من یزید
لغتنامه دهخدا
من یزید. [ م َی َ ] (ع جمله ٔ اسمیه ٔ استفهامی ) مخفف «هل من یزید»؛ یعنی آیا کسی هست که زیاده کند. (آنندراج ). || (اِ مرکب ) نوعی از بیع که هر که از دیگر خریداران قیمت زیاده دهد خرید نماید. (غیاث ) (آنندراج ). حراج . مزایده :
تا که در من یزید دور بود
روی نرخ امل به ارزانی .
داده ام صد جان بهای گوهری در من یزید
در دو عالم داده ام هم رایگان آورده ام .
دنیا به عرض فقر بده وقت من یزید
کآن گوهر تمام عیار ارزد این بها.
دل و جانش را در موسم معاملت عشق به من یزید برداده . (سندبادنامه ص 182). کرده و ساخته ٔ خویش به من یزید عرض نمی برد. (المعجم فی معاییر اشعارالعجم ) (یادداشت مرحوم دهخدا).
بی معرفت مباش که در من یزید عشق
اهل نظر معامله با آشنا کنند.
تورانشه خجسته که در من یزید فضل
شد منت مواهب او طوق گردنم .
- به من یزید فروختن ؛ حراج کردن . (یادداشت مرحوم دهخدا) :
جانان مده اگر دو جهانت دهند از آنک
یوسف به من یزید نشاید فروختن .
آنچه از فرایض جمع شده باشد به من یزید بفروشد. (تاریخ قم ص 176).
- به من یزید نهادن ؛ در من یزید نهادن . در حراج گذاشتن . به حراج قرار دادن . به مزایده گذاشتن : روایت کرده اند که کودکی در بعضی از غزوات اسیر کرده بودند و در من یزید نهاده . (کیمیای سعادت ). مدتی است تا معشوقه ٔ دلم به دست غوغای عشق داده است و جانم در من یزید هجر نهاده . (سندبادنامه ص 190). جمله را به غارت بیاورد و زنان و فرزندان به من یزیدنهاد. (تاریخ طبرستان ).
- من یزید کردن ؛ افزودن خواهی در بها. حراج کردن . زیاده طلبی کردن در قیمت : رنج غربت نزدیک من ستوده تر از آنکه حسب و نسب در من یزید کردن و دشمنی راکه همیشه از ما کمتر بوده است تواضع نمودن . (کلیله و دمنه ) (یادداشت مرحوم دهخدا).
هست در بازار جودت جان معن زائده
کرده خلقان سخای حاتم طی من یزید.
جایی که دلال شمشیر او در روزبازار معرکه ارواح را من یزید کردی . (لباب الالباب عوفی ).
|| فروخت کالا. || بازار. (غیاث ) (آنندراج ).
تا که در من یزید دور بود
روی نرخ امل به ارزانی .
داده ام صد جان بهای گوهری در من یزید
در دو عالم داده ام هم رایگان آورده ام .
دنیا به عرض فقر بده وقت من یزید
کآن گوهر تمام عیار ارزد این بها.
دل و جانش را در موسم معاملت عشق به من یزید برداده . (سندبادنامه ص 182). کرده و ساخته ٔ خویش به من یزید عرض نمی برد. (المعجم فی معاییر اشعارالعجم ) (یادداشت مرحوم دهخدا).
بی معرفت مباش که در من یزید عشق
اهل نظر معامله با آشنا کنند.
تورانشه خجسته که در من یزید فضل
شد منت مواهب او طوق گردنم .
- به من یزید فروختن ؛ حراج کردن . (یادداشت مرحوم دهخدا) :
جانان مده اگر دو جهانت دهند از آنک
یوسف به من یزید نشاید فروختن .
آنچه از فرایض جمع شده باشد به من یزید بفروشد. (تاریخ قم ص 176).
- به من یزید نهادن ؛ در من یزید نهادن . در حراج گذاشتن . به حراج قرار دادن . به مزایده گذاشتن : روایت کرده اند که کودکی در بعضی از غزوات اسیر کرده بودند و در من یزید نهاده . (کیمیای سعادت ). مدتی است تا معشوقه ٔ دلم به دست غوغای عشق داده است و جانم در من یزید هجر نهاده . (سندبادنامه ص 190). جمله را به غارت بیاورد و زنان و فرزندان به من یزیدنهاد. (تاریخ طبرستان ).
- من یزید کردن ؛ افزودن خواهی در بها. حراج کردن . زیاده طلبی کردن در قیمت : رنج غربت نزدیک من ستوده تر از آنکه حسب و نسب در من یزید کردن و دشمنی راکه همیشه از ما کمتر بوده است تواضع نمودن . (کلیله و دمنه ) (یادداشت مرحوم دهخدا).
هست در بازار جودت جان معن زائده
کرده خلقان سخای حاتم طی من یزید.
جایی که دلال شمشیر او در روزبازار معرکه ارواح را من یزید کردی . (لباب الالباب عوفی ).
|| فروخت کالا. || بازار. (غیاث ) (آنندراج ).