مجرد شدن
لغتنامه دهخدا
مجرد شدن . [ م ُ ج َرْ رَش ُ دَ ] (مص مرکب ) تنها شدن . یگانه و منفرد شدن . جدا شدن از کسی یا چیزی . منقطع و دور شدن :
وین جان کجا شود چو مجرد شد
وین جا گذاشت این تن رسوا را.
دانی که جز اینجای هست جایش
روحی که مجرد شده ست از اندام .
آنگه که مجرد شوی نیاید
از تو نه تولا و نه تبرا.
عادت خورشید گیر فرد و مجرد شدن
چند بکردار ماه خیل وحشم داشتن .
گر چه پذیرنده ٔهر حد شدی
از همه چون هیچ مجرد شدی .
گر چه مجرد شوی از هر کسی
بر سر آن نیز نمانی بسی .
چون الف گر تو مجرد می شوی
اندرین ره مرد مفرد می شوی .
|| برکشیده شدن از نیام . بیرون آمدن شمشیر از غلاف . برهنه شدن شمشیر :
چو تیغ شاه مجرد شود به گاه وغا
ز وهم هیبت او در وغا بلرزد سر.
وین جان کجا شود چو مجرد شد
وین جا گذاشت این تن رسوا را.
دانی که جز اینجای هست جایش
روحی که مجرد شده ست از اندام .
آنگه که مجرد شوی نیاید
از تو نه تولا و نه تبرا.
عادت خورشید گیر فرد و مجرد شدن
چند بکردار ماه خیل وحشم داشتن .
گر چه پذیرنده ٔهر حد شدی
از همه چون هیچ مجرد شدی .
گر چه مجرد شوی از هر کسی
بر سر آن نیز نمانی بسی .
چون الف گر تو مجرد می شوی
اندرین ره مرد مفرد می شوی .
|| برکشیده شدن از نیام . بیرون آمدن شمشیر از غلاف . برهنه شدن شمشیر :
چو تیغ شاه مجرد شود به گاه وغا
ز وهم هیبت او در وغا بلرزد سر.