فهیم
لغتنامه دهخدا
فهیم . [ ف َ ] (ع ص ) نیک دریابنده . دراک . تیزفهم . زودفهم . (یادداشت مؤلف ). بافهم . دانا. (فرهنگ فارسی معین ) :
به زمانی نکت و علم و ادب یاد کنی
وین ندیده ست در این عصر کس از هیچ فهیم .
ستمگران را چون جایگه چنین باشد
ستمگری نکند مردم لبیب و فهیم .
به زمانی نکت و علم و ادب یاد کنی
وین ندیده ست در این عصر کس از هیچ فهیم .
ستمگران را چون جایگه چنین باشد
ستمگری نکند مردم لبیب و فهیم .