فروشستن
لغتنامه دهخدا
فروشستن . [ ف ُش ُ ت َ ] (مص مرکب ) شستن و پاکیزه کردن :
چو کرد او کلیزه پر از آب جوی
به آب کلیزه فروشست روی .
- دست فروشستن ؛ دست شستن . صرف نظر کردن . چشم پوشیدن :
غرور جوانی چو از سر نشست
ز گستاخ کاری فروشوی دست .
مکن با فرومایه مردم نشست
چو کردی ز هیبت فروشوی دست .
چو در کیله ٔ جو امانت شکست
از انبار گندم فروشوی دست .
پسر کو میان قلندر نشست
پدر گو ز خیرش فروشوی دست .
|| زدودن و پاک کردن :
آن کو ز دل خلق فروشست بمردی
نام پدر بهمن و نام پسر زال .
مرا از داغ هجران زرد شد روی
به می زردی روی من فروشوی .
فروشست خور تخته ٔ لاجورد
بسیمین نقطها بزد آب زرد.
گرد از دل سیاه فروشوید
حج و نماز و روزه ٔ پیوسته .
منقش جامه هاشان را کشان پوشید فروردین
فروشست از نگار و نقش ماه مهر و آبانش .
هوا را بسیماب صبح خجسته
فروشسته زنگار از طرف خاور.
ز دیوان فروشست عنوان گنج
که نامش برآمد به دیوان رنج .
جهاندار فرمود کآن زادمرد
فروشوید از دامن خویش گرد.
خردمند شه گفت کای ساده مرد
چنین دان و از دل فروشوی گرد.
گر طبیبی را رسد زینسان جنون
دفتر طب را فروشوید به خون .
الا ای ترک آتش روی ساقی
به آب باده عقل از من فروشوی .
کنیت سعدی فروشستم ز دیوان وجود
پس قدم در حضرت بیچون مولایی زدم .
|| تلف نمودن . (ناظم الاطباء). رجوع به شستن شود.
چو کرد او کلیزه پر از آب جوی
به آب کلیزه فروشست روی .
- دست فروشستن ؛ دست شستن . صرف نظر کردن . چشم پوشیدن :
غرور جوانی چو از سر نشست
ز گستاخ کاری فروشوی دست .
مکن با فرومایه مردم نشست
چو کردی ز هیبت فروشوی دست .
چو در کیله ٔ جو امانت شکست
از انبار گندم فروشوی دست .
پسر کو میان قلندر نشست
پدر گو ز خیرش فروشوی دست .
|| زدودن و پاک کردن :
آن کو ز دل خلق فروشست بمردی
نام پدر بهمن و نام پسر زال .
مرا از داغ هجران زرد شد روی
به می زردی روی من فروشوی .
فروشست خور تخته ٔ لاجورد
بسیمین نقطها بزد آب زرد.
گرد از دل سیاه فروشوید
حج و نماز و روزه ٔ پیوسته .
منقش جامه هاشان را کشان پوشید فروردین
فروشست از نگار و نقش ماه مهر و آبانش .
هوا را بسیماب صبح خجسته
فروشسته زنگار از طرف خاور.
ز دیوان فروشست عنوان گنج
که نامش برآمد به دیوان رنج .
جهاندار فرمود کآن زادمرد
فروشوید از دامن خویش گرد.
خردمند شه گفت کای ساده مرد
چنین دان و از دل فروشوی گرد.
گر طبیبی را رسد زینسان جنون
دفتر طب را فروشوید به خون .
الا ای ترک آتش روی ساقی
به آب باده عقل از من فروشوی .
کنیت سعدی فروشستم ز دیوان وجود
پس قدم در حضرت بیچون مولایی زدم .
|| تلف نمودن . (ناظم الاطباء). رجوع به شستن شود.