لذیذ
لغتنامه دهخدا
لذیذ. [ ل َ ] (ع ص ) بامزه . (منتهی الارب ). خوش خوار. خوش خواره . خوشمزه . مزه ناک . (دهار). مزه دار. خوش خوراک . خوش . خوش طعم :
آن خوشه بین فتاده بر او برگهای سبز
هم دیدنش خجسته و هم خوردنش لذیذ.
لذت علمی چو از دانا به جان تو رسد
زان سپس ناید بچشمت لذت جسمی لذیذ.
هرچه زان تلختر اندر حق من خواهد گفت
گو بگو زان لب شیرین که لطیف است و لذیذ.
خوان بزرگان اگر چه لذیذ است خورده ٔ انبان خود بالذت تر. (گلستان ). || (اِ) می . ج ، لذّة و لذاذ. (منتهی الارب ).
آن خوشه بین فتاده بر او برگهای سبز
هم دیدنش خجسته و هم خوردنش لذیذ.
لذت علمی چو از دانا به جان تو رسد
زان سپس ناید بچشمت لذت جسمی لذیذ.
هرچه زان تلختر اندر حق من خواهد گفت
گو بگو زان لب شیرین که لطیف است و لذیذ.
خوان بزرگان اگر چه لذیذ است خورده ٔ انبان خود بالذت تر. (گلستان ). || (اِ) می . ج ، لذّة و لذاذ. (منتهی الارب ).