لطف
لغتنامه دهخدا
لطف . [ ل َ طَ ] (ع اِمص ) اسم است الطاف را. توفیق خدای . || نرمی . احسان . لُطْف .برّ. نیکوئی . نیکوکاری . (مهذب الاسماء) :
از جام انگبین نترابد جز انگبین
از نفس او نیاید الاّ لطف گنی .
ای بارخدای همه احرار زمانه
کز دل بزداید لطفت بار زمانه .
آن خواجه که با هزار بر و لطف است
حلمش به شتاب نه وجودش به درنگ .
بیش از این نیز بجای تو لطف خواهد کرد
از لطف هرچه کند با تو سزای تو کند.
جفا و ستم را غنیمت شمارد
وفا و لطف را به پیکار دارد.
این دیوسران را مدار مردم
گر هیچ بدانی لطف ز دشنام .
بس شب که به یکجای نشستیم و همه شب
زو لطف و لطف بود و ز من ناله و نینا .
خلف حیدر کرّار و محمد که بود
همچو حیدر به شجاعت چو محمد به لطف .
به جوانمردی گوی از همه اقران ببری
چو به چوگان لطف گوی مروت بازی .
صد لطف از کردگار وز لب تو یک سخن
صد ستم از روزگار وز دل تو یک جفا.
آب گرفتم لطف افزون کند
خار وخسک را به سمن چون کند.
وآنگه به لطف جواب دادش
غم خورد و بدان ثواب دادش .
لطفی کن از آن لطف که داری
بگشای در امیدواری .
خیر نیز از لطف رسانی او
مهربان شد ز مهربانی او.
|| (اِ) آنچه بکسی فرستند. (مهذب الاسماء). هدّیة. || جائزه . || اندک ازطعام و جز آن . (منتهی الارب ).
از جام انگبین نترابد جز انگبین
از نفس او نیاید الاّ لطف گنی .
ای بارخدای همه احرار زمانه
کز دل بزداید لطفت بار زمانه .
آن خواجه که با هزار بر و لطف است
حلمش به شتاب نه وجودش به درنگ .
بیش از این نیز بجای تو لطف خواهد کرد
از لطف هرچه کند با تو سزای تو کند.
جفا و ستم را غنیمت شمارد
وفا و لطف را به پیکار دارد.
این دیوسران را مدار مردم
گر هیچ بدانی لطف ز دشنام .
بس شب که به یکجای نشستیم و همه شب
زو لطف و لطف بود و ز من ناله و نینا .
خلف حیدر کرّار و محمد که بود
همچو حیدر به شجاعت چو محمد به لطف .
به جوانمردی گوی از همه اقران ببری
چو به چوگان لطف گوی مروت بازی .
صد لطف از کردگار وز لب تو یک سخن
صد ستم از روزگار وز دل تو یک جفا.
آب گرفتم لطف افزون کند
خار وخسک را به سمن چون کند.
وآنگه به لطف جواب دادش
غم خورد و بدان ثواب دادش .
لطفی کن از آن لطف که داری
بگشای در امیدواری .
خیر نیز از لطف رسانی او
مهربان شد ز مهربانی او.
|| (اِ) آنچه بکسی فرستند. (مهذب الاسماء). هدّیة. || جائزه . || اندک ازطعام و جز آن . (منتهی الارب ).