فرقت
لغتنامه دهخدا
فرقت . [ف ُ ق َ ] (ع اِمص ) فرقة. جدایی و مفارقت . (ناظم الاطباء). مقابل وصل . (یادداشت به خط مؤلف ) :
کیست کز وصل تو ندارد سود
کیست کش فرقت تو نگزاید؟
ز آرزوی بچه ٔ رز دل او خسته و ریش
گفت کِم صبر نمانده ست در این فرقت بیش
رفت سوی رَز با تاختنی و خَبَبی .
دو چشم من چو دو چرخشت کرد فرقت دوست
دو دیده همچو به چرخشت دانه ٔ انگور.
دنیا به سوی من به مثل بیوفا زنی است
نه شاد باش از او، نه غمی شو ز فرقتش .
چوخاک و آبم خوار و زبون ز فرقت او
چو خاک و آبم لب خشک و دیده تر دارد.
ز درد وصلت یاران من آن کنم به جزع
که جان پژوهان بر فرقت شباب کنند.
بد است کار من از فرقت تو وین بد را
هزار شکر کنم چون بتر نمیگردد.
داریم درد فرقت یاران گمان مبر
کاندوه بود یا غم نابود میبریم .
این همه زنگار غم بر آینه ٔ دل
فرقت آن یار غمگسار برافکند.
مرغان چمن فغان برآرند
گر فرقت نوبهار گویم .
خون جگرم ز فرقت دوست
از دیده روانه در کنار است .
رجوع به فرقة شود.
کیست کز وصل تو ندارد سود
کیست کش فرقت تو نگزاید؟
ز آرزوی بچه ٔ رز دل او خسته و ریش
گفت کِم صبر نمانده ست در این فرقت بیش
رفت سوی رَز با تاختنی و خَبَبی .
دو چشم من چو دو چرخشت کرد فرقت دوست
دو دیده همچو به چرخشت دانه ٔ انگور.
دنیا به سوی من به مثل بیوفا زنی است
نه شاد باش از او، نه غمی شو ز فرقتش .
چوخاک و آبم خوار و زبون ز فرقت او
چو خاک و آبم لب خشک و دیده تر دارد.
ز درد وصلت یاران من آن کنم به جزع
که جان پژوهان بر فرقت شباب کنند.
بد است کار من از فرقت تو وین بد را
هزار شکر کنم چون بتر نمیگردد.
داریم درد فرقت یاران گمان مبر
کاندوه بود یا غم نابود میبریم .
این همه زنگار غم بر آینه ٔ دل
فرقت آن یار غمگسار برافکند.
مرغان چمن فغان برآرند
گر فرقت نوبهار گویم .
خون جگرم ز فرقت دوست
از دیده روانه در کنار است .
رجوع به فرقة شود.