فره
لغتنامه دهخدا
فره . [ ف َ رِه ْ ] (ص ) در زبان پهلوی فره ، فارسی باستان ظاهراً فرهیا . (از حاشیه ٔ برهان چ معین ). بسیار و افزون و زیاده . (برهان ) :
فره گنده پیری است شوریده هش
بداندیش و فرزندخور، شوی کش .
امروز نشاطی است فره فضل و کرم را
امروز وفاقی است عجب تیغ و قلم را.
کشوری را دو پادشه فره است
در یکی تن یکی دل از دو به است .
ور بگوید او نخواهم من فره
گو بگیر و هرکه را خواهی بده .
|| غالب . چیره . برتر. (یادداشت بخط مؤلف ). || خوش منش و خوشخوی و صاحب همت . || (اِ) افزونی و زیادتی دو حریف در نرد و شطرنج و امثال آن . (برهان ).
فره گنده پیری است شوریده هش
بداندیش و فرزندخور، شوی کش .
امروز نشاطی است فره فضل و کرم را
امروز وفاقی است عجب تیغ و قلم را.
کشوری را دو پادشه فره است
در یکی تن یکی دل از دو به است .
ور بگوید او نخواهم من فره
گو بگیر و هرکه را خواهی بده .
|| غالب . چیره . برتر. (یادداشت بخط مؤلف ). || خوش منش و خوشخوی و صاحب همت . || (اِ) افزونی و زیادتی دو حریف در نرد و شطرنج و امثال آن . (برهان ).