مبدل
لغتنامه دهخدا
مبدل . [ م ُ ب َدْ دَ ] (ع ص ) دیگرگون کرده و تغییر داده شده و بدل آورده شده . (ناظم الاطباء) تبدیل شده . تغییر شکل یافته :
گر بدان حالت ترا بودی بقا
کی رسیدی مرترا این ارتقا
از مبدل هستی اول نماند
هستی دیگر به جای او نشاند
همچنین تا صد هزاران هستها
بعد یکدیگر دوم به ز ابتدا
آن مبدل بین ، وسایط رابمان
کز وسایط دور گردی ز اصل آن .
- مبدل شدن ؛ بدل شدن . تغییر یافتن : قحط و تنگی نواحی از یمن نقیبت او برخص و فراخی مبدل شد. (المعجم چ دانشگاه ص 12).
بفرمود درهم شکستند خرد
مبدل شد آن عیش صافی به درد.
عنایتی که ترا بود اگر مبدل شد
خلل پذیر نباشد ارادتی که مراست .
- مبدل کردن ؛ تغییر دادن . بدل کردن . عوض کردن . تبدیل نمودن : ملک ایشان در تزلزل و اضطراب افتاد نظام الملک وزیر را به «تاج الملک ابوالغنائم » مبدل کردند. (سلجوقنامه ٔ ظهیری چ خاور ص 34).
تا سعادت بخش انجم بخت اوست
حال نحسین را مبدل کرده اند.
- مبدل گرداندن ؛ تغییر دادن . عوض کردن . تبدیل نمودن : عیش ربیعش را به طیش خریف مبدل نگرداند. (گلستان ).
- مبدل گردیدن ؛ مبدل شدن : محنت و اندوهش به بهجت و سرور مبدل گردید. (عالم آرا چ امیرکبیر ص 224).
- مبدل گشتن ؛ مبدل شدن : تا به حلقه ٔ اهل تحقیق در آمد به یمن قدم درویشان و صدق نفس ایشان ذمائم اخلاقش به حمائد مبدل گشت . (گلستان چ فروغی ص 68). و بعد از یکهفته از داروخانه ٔ... به شفا مبدل گشت . (ظفرنامه ، از فرهنگ فارسی معین ). و رجوع به مُبدَل شود.
|| تغییرداده شده : لباس مبدل ، لباس تبدیل شده . (ناظم الاطباء).
گر بدان حالت ترا بودی بقا
کی رسیدی مرترا این ارتقا
از مبدل هستی اول نماند
هستی دیگر به جای او نشاند
همچنین تا صد هزاران هستها
بعد یکدیگر دوم به ز ابتدا
آن مبدل بین ، وسایط رابمان
کز وسایط دور گردی ز اصل آن .
- مبدل شدن ؛ بدل شدن . تغییر یافتن : قحط و تنگی نواحی از یمن نقیبت او برخص و فراخی مبدل شد. (المعجم چ دانشگاه ص 12).
بفرمود درهم شکستند خرد
مبدل شد آن عیش صافی به درد.
عنایتی که ترا بود اگر مبدل شد
خلل پذیر نباشد ارادتی که مراست .
- مبدل کردن ؛ تغییر دادن . بدل کردن . عوض کردن . تبدیل نمودن : ملک ایشان در تزلزل و اضطراب افتاد نظام الملک وزیر را به «تاج الملک ابوالغنائم » مبدل کردند. (سلجوقنامه ٔ ظهیری چ خاور ص 34).
تا سعادت بخش انجم بخت اوست
حال نحسین را مبدل کرده اند.
- مبدل گرداندن ؛ تغییر دادن . عوض کردن . تبدیل نمودن : عیش ربیعش را به طیش خریف مبدل نگرداند. (گلستان ).
- مبدل گردیدن ؛ مبدل شدن : محنت و اندوهش به بهجت و سرور مبدل گردید. (عالم آرا چ امیرکبیر ص 224).
- مبدل گشتن ؛ مبدل شدن : تا به حلقه ٔ اهل تحقیق در آمد به یمن قدم درویشان و صدق نفس ایشان ذمائم اخلاقش به حمائد مبدل گشت . (گلستان چ فروغی ص 68). و بعد از یکهفته از داروخانه ٔ... به شفا مبدل گشت . (ظفرنامه ، از فرهنگ فارسی معین ). و رجوع به مُبدَل شود.
|| تغییرداده شده : لباس مبدل ، لباس تبدیل شده . (ناظم الاطباء).