مزدکی
لغتنامه دهخدا
مزدکی . [ م َ دَ ] (ص نسبی ) منسوب به مزدک . پیرو آئین مزدک . پیرو مزدک :
بدشت آمد از مزدکی صدهزار
برفتند شادان بر شهریار.
تا جنت است و دوزخ باشد هرآینه
این مسکن موحد و آن جای مزدکی .
اینت علی رایتی قاتل هر خارجی
وینت قباد آیتی قامع هر مزدکی .
|| (حامص ) عمل مزدک .
- مزدکی کردن ؛ مانند مزدک رفتار کردن . فتنه انگیختن :
خصم ار بزرجمهری یا مزدکی کند
تأیید میر باد که حرز امان ماست .
بدشت آمد از مزدکی صدهزار
برفتند شادان بر شهریار.
تا جنت است و دوزخ باشد هرآینه
این مسکن موحد و آن جای مزدکی .
اینت علی رایتی قاتل هر خارجی
وینت قباد آیتی قامع هر مزدکی .
|| (حامص ) عمل مزدک .
- مزدکی کردن ؛ مانند مزدک رفتار کردن . فتنه انگیختن :
خصم ار بزرجمهری یا مزدکی کند
تأیید میر باد که حرز امان ماست .