مغفور
لغتنامه دهخدا
مغفور. [ م َ ](ع ص ) آمرزیده شده . گناه پوشیده شده . (آنندراج ). آمرزیده شده . (ناظم الاطباء). آمرزیده . خدابیامرز. عفوشده . بخشوده . (یادداشت به خط مرحوم دهخدا) :
خود نکردم گنه وگر کردم
هست اندر کرم گنه مغفور.
مجلس او بهشت شد که در او
گنه بندگانش مغفور است .
پیش خشم او اجل ترسان و لرزان بگذرد
پیش عفو او گنه معفو و مغفور آمده ست .
جمال الدین عبدالرزاق (دیوان چ وحید دستگردی ص 70).
برِ عدلت ستم مقهور و مخذول
برِ حلمت گنه معفو و مغفور.
ساعیان قتل آن شاهزاده ٔ مغفور و قاتلان او هر یک به بلایی گرفتار آمد. (عالم آرا).
- مغفور شدن ؛ بخشیده شدن . آمرزیده شدن . مورد عفو واقع شدن :
جز به پرهیز و زهد و استغفار
کار ناخوب کی شود مغفور.
خود نکردم گنه وگر کردم
هست اندر کرم گنه مغفور.
مجلس او بهشت شد که در او
گنه بندگانش مغفور است .
پیش خشم او اجل ترسان و لرزان بگذرد
پیش عفو او گنه معفو و مغفور آمده ست .
جمال الدین عبدالرزاق (دیوان چ وحید دستگردی ص 70).
برِ عدلت ستم مقهور و مخذول
برِ حلمت گنه معفو و مغفور.
ساعیان قتل آن شاهزاده ٔ مغفور و قاتلان او هر یک به بلایی گرفتار آمد. (عالم آرا).
- مغفور شدن ؛ بخشیده شدن . آمرزیده شدن . مورد عفو واقع شدن :
جز به پرهیز و زهد و استغفار
کار ناخوب کی شود مغفور.