فرج یافتن
لغتنامه دهخدا
فرج یافتن . [ ف َ رَ ت َ ] (مص مرکب )رهایی یافتن از هم و غم و گشایش یافتن :
فرج یافتم بعد از آن بندها
هنوزم به گوش است آن پندها.
اگر عاشقی خواهی آموختن
به مردن فرج یابی از سوختن .
راست گفتی که فرج یابی اگر صبر کنی
صبر نیک است کسی را که توانایی هست .
رجوع به فرج شود.
فرج یافتم بعد از آن بندها
هنوزم به گوش است آن پندها.
اگر عاشقی خواهی آموختن
به مردن فرج یابی از سوختن .
راست گفتی که فرج یابی اگر صبر کنی
صبر نیک است کسی را که توانایی هست .
رجوع به فرج شود.