مقلوب
لغتنامه دهخدا
مقلوب . [ م َ ] (ع ص ) برگردانیده شده و باژگونه گردانیده . (آنندراج ) (از اقرب الموارد). برگردانیده شده و واژگونه و معکوس و برگشته و زیروزبر شده . (ناظم الاطباء). باژگونه . وارونه . وارون . باشگون . باشگونه . واژون . واژونه . (یادداشت به خط مرحوم دهخدا) :
کاین خبیثان مکر و حیلت کرده اند
جمله مقلوب است آنچ آورده اند.
عکس می گویی و مقلوب ای سفیه
ای رها کرده ره و بگرفته تیه .
گویند که در بعضی از اوقات ظرفها و آبدانها و خمها بدین دیه یافتند و مقلوب و سرنگون .(تاریخ قم ص 64).
- کلام مقلوب ؛ کلام برگردانیده شد از وجه آن . (از ناظم الاطباء).
- مقلوب شدن ؛دگرگون شدن . وارونه شدن . برعکس شدن :
حال مقلوب شد که برتن دهر
ابره کرباس و دیبه آستر است .
- مقلوب کردن ؛ بگردانیدن . (یادداشت به خط مرحوم دهخدا).
- مقلوب گردانیدن ؛ دگرگون کردن : روزگار مشعبذنمای ... اندیشه ٔ ترا مقلوب گردانید. (مرزبان نامه چ قزوینی ص 180).
- مقلوب گفتن ؛ مجازاً، سخن غیرمناسب گفتن . پریشان گفتن . (فرهنگ نوادر لغات کلیات شمس چ فروزانفر) :
گر خطا گفتم و مقلوب و پراکنده مگیر
ور بگیری تو مرا بخت نوم افزایی .
|| در اصطلاح اهل درایه حدیثی است که در سند آن یا در متن آن قلب شده باشد به بعضی دیگر. مثل آنکه بگوید: «محمدبن احمدبن عیسی » و حال آنکه احمدبن احمدبن عیسی است و در متن ، به تصحیف و تحریف و تبدیل است ... (درایه ، از فرهنگ علوم نقلی جعفر سجادی ). و رجوع به ترمینولوژی حقوق تألیف جعفری لنگرودی شود. || از جمله صنعتهایی که در نظم و نثر بدیع و غریب دارند و بر قوت طبع و خاطر شاعر و دبیر دلالت کند مقلوب است و مقلوب باشگونه باشد. و انواع او بسی است اما چهار نوع معروفتر است : مقلوب بعض ، مقلوب کل ، مقلوب مجنح . مقلوب مستوی .(حدایق السحر فی دقایق الشعر) :
همچو تصحیف قبا باد و چو مقلوب کلاه
دشمنت ، اعنی هلاک و حاسدت ، اعنی فنا.
زآنکه مقلوب سنائی «یأنس » است
گر نگیرم انس با من بد مگرد
انس گیرم باژگونه خوانیم
خویشتن را باژگونه کس نکرد.
بقایی نیست هیچ اقبال را چند آزمودستی
خود اینک لابقا مقلوب اقبال است برخوانش .
و رجوع به قلب شود.
- مقلوب بعض ؛ این صنعت چنان بود که در نثر یا نظم دو کلمه یا بیشتر آورده شود که میانش تأخیر و تقدیم در بعضی حروف باشد نه در همه . مثال از الفاظ مفرد تازی : رقیب ، قریب . شاعر، شارع . مفرد پارسی : سکره ، سرکه . رشک ، شکر. از کلام نبوی :اللهم استر عوراتنا وآمن روعاتنا. پارسی مراست :
از آن جادوانه دو چشم سیاه
دلم جاودانه عدیل عناست .
- مقلوب کل ؛ این صنعت چنان بود که تقدیم و تأخیر در همه ٔ حروف کلمه آید از اول تا آخر، مثال از الفاظ مفرد تازی : سیل ، لیس . تاریخ ، خیرات . پارسی : ریش ، شیر.
تازی من گویم :
حسامک منه للاحباب فتح
و رمحک منه للاَعداء حتف .
امیر علی یوزی تکین گوید :
میرک سیناست نیک چابک و برنا
هرچ بگوید ظریف گوید و زیبا
هست انیس و کریم ور نشناسی
زود بخوان باشگونه میرک سینا.
- مقلوب مجنح ؛ همین مقلوب کل است الا آنکه آن دو کلمه در او نشان این دو صنعت بود نگاه داشته اند تا یکی به اول بیت بود و یکی به آخر، مثالش :
ابدا بنده ٔ مطواعم آن را که به طبع
بنماید ز مدیحت به تمامی ادبا.
و باشد که در اول و آخر هر مصراعی این نگاه داشته آید. مثالش :
زان دو جادو نرگس مخمور با کشّی و ناز
زار و گریان و غریوانم همه روز دراز.
واین صنعت مجنح را معطف نیز خوانند. (حدایق السحر فی دقایق الشعر).
- مقلوب مستوی ؛ چنان بود که در نثر الفاظی مرکب یا در شعر یک مصراع یا یک بیت تمام چنان افتد که راست بتوان خواند و هم باشگونه . مثالش از قرآن : کل فی فلک . ربک فکبر . نثر تازی : ساکب کاس . نثر پارسی : دارم همه مراد. شعرتازی :
اراهن نادمنه لیل لهو
وهل لیلهن مدان نهاراً.
شعر پارسی :
زیرکا کبکا گریز
زیت را نان آر تیز.
و رجوع به حدایق السحر چ اقبال صص 15 - 17 والمعجم فی معاییر اشعار العجم چ دانشگاه ص 434 و 435 شود.
|| شتر قلاب زده . (آنندراج ) (از منتهی الارب ). شتر گرفتار بیماری قلاب . (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد). || کسی که گرفتار بیماری قلب باشد. (ناظم الاطباء). || (اِ) گوش . (ناظم الاطباء). و رجوع به مقلوبة شود.
