مقدم
لغتنامه دهخدا
مقدم . [ م َ دَ] (ع مص ) بازآمدن . قُدوم . (از منتهی الارب ) (از اقرب الموارد) (از ناظم الاطباء). از سفر و یا از جایی بازآمدن . (غیاث ) (آنندراج ) (ناظم الاطباء) :
تو چنین بی برگ در غربت به خواری تن زده
وز برای مقدمت روحانیان در انتظار.
از او التماس حرکت به بخارا کردند تا شهر نیز به مقدم او آراسته شود. (جهانگشای جوینی چ قزوینی ج 1 ص 86).
مقدم موسی نمودندش به خواب
که کنند فرعون و ملکش را خراب .
فرخنده باد مقدم دستور کامیاب
بر روزگار دولت شاه فلک جناب .
امروز در زمانه دلم شاد و خرم است
وین خرمی ز مقدم دستور اعظم است .
تا پیش بخت باز روم تهنیت کنان
کو مژده ای ز مقدم عید وصال تو.
افسر سلطان گل پیدا شد از طرف چمن
مقدمش یارب مبارک باد بر سرو و سمن .
آفاق همه منتظر مقدم اویند
و او پردگی مهد معلای مدینه .
- خیرمقدم ؛ خوش آمد :
چون صریر فتح ابوابش همی آید به گوش
زائران را خیرمقدم سائلان را مرحباست .
و رجوع به خیرمقدم شود.
- خیرمقدم گفتن .رجوع به همین ماده شود.
|| (اِ) وقت بازآمدن و گویند: «وردت مقدم الحاج »؛ ای وقت مقدم الحاج . (ناظم الاطباء) (ازمنتهی الارب ) (از اقرب الموارد). هنگام قدم نهادن . (ناظم الاطباء) :
بیا که لعل و گهر در نثار مقدم تو
ز گنج خانه ٔ دل می کشم به روزن چشم .
|| جای قدم نهادن . (غیاث ) (آنندراج ). مأخوذ از عربی ، جای قدم نهادن . (ناظم الاطباء).
تو چنین بی برگ در غربت به خواری تن زده
وز برای مقدمت روحانیان در انتظار.
از او التماس حرکت به بخارا کردند تا شهر نیز به مقدم او آراسته شود. (جهانگشای جوینی چ قزوینی ج 1 ص 86).
مقدم موسی نمودندش به خواب
که کنند فرعون و ملکش را خراب .
فرخنده باد مقدم دستور کامیاب
بر روزگار دولت شاه فلک جناب .
امروز در زمانه دلم شاد و خرم است
وین خرمی ز مقدم دستور اعظم است .
تا پیش بخت باز روم تهنیت کنان
کو مژده ای ز مقدم عید وصال تو.
افسر سلطان گل پیدا شد از طرف چمن
مقدمش یارب مبارک باد بر سرو و سمن .
آفاق همه منتظر مقدم اویند
و او پردگی مهد معلای مدینه .
- خیرمقدم ؛ خوش آمد :
چون صریر فتح ابوابش همی آید به گوش
زائران را خیرمقدم سائلان را مرحباست .
و رجوع به خیرمقدم شود.
- خیرمقدم گفتن .رجوع به همین ماده شود.
|| (اِ) وقت بازآمدن و گویند: «وردت مقدم الحاج »؛ ای وقت مقدم الحاج . (ناظم الاطباء) (ازمنتهی الارب ) (از اقرب الموارد). هنگام قدم نهادن . (ناظم الاطباء) :
بیا که لعل و گهر در نثار مقدم تو
ز گنج خانه ٔ دل می کشم به روزن چشم .
|| جای قدم نهادن . (غیاث ) (آنندراج ). مأخوذ از عربی ، جای قدم نهادن . (ناظم الاطباء).