محزون
لغتنامه دهخدا
محزون . [ م َ ] (ع ص ) اندوهگین . (منتهی الارب ) (غیاث ) (ناظم الاطباء). غمنده . غمناک . اندوهگین . اندوهناک . مهموم . غمگین . غمین . غمگن . مغموم :
هر آنچ از گردش این چرخ وارون
رسد بر ما،نشاید بود محزون .
در کوی توخاطری ندیدم محزون
زاهد از عقل شاد و عاشق ز جنون .
- محزون شدن ؛ غمگین شدن . اندوهناک گشتن :
باد فرومایگی وزید وزو
صورت نیکی نژند و محزون شد.
هر آنچ از گردش این چرخ وارون
رسد بر ما،نشاید بود محزون .
در کوی توخاطری ندیدم محزون
زاهد از عقل شاد و عاشق ز جنون .
- محزون شدن ؛ غمگین شدن . اندوهناک گشتن :
باد فرومایگی وزید وزو
صورت نیکی نژند و محزون شد.