اوست .
در این مقام محبان را منشور خلافت نویسند و خلعت شیخوخت بخشند. (مصباح الهدایة چ همایی ص 110). بر منشور خلافت او این توقیع آمد که ان اﷲ خلق آدم علی صورته . (مصباح الهدایه ایضاً ص 95).
هر مثالی کاندر آن توقیع امر و نهی اوست
همچو منشور قضا عقلش نماید امتثال .
شه سریر چهارم که شاه انجم اوست
نوشته بر رخ منشور دولتش طغرا.
امید هست که منشور عشقبازی من
از آن کمانچه ٔ ابرو رسد به طغرایی .
- منشور آتلانتیک ؛ رجوع به سازمان ملل متحد شود.
- منشور ملل متحد ؛ رجوع به سازمان ملل متحد شود.
- منشورنویسان باغ ؛ کنایه از پرندگان باغ است که بلبل و قمری و امثال آن باشد. (برهان ) (آنندراج ). مرغان خوش آواز باغ چون بلبلان و امثال آن . (فرهنگ رشیدی ) :
محضر منشورنویسان باغ
فتوی بلبل شده بر خون زاغ .
|| جسم جامدی که دارای دو قاعده ٔ متساوی و متوازی بود و آن دو قاعده بواسطه ٔ ضلعهای متوازی به هم متصل شده باشد. (ناظم الاطباء). شکلی فضایی است که دو وجه آن چندضلعیهای متساوی و متوازی است و قاعده نام دارند. وجوه دیگر آن متوازی الاضلاع هستند و تعداد آنها برابر با عده ٔ اضلاع هر یک از دو قاعده است مثلاً منشور مثلث القاعده ، که دو قاعده ٔ آن دو مثلث متساوی هستند و وجوه اطراف آن شامل سه متوازی الاضلاع است . (فرهنگ اصطلاحات علمی ). منشور که از اصطلاحات معروف هندسه است در اصل «موشور» به واو است به جای نون و منشور به نون به معنی مزبور در کتب لغت عرب موجود نیست . (از نشریه ٔ دانشکده ٔ ادبیات تبریز). فرهنگستان ایران «شوشه » را بجای اصطلاح فرنگی و عربی آن برگزیده است . || (اصطلاح فیزیک ) محیط شفافی است که بین دو سطح مستوی و متقاطعقرار گرفته است . غالباً منشور را به شکل منشور مثلث القاعده می سازند. معمولاً برای نور مرئی از منشورهای شیشه ای و برای اشعه ٔ ماوراء بنفش و مادون قرمز از منشورهای دُر کوهی استفاده می کنند. (از فرهنگ اصطلاحات علمی ).
- منشور نیکل ؛ منشوری که برای تهیه ٔ نور پولاریزه ٔ مسطح و در مواردی از این قبیل به کار می رود. اگر این منشور از دُر کوهی ساخته شده باشد برای آزمایش تابشهای ماوراء بنفش استعمال می شود. (از فرهنگ اصطلاحات علمی ).
- منشور ولاستون ؛ منشوری است که برای تولید نور «پولاریزه » صفحه ٔ «پولاریزاسیون » به کار می رود. این منشور معمولاً از دُر کوهی ساخته میشود و نظیر منشور نیکل هنگام کار با تابش ماوراء بنفش می تواند مورد استفاده قرار گیرد. (از فرهنگ اصطلاحات علمی ).
|| (ص ) پهن گسترده شده .(ناظم الاطباء). گشاده . گشوده : و کل انسان الزمناه طائره فی عنقه و نخرج له یوم القیامة کتاباً یلقیه منشوراً. (قرآن 13/17). و الطور و کتاب مسطور فی رق ة منشور. (قرآن 1/52 و 2 و 3).
به توقیعت چو شد منشور مطوی
همانگه شد لوای حمد منشور.
ابوالفرج رونی (دیوان چ پروفسورچایکین ص 57).
اعلام علم و ادب به یفاع قدر علمای آن دیار مرتفع و منشور. (المعجم چ 1 مدرس رضوی ص 2 و 3).
- منشور گردیدن ؛ گشوده شدن . باز شدن . آشکار شدن . گسترده شدن :
کنون کرد باید عمل را حساب
نه وقتی که منشور گردد کتاب .
|| پراکنده شده . (غیاث ) (آنندراج ). || آشکارگشته و شایعشده و فاش شده . || دمیده شده . || با اره بریده شده . (ناظم الاطباء). || مرد پریشان کار. (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء)(از اقرب الموارد).
|| ضد منظوم و آن را منثور نیز گویند و در مجمعالصنایع آرد: کلام یا منظوم است و یا منشور و منشور بر سه قسم است مرجز و مسجع و عاری . مرجز آن است که وزن شعر دارد اما قافیه ندارد و مسجعآنکه قافیه دارد اما وزن ندارد، و عاری آن است که از این هر دو عاری است یعنی نه وزن دارد و نه قافیه ، قافیه ٔ بی وزن شعر نیست چنانکه وزن بی قافیه شعر نیست .(از کشاف اصطلاحات الفنون ص 1384). رجوع به منثور شود. || قسمی از خط عربی و از متفرعات قلم ریاضی است . رجوع به ترجمه ٔ الفهرست ص 14 شود.
