فگار
لغتنامه دهخدا
فگار. [ ف َ ] (اِ) افگار. (فرهنگ فارسی معین ). جراحت پشت چاروا بسبب سواری و بار بسیار کشیدن . (برهان ). رجوع به افگار و فگال شود. || (ص ) زمین گیر و بجامانده .(برهان ). || آزرده . (برهان ) :
بودم صبور تا برسیدم به صدر تو
گرچه ز خلق بود روان و دلم فگار.
ای چشم پرخمارت دلها فگار کرده
وی زلف مشکبارت جانها شکار کرده .
زین واقعه چرخ دل شکن را
هم خسته دل و فگار بینند.
|| خسته و مجروح . افگار. (یادداشت مؤلف ) :
پریشان شده نامور شهریار
پریشان و غمگین ، دل و جان فگار.
خیارگان صف پیل آن سپه بگرفت
نفایگان را پی کرد و خسته کرد و فگار.
یکی خرم و به کام ، یکی شاد و کامران
یکی مهتر و عزیز، یکی خسته و فگار.
روز تو نیک و سال تو نیک و مه تو نیک
تو تندرست و هرکه نخواهد چنین ، فگار.
ز خون گشت روی زمین پرنگار
ز پیکان دل و چشم گردان فگار.
ر تو از این گرگ دردمند و فگاری
جز تو بسی نیز دردمند و فگار است .
هر دل که جز هوای تو خواهد به روزگار
از درد خسته باد و ز انده فگار باد.
ای چشم پرخمارت دلها فگار کرده
وی زلف مشکبارت جانها شکار کرده .
نیست از انصاف تو در همه عالم کنون
جز تن گل پر ز خون ، جز دل لاله فگار.
سگ دیوانه شد مگرآهن
که همه ساق من فگار کند؟
نعره کنان چون نمک بر آتشم ایرا
غم نمکم بر دل فگار برافکند.
که زشت است پیرایه بر شهریار
دل شهری از ناتوانی فگار.
از دست زمانه در عذابم
زآن جان و دلم همی فگار است .
پس یک سال که برگش بدرآید ز درخت
دست دهقان را هر دم کند از غار فگار.
- دل فگار ؛ دل آزرده . دلگیر. رنجیده . غمگین :
کیوان گهر است و ما شکاریم همه
وَاندر کف آز دلفگاریم همه .
ترکیب های دیگر:
- فگار داشتن . فگار شدن . فگار کردن . فگار گردیدن . فگاری . رجوع به این ترکیب ها شود.
بودم صبور تا برسیدم به صدر تو
گرچه ز خلق بود روان و دلم فگار.
ای چشم پرخمارت دلها فگار کرده
وی زلف مشکبارت جانها شکار کرده .
زین واقعه چرخ دل شکن را
هم خسته دل و فگار بینند.
|| خسته و مجروح . افگار. (یادداشت مؤلف ) :
پریشان شده نامور شهریار
پریشان و غمگین ، دل و جان فگار.
خیارگان صف پیل آن سپه بگرفت
نفایگان را پی کرد و خسته کرد و فگار.
یکی خرم و به کام ، یکی شاد و کامران
یکی مهتر و عزیز، یکی خسته و فگار.
روز تو نیک و سال تو نیک و مه تو نیک
تو تندرست و هرکه نخواهد چنین ، فگار.
ز خون گشت روی زمین پرنگار
ز پیکان دل و چشم گردان فگار.
ر تو از این گرگ دردمند و فگاری
جز تو بسی نیز دردمند و فگار است .
هر دل که جز هوای تو خواهد به روزگار
از درد خسته باد و ز انده فگار باد.
ای چشم پرخمارت دلها فگار کرده
وی زلف مشکبارت جانها شکار کرده .
نیست از انصاف تو در همه عالم کنون
جز تن گل پر ز خون ، جز دل لاله فگار.
سگ دیوانه شد مگرآهن
که همه ساق من فگار کند؟
نعره کنان چون نمک بر آتشم ایرا
غم نمکم بر دل فگار برافکند.
که زشت است پیرایه بر شهریار
دل شهری از ناتوانی فگار.
از دست زمانه در عذابم
زآن جان و دلم همی فگار است .
پس یک سال که برگش بدرآید ز درخت
دست دهقان را هر دم کند از غار فگار.
- دل فگار ؛ دل آزرده . دلگیر. رنجیده . غمگین :
کیوان گهر است و ما شکاریم همه
وَاندر کف آز دلفگاریم همه .
ترکیب های دیگر:
- فگار داشتن . فگار شدن . فگار کردن . فگار گردیدن . فگاری . رجوع به این ترکیب ها شود.