مأمون
لغتنامه دهخدا
مأمون . [ م َءْ ] (ع ص ) زنهارداده . || امانت دار. || معتمد علیه . (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء) :
سوی خردمند گرگ نیست امین
گر سوی تو گرگ نجس مأمون شد.
- مأمون به ؛ یعنی ثقه و امین . (ناظم الاطباء).
|| امن کرده شده و محفوظ. (ناظم الاطباء) : مسالک ممالک که از تغلب دزدان و تعدی قطاع طریق مهجور و مدروس مانده بود به حسن حراست و سیاست او مسلوک و مأمون گشته . (المعجم چ دانشگاه ، ص 12). || بی هراس و بی ترس . (ناظم الاطباء).
سوی خردمند گرگ نیست امین
گر سوی تو گرگ نجس مأمون شد.
- مأمون به ؛ یعنی ثقه و امین . (ناظم الاطباء).
|| امن کرده شده و محفوظ. (ناظم الاطباء) : مسالک ممالک که از تغلب دزدان و تعدی قطاع طریق مهجور و مدروس مانده بود به حسن حراست و سیاست او مسلوک و مأمون گشته . (المعجم چ دانشگاه ، ص 12). || بی هراس و بی ترس . (ناظم الاطباء).