نبشتند منشور بر پرنیان
به رسم بزرگان و فر کیان .
به منشور بر مهر زرین نهاد
یکی دل کف رام بر زین نهاد.
بپیچید و اندیشه زو دور داشت
به مردی ز خورشید منشور داشت .
بدان تا هرآن کس که دارد خرد
به منشور آن دادگر بنگرد.
ور ز تیغ است ملک را منشور
جز به منشور ملک را مستان .
در خور پیل کنون رایت و منشور بود
مرتبت را به جهان برتر از این چیست مکان .
خلعت شاهی و منشور فرستد بر تو
تا شود دشمن تو کور و بداندیش تو کر.
از میر مؤمنینش منشور و نامه بود
خورشید خاص بود و سزاوار جامه بود.
وگر فغفور چینی را دهد منشور دربانی
به سنباده حروفش را بسنباند در احداقش .
مرا بر عاشقان داده یکی منشور سالاری
که طومارش رخ زردست و مژگانست وراقش .
لوا به دست سواری و منشور و نامه در دیبای سیاه پیچیده به دست سواری دیگر.(تاریخ بیهقی چ ادیب ص 376). بونصر مشکان نامه بخواند و به پارسی ترجمه کرد و منشور بخواند و نثار کردن گرفتند. (تاریخ بیهقی ایضاً ص 378). هارون الرشید نیزه و رایت خراسان ببست به نام فضل و منشور بدو دادند. (تاریخ بیهقی ایضاً ص 422).
چو بختش به هر کار منشور داد
سپهرش یکی نامور پور داد.
ای پسر، من پیر شدم ... ومنشور عزل زندگانی از موی خویش بر روی خویش کتابی می بینم . (قابوسنامه چ نفیسی ص 1). سلمان بن یحیی ... را صاحب دیوانی سمرقند دادند و با خلعت و منشوری بفرستادند. (قابوسنامه چ نفیسی ص 162). چنان شنودم که ابوالفضل بلعمی سهل خجند را صاحب دیوانی سمرقند داد، منشوربنوشتند و توقیع بکردند. (قابوسنامه ایضاً ص 162).
شادمانی بدان کت از سلطان
خلعتی فاخر آمد و منشور.
معزول شده ست جان ز هرچه
داده ست بر آنت دهر منشور.
از اینجا منشور جهالت خویش برخوان . (کیمیای سعادت چ احمد آرام ص 806).
به لقا سود با بهشت عنان
به بقا یافت از ازل منشور.
ابوالفرج رونی (دیوان چ پرفسور چایکین ص 55).
به توقیعت چو شد منشور مطوی
همانگه شد لوای حمد منشور.
توقع نیست بی توقیع میمونت
که دارد هیچ حاصل هیچ منشور.
اقبال دست ملک روان کرد هر سویی
منشورها نوشت جهان را به نام تو.
چون به منشور و نامه آمد کار
رفت چیزی که گفت نتوانم .
با ملک خود از یزدان منشور ابد برخوان
فتنه ز جهان بنشان در صدر شرف بنشین .
جبرئیل آورد منشورش به ملک جاودان .
چو مدّ و نقش او با نامه و منشور شد پیدا
کلید و قفل شد پیدا در توفیق و خذلان را.
تا نام تو بنوشت دبیر از بر منشور
سیاره غلام قلم و دست دبیر است .
توقع است که منشور من بیاراید
بدان عبارت شیرین که در شهوار است
مرا نوشتن منشور من به از خلعت
که درج پرگهر است آن و گنج دینار است .
منشور خراسان و طبرستان وجرجان ، معتضد به اسماعیل فرستاده با خلعت . (مجمل التواریخ والقصص ).
چون امیر اسماعیل عمرولیث را نزدیک خلیفه فرستاد خلیفه منشور خراسان به وی فرستاد. (تاریخ بخارا).
هست در منشور دین توقیع امر و نهی تو
امر و نهیش را کنم اظهار «کنتم تکتمون ».
ای یافته جمالت در جلوه ٔ نخستین
منشور حسن و تمکین از خلعت خدایی .
بر جهان وصل باری بنده را منشور ده
تات بنمایم که من فرمان روائی چو کنم .