کاین خبیثان مکر و حیلت کرده اند
جمله مقلوب است آنچ آورده اند.
عکس می گویی و مقلوب ای سفیه
ای رها کرده ره و بگرفته تیه .
گویند که در بعضی از اوقات ظرفها و آبدانها و خمها بدین دیه یافتند و مقلوب و سرنگون .(تاریخ قم ص 64).
- کلام مقلوب ؛ کلام برگردانیده شد از وجه آن . (از ناظم الاطباء).
- مقلوب شدن ؛دگرگون شدن . وارونه شدن . برعکس شدن :
حال مقلوب شد که برتن دهر
ابره کرباس و دیبه آستر است .
- مقلوب کردن ؛ بگردانیدن . (یادداشت به خط مرحوم دهخدا).
- مقلوب گردانیدن ؛ دگرگون کردن : روزگار مشعبذنمای ... اندیشه ٔ ترا مقلوب گردانید. (مرزبان نامه چ قزوینی ص 180).
- مقلوب گفتن ؛ مجازاً، سخن غیرمناسب گفتن . پریشان گفتن . (فرهنگ نوادر لغات کلیات شمس چ فروزانفر) :
گر خطا گفتم و مقلوب و پراکنده مگیر
ور بگیری تو مرا بخت نوم افزایی .
|| در اصطلاح اهل درایه حدیثی است که در سند آن یا در متن آن قلب شده باشد به بعضی دیگر. مثل آنکه بگوید: «محمدبن احمدبن عیسی » و حال آنکه احمدبن احمدبن عیسی است و در متن ، به تصحیف و تحریف و تبدیل است ... (درایه ، از فرهنگ علوم نقلی جعفر سجادی ). و رجوع به ترمینولوژی حقوق تألیف جعفری لنگرودی شود. || از جمله صنعتهایی که در نظم و نثر بدیع و غریب دارند و بر قوت طبع و خاطر شاعر و دبیر دلالت کند مقلوب است و مقلوب باشگونه باشد. و انواع او بسی است اما چهار نوع معروفتر است : مقلوب بعض ، مقلوب کل ، مقلوب مجنح . مقلوب مستوی .(حدایق السحر فی دقایق الشعر) :
همچو تصحیف قبا باد و چو مقلوب کلاه
دشمنت ، اعنی هلاک و حاسدت ، اعنی فنا.
زآنکه مقلوب سنائی «یأنس » است
گر نگیرم انس با من بد مگرد
انس گیرم باژگونه خوانیم
خویشتن را باژگونه کس نکرد.
بقایی نیست هیچ اقبال را چند آزمودستی
خود اینک لابقا مقلوب اقبال است برخوانش .
و رجوع به قلب شود.
- مقلوب بعض ؛ این صنعت چنان بود که در نثر یا نظم دو کلمه یا بیشتر آورده شود که میانش تأخیر و تقدیم در بعضی حروف باشد نه در همه . مثال از الفاظ مفرد تازی : رقیب ، قریب . شاعر، شارع . مفرد پارسی : سکره ، سرکه . رشک ، شکر. از کلام نبوی :اللهم استر عوراتنا وآمن روعاتنا. پارسی مراست :
از آن جادوانه دو چشم سیاه
دلم جاودانه عدیل عناست .
- مقلوب کل ؛ این صنعت چنان بود که تقدیم و تأخیر در همه ٔ حروف کلمه آید از اول تا آخر، مثال از الفاظ مفرد تازی : سیل ، لیس . تاریخ ، خیرات . پارسی : ریش ، شیر.
تازی من گویم :
حسامک منه للاحباب فتح
و رمحک منه للاَعداء حتف .
امیر علی یوزی تکین گوید :
میرک سیناست نیک چابک و برنا
هرچ بگوید ظریف گوید و زیبا
هست انیس و کریم ور نشناسی
زود بخوان باشگونه میرک سینا.
- مقلوب مجنح ؛ همین مقلوب کل است الا آنکه آن دو کلمه در او نشان این دو صنعت بود نگاه داشته اند تا یکی به اول بیت بود و یکی به آخر، مثالش :
ابدا بنده ٔ مطواعم آن را که به طبع
بنماید ز مدیحت به تمامی ادبا.
و باشد که در اول و آخر هر مصراعی این نگاه داشته آید. مثالش :
زان دو جادو نرگس مخمور با کشّی و ناز
زار و گریان و غریوانم همه روز دراز.
واین صنعت مجنح را معطف نیز خوانند. (حدایق السحر فی دقایق الشعر).
- مقلوب مستوی ؛ چنان بود که در نثر الفاظی مرکب یا در شعر یک مصراع یا یک بیت تمام چنان افتد که راست بتوان خواند و هم باشگونه . مثالش از قرآن : کل فی فلک . ربک فکبر . نثر تازی : ساکب کاس . نثر پارسی : دارم همه مراد. شعرتازی :
اراهن نادمنه لیل لهو
وهل لیلهن مدان نهاراً.
شعر پارسی :
زیرکا کبکا گریز
زیت را نان آر تیز.
و رجوع به حدایق السحر چ اقبال صص 15 - 17 والمعجم فی معاییر اشعار العجم چ دانشگاه ص 434 و 435 شود.
|| شتر قلاب زده . (آنندراج ) (از منتهی الارب ). شتر گرفتار بیماری قلاب . (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد). || کسی که گرفتار بیماری قلب باشد. (ناظم الاطباء). || (اِ) گوش . (ناظم الاطباء). و رجوع به مقلوبة شود.