ممدوح
لغتنامه دهخدا
ممدوح . [ م َ ] (ع ص ) ستوده شده . (آنندراج ) (ناظم الاطباء). بستوده . ستوده . (دهار). || آنکه او را به شعر ستایش کرده اند. آنکه او را شاعر در شعرش ثنا گفته است . مقابل مذموم :
در هر زبان به دانش ممدوح
در هر دلی به جود محبب .
همه لطفی و همه همتی و پاک خرد
چون تو ممدوحی و من جای دگر، اینت خری .
ز معشوق نیکو و ممدوح نیک
غزلگو شد و مدح خوان عنصری .
ممدوح اکابر آفاق است و مجموع مکارم اخلاق . (گلستان ). || (اصطلاح حدیث ) در اصطلاح علم حدیث فقط اِشعار به مدح راوی دارد بی آنکه وثاقت یا امامی بودن او را رساند.
در هر زبان به دانش ممدوح
در هر دلی به جود محبب .
همه لطفی و همه همتی و پاک خرد
چون تو ممدوحی و من جای دگر، اینت خری .
ز معشوق نیکو و ممدوح نیک
غزلگو شد و مدح خوان عنصری .
ممدوح اکابر آفاق است و مجموع مکارم اخلاق . (گلستان ). || (اصطلاح حدیث ) در اصطلاح علم حدیث فقط اِشعار به مدح راوی دارد بی آنکه وثاقت یا امامی بودن او را رساند.