فراغ جستن
لغتنامه دهخدا
فراغ جستن . [ ف َ ج ُ ت َ ] (مص مرکب ) آسودگی یافتن . آسوده شدن :
همی بودیک ماه با درد و داغ
نمی جست یک دم ز انده فراغ .
|| در پی آسایش و فراغ برآمدن . رجوع به فراغ شود.
همی بودیک ماه با درد و داغ
نمی جست یک دم ز انده فراغ .
|| در پی آسایش و فراغ برآمدن . رجوع به فراغ شود.