فدا کردن
لغتنامه دهخدا
فدا کردن . [ ف ِ / ف َ ک َ دَ ] (مص مرکب ) گذشت از چیزی :
فدا کرده جان را همه پیش من
به دل مهربان و به تن خویش من .
پس از نیکویی ها و صد گونه رنج
فدا کردن کشور و تاج و گنج .
ز گنج خسروی و ملک شاهی
فدا کردش که میکن هرچه خواهی .
یار آن بود که مال و تن و جان فدا کند
تا در سبیل دوست به پایان برد وفا.
صائب چو ذره ای است چه دارد فدا کند
ای صدهزار جان مقدس فدای تو.
فدا کرده جان را همه پیش من
به دل مهربان و به تن خویش من .
پس از نیکویی ها و صد گونه رنج
فدا کردن کشور و تاج و گنج .
ز گنج خسروی و ملک شاهی
فدا کردش که میکن هرچه خواهی .
یار آن بود که مال و تن و جان فدا کند
تا در سبیل دوست به پایان برد وفا.
صائب چو ذره ای است چه دارد فدا کند
ای صدهزار جان مقدس فدای تو.