یکی از دولت و اقبال ، منشور شرف بخشد
یکی از نصرت و توفیق ، تأیید و ظفر دارد.
نکرد جلوه ٔ حسن آفتاب تا نستاد
ز نور رای تو منشور عالم آرایی .
بهاءالدین محمد بغدادی (از لباب الالباب چ نفیسی ص 123).
از هوای تو دلم را بخت منشوری نوشت
سوره ٔ اخلاص را توقیع آن منشور کرد.
عبدالواسع جبلی (دیوان چ صفا ج 1 ص 98).
خیال هیبتش در دست شمشیر اجل گیرد
همای همتش بر پای منشور ظفر بندد.
طلعت میمون تو طغرای منشور فرح
رایت منصور تو خورشید گردون ظفر.
مثل آن منشور کاندر حق تو سلطان نبشت
کس ندید و کس نخواهد دید تا روز شمار.
طغرای نکوکاری و منشور سعادت
پیش ملک العرش به توقیع تو بردم .
فرخنده فال صدری و دیدار روی تو
منشور شادمانی و بیزاری غم است .
شهریارا شادمان بنشین به تخت و ملک خویش
تا برد منشور خانی از تو صد خان دگر.
خورشید را کسوف و زوال است مر ورا
منشور بی کسوف و زوال است از ازل .
ای جهان شرف به تو معمور
یافته از دو پادشا منشور.
منشور تو درج پرجواهر
ایوان تو چرخ پرکواکب .
آنکه ملک بقاش را شب و روز
از سواد و بیاض منشور است .
منشی ملک فلک در هرچه منشوری نوشت
کلکش اندر عهده ٔ توقیع آن منشور باد.
آنکه به منشور اوست مملکت آن و این
و آنکه به تدبیر اوست سلطنت این و آن .
جمال الدین عبدالرزاق (دیوان چ وحید دستگردی ص 307).
داده ایام ترا منشوری
به همه نعمت جاویدانی .
ذات حق سلطان سلطانان و کعبه دار ملک
مصطفی را شحنه و منشور قرآن دیده اند.
از پی طغرای منشور ظفر
تیر حکمش بر کمان ملک باد.
منشور فقر بر سر دستارتست رو
منگر به تاج تاش به طغرای شه طغان .
برادر خویش را... به رسولی سوی یعقوب فرستاد... و عهد و منشور و لوا فرستاد به ولایت بلخ و تخارستان و... (تاریخ سیستان ).
چون هر دو صف به هم رسیدند شمشیر خطیب وار بر منابر مناکب منشور عزل عامل سنان می خواند. (ترجمه ٔتاریخ یمینی چ 1 تهران ص 193). حق طاعت و ضراعت او به تیسیر امل و تقریر عمل به ادا رسانید و به تجدید منشور ایالت او مثال داد. (ترجمه ٔ تاریخ یمینی ایضاً ص 337).
چو منشور اقبال او خواند پیش
در او بست عنوان فرزند خویش .
پس آنگه داد با تشریف و منشور
همه ملک مهین بانو به شاپور.
فرمود تا به مکافات آن ضیافت منشور آن دیه ... به نام دهقان نوشتند. (مرزبان نامه چ قزوینی ص 22).
گفتم ترا خواهم که فضل فاضلتری ... چون تو مرا باشی منشور فضل و کرم درنوشتم . (تذکرةالاولیاء عطار).
خسرو حسام دولت و دین اردشیر آنک
منشور ملکش از قلم کن فکان رسید.
کمال الدین اسماعیل (دیوان چ حسین بحرالعلومی ص 71).
بی خم طغرای چین ابروی تو چرخ را
نیست بر منشور دیوان حوادث اعتماد.
پیوسته تاب مهر تو در جان آفتاب
بنوشته دست عمر تو منشور روزگار.
تا به وقتی که از دارالقضا منشور اجل به عزل او نافذ نگشت در آن عمل بود. (جهانگشای جوینی چ قزوینی ج 1 ص 69). مبشران روان شدند و منشورها به هر طرفی فرستاد. (جهانگشای جوینی ).
باز منشوری نویسد سرخ و سبز
تا رهند ارواح از سودا و عجز.
شنیدم که طی در زمان رسول
نکردند منشور ایمان قبول .
گر آن است منشور احسان اوست
ور این است توقیع فرمان اوست .
در این مقام محبان را منشور خلافت نویسند و خلعت شیخوخت بخشند. (مصباح الهدایة چ همایی ص 110). بر منشور خلافت او این توقیع آمد که ان اﷲ خلق آدم علی صورته . (مصباح الهدایه ایضاً ص 95).
هر مثالی کاندر آن توقیع امر و نهی اوست
همچو منشور قضا عقلش نماید امتثال .
شه سریر چهارم که شاه انجم اوست
نوشته بر رخ منشور دولتش طغرا.
