ملتهب
لغتنامه دهخدا
ملتهب . [ م ُ ت َ هَِ ] (ع ص ) شعله زن و آتش زبانه کشنده و فروزان . (غیاث ) (آنندراج ). افروخته شده و سوزان و فروزان . (ناظم الاطباء). زبانه کشیده . زبانه زده . زبانه زن . افروخته . برافروخته . مشتعل . شعله ور. (یادداشت به خط مرحوم دهخدا) : در آتش اندوه ملتهب یافت . (مرزبان نامه چ قزوینی ص 124).
جان من برخوان دمی فهرست طب
نار علتها نظر کن ملتهب .
- ملتهب شدن ؛ زبانه زدن . برافروخته شدن . مشتعل گردیدن . (یادداشت به خط مرحوم دهخدا).
- ملتهب گردیدن ؛ برافروخته شدن . برافروختن : اگر اندک غمی به دل او رسد بپژمرد، به کمتر دردی بنالد، از جوع مضطرب شود، از عطش ملتهب گردد. (مرزبان نامه ).
جان من برخوان دمی فهرست طب
نار علتها نظر کن ملتهب .
- ملتهب شدن ؛ زبانه زدن . برافروخته شدن . مشتعل گردیدن . (یادداشت به خط مرحوم دهخدا).
- ملتهب گردیدن ؛ برافروخته شدن . برافروختن : اگر اندک غمی به دل او رسد بپژمرد، به کمتر دردی بنالد، از جوع مضطرب شود، از عطش ملتهب گردد. (مرزبان نامه ).