مجاهده
لغتنامه دهخدا
مجاهده . [ م ُ هََ دَ / م ُ هَِ دِ ] (ع مص ) مجاهدت . مجاهدة. رجوع به مجاهدة و مجاهدت شود. || (اِمص ) کوشش و سعی بسیارو جد و جهد. (ناظم الاطباء). کوشش . (غیاث ). || رنج و مشقت . (ناظم الاطباء) (غیاث ) :
یکی از بخت کامران بینی
دیگری را دل از مجاهده ریش .
دل بر مجاهده نهادن آسان تر است که چشم از مشاهده برگرفتن . (گلستان ).
بستان بی مشاهده دیدن مجاهده ست
و رصد درخت گل بنشانی بجای یار.
- مجاهده بردن ؛ رنج بردن : از قبح مشاهده ٔ او مجاهده می برد. (گلستان ).
|| کارزار در راه خدا و جهاد. (ناظم الاطباء). با کافران جنگ کردن . (غیاث ). || پیکار با نفس اماره :
یک لحظه در مجاهده ٔ نفس پای دار
و آنگاه دست بر سر گنج ظفر فکن .
گاه در علت مجاهده اند
گاه در مجلس مشاهده اند.
ما ضعیفان که در مجاهده ایم
طالب لذت مشاهده ایم .
همواره این عدو در زندان مجاهده دارد. (فیه مافیه ). و رجوع به مجاهدت ومجاهدة شود.
یکی از بخت کامران بینی
دیگری را دل از مجاهده ریش .
دل بر مجاهده نهادن آسان تر است که چشم از مشاهده برگرفتن . (گلستان ).
بستان بی مشاهده دیدن مجاهده ست
و رصد درخت گل بنشانی بجای یار.
- مجاهده بردن ؛ رنج بردن : از قبح مشاهده ٔ او مجاهده می برد. (گلستان ).
|| کارزار در راه خدا و جهاد. (ناظم الاطباء). با کافران جنگ کردن . (غیاث ). || پیکار با نفس اماره :
یک لحظه در مجاهده ٔ نفس پای دار
و آنگاه دست بر سر گنج ظفر فکن .
گاه در علت مجاهده اند
گاه در مجلس مشاهده اند.
ما ضعیفان که در مجاهده ایم
طالب لذت مشاهده ایم .
همواره این عدو در زندان مجاهده دارد. (فیه مافیه ). و رجوع به مجاهدت ومجاهدة شود.