امید هست که منشور عشقبازی من
از آن کمانچه ٔ ابرو رسد به طغرایی .
- منشور آتلانتیک ؛ رجوع به سازمان ملل متحد شود.
- منشور ملل متحد ؛ رجوع به سازمان ملل متحد شود.
- منشورنویسان باغ ؛ کنایه از پرندگان باغ است که بلبل و قمری و امثال آن باشد. (برهان ) (آنندراج ). مرغان خوش آواز باغ چون بلبلان و امثال آن . (فرهنگ رشیدی ) :
محضر منشورنویسان باغ
فتوی بلبل شده بر خون زاغ .
|| جسم جامدی که دارای دو قاعده ٔ متساوی و متوازی بود و آن دو قاعده بواسطه ٔ ضلعهای متوازی به هم متصل شده باشد. (ناظم الاطباء). شکلی فضایی است که دو وجه آن چندضلعیهای متساوی و متوازی است و قاعده نام دارند. وجوه دیگر آن متوازی الاضلاع هستند و تعداد آنها برابر با عده ٔ اضلاع هر یک از دو قاعده است مثلاً منشور مثلث القاعده ، که دو قاعده ٔ آن دو مثلث متساوی هستند و وجوه اطراف آن شامل سه متوازی الاضلاع است . (فرهنگ اصطلاحات علمی ). منشور که از اصطلاحات معروف هندسه است در اصل «موشور» به واو است به جای نون و منشور به نون به معنی مزبور در کتب لغت عرب موجود نیست . (از نشریه ٔ دانشکده ٔ ادبیات تبریز). فرهنگستان ایران «شوشه » را بجای اصطلاح فرنگی و عربی آن برگزیده است . || (اصطلاح فیزیک ) محیط شفافی است که بین دو سطح مستوی و متقاطعقرار گرفته است . غالباً منشور را به شکل منشور مثلث القاعده می سازند. معمولاً برای نور مرئی از منشورهای شیشه ای و برای اشعه ٔ ماوراء بنفش و مادون قرمز از منشورهای دُر کوهی استفاده می کنند. (از فرهنگ اصطلاحات علمی ).
- منشور نیکل ؛ منشوری که برای تهیه ٔ نور پولاریزه ٔ مسطح و در مواردی از این قبیل به کار می رود. اگر این منشور از دُر کوهی ساخته شده باشد برای آزمایش تابشهای ماوراء بنفش استعمال می شود. (از فرهنگ اصطلاحات علمی ).
- منشور ولاستون ؛ منشوری است که برای تولید نور «پولاریزه » صفحه ٔ «پولاریزاسیون » به کار می رود. این منشور معمولاً از دُر کوهی ساخته میشود و نظیر منشور نیکل هنگام کار با تابش ماوراء بنفش می تواند مورد استفاده قرار گیرد. (از فرهنگ اصطلاحات علمی ).
|| (ص ) پهن گسترده شده .(ناظم الاطباء). گشاده . گشوده : و کل انسان الزمناه طائره فی عنقه و نخرج له یوم القیامة کتاباً یلقیه منشوراً. (قرآن 13/17). و الطور و کتاب مسطور فی رق ة منشور. (قرآن 1/52 و 2 و 3).
به توقیعت چو شد منشور مطوی
همانگه شد لوای حمد منشور.
ابوالفرج رونی (دیوان چ پروفسورچایکین ص 57).
اعلام علم و ادب به یفاع قدر علمای آن دیار مرتفع و منشور. (المعجم چ 1 مدرس رضوی ص 2 و 3).
- منشور گردیدن ؛ گشوده شدن . باز شدن . آشکار شدن . گسترده شدن :
کنون کرد باید عمل را حساب
نه وقتی که منشور گردد کتاب .
|| پراکنده شده . (غیاث ) (آنندراج ). || آشکارگشته و شایعشده و فاش شده . || دمیده شده . || با اره بریده شده . (ناظم الاطباء). || مرد پریشان کار. (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء)(از اقرب الموارد).
|| ضد منظوم و آن را منثور نیز گویند و در مجمعالصنایع آرد: کلام یا منظوم است و یا منشور و منشور بر سه قسم است مرجز و مسجع و عاری . مرجز آن است که وزن شعر دارد اما قافیه ندارد و مسجعآنکه قافیه دارد اما وزن ندارد، و عاری آن است که از این هر دو عاری است یعنی نه وزن دارد و نه قافیه ، قافیه ٔ بی وزن شعر نیست چنانکه وزن بی قافیه شعر نیست .(از کشاف اصطلاحات الفنون ص 1384). رجوع به منثور شود. || قسمی از خط عربی و از متفرعات قلم ریاضی است . رجوع به ترجمه ٔ الفهرست ص 14 شود.