مفسر
لغتنامه دهخدا
مفسر. [ م ُ ف َس ْ س َ ] (ع ص ) بیان کرده شده . تفسیر و تأویل شده . (از ناظم الاطباء). روشن و واضح گردیده . روشن . واضح :
بپرسیدی ز حد و غایت عشق
جوابی جزم خواهی و مفسر.
ز کلک شاه وصفی کرد خواهم
دو شاخش را به دو معنی مفسر
یکی مر جهل را ضری است بی نفع
یکی مر علم را نفعی است بی ضر.
از آن مهمانت آمد میر کرمان
که فضلت بود نزدیکش مفسر.
چون وصل نکورویان مطبوع و دل انگیز
چون لفظ نکوگویان مشروح و مفسر.
گفتا مبر انده که من اینجای طبیبم
بر من بکن آن علت مشروح و مفسر.
قولی به قلم گوید گویا به کتابت
قولی به زفان گویدمشروح و مفسر.
ز خانه ٔ مهین و کهین و کبوتر
جوابم بیاور از آنها مفسر.
بپرسیدی ز حد و غایت عشق
جوابی جزم خواهی و مفسر.
ز کلک شاه وصفی کرد خواهم
دو شاخش را به دو معنی مفسر
یکی مر جهل را ضری است بی نفع
یکی مر علم را نفعی است بی ضر.
از آن مهمانت آمد میر کرمان
که فضلت بود نزدیکش مفسر.
چون وصل نکورویان مطبوع و دل انگیز
چون لفظ نکوگویان مشروح و مفسر.
گفتا مبر انده که من اینجای طبیبم
بر من بکن آن علت مشروح و مفسر.
قولی به قلم گوید گویا به کتابت
قولی به زفان گویدمشروح و مفسر.
ز خانه ٔ مهین و کهین و کبوتر
جوابم بیاور از آنها مفسر.