محنت زده
لغتنامه دهخدا
محنت زده . [ م ِ ن َ زَ دَ / دِ ] (ن مف مرکب ) ممتحن . محنت رسیده . دردمند. بدبخت . آزرده و غمگین . گرفتاررنج و سختی . که بدبختی بدو رسیده باشد :
محنت زده و غریب و رنجور
دشمن کامی ز دوستان دور.
از من مطلب صبر و جدائی که ندارم
سنگ است فراق و دل محنت زده جامی .
گر به عمری ز من دلشده ات یاد آید
جان محنت زده از بند غم آزاد آید.
محنت زده ای دوید از آن جمع
پروانه صفت به پیش آن شمع.
محنت زده را ز هر طرف سنگ آید.
محنت زده و غریب و رنجور
دشمن کامی ز دوستان دور.
از من مطلب صبر و جدائی که ندارم
سنگ است فراق و دل محنت زده جامی .
گر به عمری ز من دلشده ات یاد آید
جان محنت زده از بند غم آزاد آید.
محنت زده ای دوید از آن جمع
پروانه صفت به پیش آن شمع.
محنت زده را ز هر طرف سنگ آید.