فنون
لغتنامه دهخدا
فنون . [ ف ُ ] (ع اِ) ج ِ فن . (منتهی الارب ) (اقرب الموارد). شیوه ها. روش ها. || آداب و اصول :
نگار خویش را گفتم نگارا
نیم من در فنون عشق جاهل .
|| انواع . اقسام :
ای در اصول فضل مقدم
ای در فنون علم مؤدب .
در فنون علم و ادب متبحر. (ترجمه ٔ تاریخ یمینی ). از فنون فضایل حظی وافر داشت .(گلستان ).
سعدی از این پس نه عاقل است و نه هشیار
عشق بچربید بر فنون و فضائل .
بر او محاسن اخلاق چون رطب پربار
در او فنون فضایل چو دانه در رمان .
- ذوفنون ؛ آنکه اقسام علم و دانش و هنر دارد و داند :
حلقه های سلسله ٔ تو ذوفنون
هر یکی حلقه دهد دیگر جنون .
|| حیله ها و مکرها.
- پرفنون :
بفرمود تا نزد او شد قلون
ز ترکان دلیری گوی پرفنون .
ای گنبد زنگارگون ، ای پرجنون ای پرفنون .
نگار خویش را گفتم نگارا
نیم من در فنون عشق جاهل .
|| انواع . اقسام :
ای در اصول فضل مقدم
ای در فنون علم مؤدب .
در فنون علم و ادب متبحر. (ترجمه ٔ تاریخ یمینی ). از فنون فضایل حظی وافر داشت .(گلستان ).
سعدی از این پس نه عاقل است و نه هشیار
عشق بچربید بر فنون و فضائل .
بر او محاسن اخلاق چون رطب پربار
در او فنون فضایل چو دانه در رمان .
- ذوفنون ؛ آنکه اقسام علم و دانش و هنر دارد و داند :
حلقه های سلسله ٔ تو ذوفنون
هر یکی حلقه دهد دیگر جنون .
|| حیله ها و مکرها.
- پرفنون :
بفرمود تا نزد او شد قلون
ز ترکان دلیری گوی پرفنون .
ای گنبد زنگارگون ، ای پرجنون ای پرفنون .