مشکبار
لغتنامه دهخدا
مشکبار. [ م ُ / م ِ ] (نف مرکب ) هر چیزی که مشک از آن می بارد و پراکنده میگردد. (ناظم الاطباء). مشک افشان . خوشبوی ساز. عطرافشان :
جعدشان در مجلس اومشکبار
زلفشان در پیش او عنبرفشان .
کنار تو از روی معشوق ، خوش
دو دست تو از زلف بت ، مشکبار.
این به رنگ سبز کرده پایها را سبزفام
وآن به مشک ناب کرده چنگها را مشکبار.
ای چشم پرخمارت دلها به کار کرده
وی زلف مشکبارت جانها شکار کرده .
دم گرگ است یا دم آهو
که همه مشکبار بندد صبح .
از اثر خاک تو، مشکین غبار
پیکر آن بوم شده مشکبار.
آن پیک نامور که رسید از دیار دوست
آورد حرز جان ز خط مشکبار دوست .
بر هم چو میزدآن سر زلفین مشکبار
با ما سر چه داشت زبهر خدا بگو.
چو باد عزم سر کوی یار خواهم کرد
نفس به بوی خوشش مشکبار خواهم کرد.
بر خاکیان عرش فشان جرعه ٔ لبش
تا خاک لعل گون شود و مشکبار هم .
جعدشان در مجلس اومشکبار
زلفشان در پیش او عنبرفشان .
کنار تو از روی معشوق ، خوش
دو دست تو از زلف بت ، مشکبار.
این به رنگ سبز کرده پایها را سبزفام
وآن به مشک ناب کرده چنگها را مشکبار.
ای چشم پرخمارت دلها به کار کرده
وی زلف مشکبارت جانها شکار کرده .
دم گرگ است یا دم آهو
که همه مشکبار بندد صبح .
از اثر خاک تو، مشکین غبار
پیکر آن بوم شده مشکبار.
آن پیک نامور که رسید از دیار دوست
آورد حرز جان ز خط مشکبار دوست .
بر هم چو میزدآن سر زلفین مشکبار
با ما سر چه داشت زبهر خدا بگو.
چو باد عزم سر کوی یار خواهم کرد
نفس به بوی خوشش مشکبار خواهم کرد.
بر خاکیان عرش فشان جرعه ٔ لبش
تا خاک لعل گون شود و مشکبار هم .