مشغله
لغتنامه دهخدا
مشغله . [ م َ غ َ ل َ / ل ِ ] (ع اِ) کار و بار. (غیاث ). مأخوذ از تازی ، کار و بار و شغل و پیشه و کسب ومعامله و داد و ستد و هر چیزی که شخص را بخود مشغول کند. (ناظم الاطباء). گرفتاری کار. شغل :
آنکو چو من از مشغله و رنج حذر کرد
با شاخ جهان بیهده شورید نیارست .
خضرست خان و خانه به عزلت کند بدل
هم خضر خان و مشغله ٔ اوزکند او.
در آن دشت می گشت بی مشغله
گهش در گیا روی و گه در گله .
مشعله ای برفروز مشغله ای پیش گیر
تا ببرند از سرت زحمت خواب و خمار.
- مشغله بار ؛ مشقت بار. که سختی و گرفتاری فراوان آورد :
شاخ و شجر دهر غم و مشغله بار است
زیرا که بر این شاخ غم و مشغله بار است .
|| گفتگو و هنگامه ، و با لفظ کردن و افتادن مستعمل است . (آنندراج ). شور و غوغا. (غیاث ). آشوب و بانگ فتنه باشد، عرب نیز مشغله گویند. (صحاح الفرس ). هنگامه . (ناظم الاطباء). هیابانگ . هلالوش . بانگ . بحث . هیاهو. گفتگو. جدال . (یادداشت دهخدا) :
مادرش گفت پسر زایم سرو و مه زاد
پس مرا این گله و مشغله با مادر اوست .
فاخته وقت سحرگاه کند مشغله ای
گویی از یارک بدمهر است او را گله ای .
نان همیجوید کسی کو میزند
دست بر منبر به بانگ مشغله .
از بدنیتی و ناتوانایی
پرمشغله و تهی چو پنگانی .
چون لشکر اراقیت آن بدیدند و آن آشوب و مشغله شنیدند عظیم بترسیدند و همه روی بهزیمت نهادند. (اسکندرنامه نسخه ٔ خطی سعید نفیسی ). دهل و کوس فروکوفتند و نعره برداشتند و آواز و مشغله از لشکر شاه برآمد چنانکه همه ٔ عالم بلرزید. (اسکندرنامه نسخه ٔ خطی سعید نفیسی ). مثل وی چون کسی باشد که در زیر درختی بنشیند و خواهد که مشغله ٔ بنجشکان نشنود. چوب برگیرد و ایشان را میراند و در حال بازمی آیند. (کیمیای سعادت ).
اشتلم از اخگراست معنی از اخسیکتی
مشغله است از درای رنج ره از کاروان .
مجلس لهو توپرمشغله از هویاهوی
خانه ٔ خصم تو پرولوله از هایاهای .
و منتظر و مترصد می بود تا مگر مشغله ٔ پاسبان بنشیند و مشعله ٔ کاروانیان فرومیرد. (سندبادنامه ص 220). به صانعی که مشغله ٔ خروس در اسحار تسبیح جلال و تقدیس کمال اوست . (سندبادنامه ص 125).
نه تو را از من مسکین نه گل خندان را
خبر از مشغله ٔ بلبل سودایی هست .
از خنده گل چنان به فغان اوفتاده باز
کو را خبر ز مشغله ٔ عندلیب نیست .
بی هنران مر هنرمند را نتوانند که بینند همچنان که سگان بازاری سگ صید را، مشغله برآرند و پیش آمدن نیارند. (گلستان ).
به کوی میکده یارب سحر چه مشغله بود
که جوش شاهد و ساقی و شمع و مشعله بود.
- مشغله کردن ؛ هیاهو و فریاد کردن : اگر کسی صواب و خطای آن بازنمودی در خشم شدی و مشغله کردی . (تاریخ بیهقی چ ادیب ص 407).
گفت این بار ارکنم این مشغله
کاردها در من زنید آندم هله .
|| تماشا. (ناظم الاطباء).
آنکو چو من از مشغله و رنج حذر کرد
با شاخ جهان بیهده شورید نیارست .
خضرست خان و خانه به عزلت کند بدل
هم خضر خان و مشغله ٔ اوزکند او.
در آن دشت می گشت بی مشغله
گهش در گیا روی و گه در گله .
مشعله ای برفروز مشغله ای پیش گیر
تا ببرند از سرت زحمت خواب و خمار.
- مشغله بار ؛ مشقت بار. که سختی و گرفتاری فراوان آورد :
شاخ و شجر دهر غم و مشغله بار است
زیرا که بر این شاخ غم و مشغله بار است .
|| گفتگو و هنگامه ، و با لفظ کردن و افتادن مستعمل است . (آنندراج ). شور و غوغا. (غیاث ). آشوب و بانگ فتنه باشد، عرب نیز مشغله گویند. (صحاح الفرس ). هنگامه . (ناظم الاطباء). هیابانگ . هلالوش . بانگ . بحث . هیاهو. گفتگو. جدال . (یادداشت دهخدا) :
مادرش گفت پسر زایم سرو و مه زاد
پس مرا این گله و مشغله با مادر اوست .
فاخته وقت سحرگاه کند مشغله ای
گویی از یارک بدمهر است او را گله ای .
نان همیجوید کسی کو میزند
دست بر منبر به بانگ مشغله .
از بدنیتی و ناتوانایی
پرمشغله و تهی چو پنگانی .
چون لشکر اراقیت آن بدیدند و آن آشوب و مشغله شنیدند عظیم بترسیدند و همه روی بهزیمت نهادند. (اسکندرنامه نسخه ٔ خطی سعید نفیسی ). دهل و کوس فروکوفتند و نعره برداشتند و آواز و مشغله از لشکر شاه برآمد چنانکه همه ٔ عالم بلرزید. (اسکندرنامه نسخه ٔ خطی سعید نفیسی ). مثل وی چون کسی باشد که در زیر درختی بنشیند و خواهد که مشغله ٔ بنجشکان نشنود. چوب برگیرد و ایشان را میراند و در حال بازمی آیند. (کیمیای سعادت ).
اشتلم از اخگراست معنی از اخسیکتی
مشغله است از درای رنج ره از کاروان .
مجلس لهو توپرمشغله از هویاهوی
خانه ٔ خصم تو پرولوله از هایاهای .
و منتظر و مترصد می بود تا مگر مشغله ٔ پاسبان بنشیند و مشعله ٔ کاروانیان فرومیرد. (سندبادنامه ص 220). به صانعی که مشغله ٔ خروس در اسحار تسبیح جلال و تقدیس کمال اوست . (سندبادنامه ص 125).
نه تو را از من مسکین نه گل خندان را
خبر از مشغله ٔ بلبل سودایی هست .
از خنده گل چنان به فغان اوفتاده باز
کو را خبر ز مشغله ٔ عندلیب نیست .
بی هنران مر هنرمند را نتوانند که بینند همچنان که سگان بازاری سگ صید را، مشغله برآرند و پیش آمدن نیارند. (گلستان ).
به کوی میکده یارب سحر چه مشغله بود
که جوش شاهد و ساقی و شمع و مشعله بود.
- مشغله کردن ؛ هیاهو و فریاد کردن : اگر کسی صواب و خطای آن بازنمودی در خشم شدی و مشغله کردی . (تاریخ بیهقی چ ادیب ص 407).
گفت این بار ارکنم این مشغله
کاردها در من زنید آندم هله .
|| تماشا. (ناظم الاطباء).