فرمان روا
لغتنامه دهخدا
فرمان روا. [ ف َ ما رَ ] (ص مرکب ) کنایت از پادشاه نافذالامر باشد. (برهان ). پادشاهی که حکم و فرمانش رایج باشد. (ناظم الاطباء) :
برهمن بدو گفت کای پادشا
جهاندار دانا و فرمان روا.
چو خورشید تابان میان هوا
نشسته بر او شاه فرمان روا.
هم اندر زمان تیره گون شد هوا
به زیر آمد آن مرغ فرمان روا.
مریم بکر معانی را منم روح القدس
عالم ذکر معالی را منم فرمان روا.
پیشکار حرص را بر من نبینی دسترس
تا شهنشاه قناعت شد مرا فرمان روا.
که فرمان روا پادشاه جهان
به فرمان او رای کارآگهان .
زن پاک پیوند فرمان روا
بر ایشان فروبسته دارد هوا.
مرا بنده ای هست نامش هوا
دل من بر آن بنده فرمان روا.
رای خداوند راست حاکم و فرمان رواست
گر بکشد بنده ایم ور بنوازد غلام .
چو عشقی که بنیاد او بر هواست
چنین فتنه انگیز و فرمان رواست .
- فرمان روا شدن ؛ حاکم شدن و قدرت را به دست گرفتن :
زیرا که علم و عقل ز فرمان ایزد است
بر دهر و جانور همه فرمان روا شده ست .
شکر آن خدای را که به یمگان ز فضل او
بر جان و مال شیعت فرمان روا شدم .
رجوع به فرمان شود.
برهمن بدو گفت کای پادشا
جهاندار دانا و فرمان روا.
چو خورشید تابان میان هوا
نشسته بر او شاه فرمان روا.
هم اندر زمان تیره گون شد هوا
به زیر آمد آن مرغ فرمان روا.
مریم بکر معانی را منم روح القدس
عالم ذکر معالی را منم فرمان روا.
پیشکار حرص را بر من نبینی دسترس
تا شهنشاه قناعت شد مرا فرمان روا.
که فرمان روا پادشاه جهان
به فرمان او رای کارآگهان .
زن پاک پیوند فرمان روا
بر ایشان فروبسته دارد هوا.
مرا بنده ای هست نامش هوا
دل من بر آن بنده فرمان روا.
رای خداوند راست حاکم و فرمان رواست
گر بکشد بنده ایم ور بنوازد غلام .
چو عشقی که بنیاد او بر هواست
چنین فتنه انگیز و فرمان رواست .
- فرمان روا شدن ؛ حاکم شدن و قدرت را به دست گرفتن :
زیرا که علم و عقل ز فرمان ایزد است
بر دهر و جانور همه فرمان روا شده ست .
شکر آن خدای را که به یمگان ز فضل او
بر جان و مال شیعت فرمان روا شدم .
رجوع به فرمان شود.