غیبی
لغتنامه دهخدا
غیبی . [ غ َ / غ ِ ] (ص نسبی ) منسوب به غیب . ناپدید و نهفته و پنهان و مخفی و غیرمرئی . (ناظم الاطباء). منسوب به عالم غیب . الهی . ربانی . آسمانی . فلکی . (ناظم الاطباء). رجوع به غَیب شود :
ندای هاتف غیبی ز چارگوشه ٔ عرش
صدای کوس الهی به پنج نوبت لا.
دیوان و جان دو تحفه فرستاده ام به تو
گردون بر این دو تحفه ٔ غیبی ثنا کند.
گر گوشتان اشارت غیبی شنیده نیست
بر خاک روضه وار فریبرز بگذرید.
شه بجای حاجبان خویش رفت
پیش آن مهمان غیبی پیش رفت .
ضیف غیبی را چو استقبال کرد
چون شکر گویی که پیوست او به ورد.
بسا مکاشفات غیبی و مشاهدات لاریبی دست دهد. (مجلس اول سعدی ).
|| مقدر. تقدیری . (از ناظم الاطباء).
ندای هاتف غیبی ز چارگوشه ٔ عرش
صدای کوس الهی به پنج نوبت لا.
دیوان و جان دو تحفه فرستاده ام به تو
گردون بر این دو تحفه ٔ غیبی ثنا کند.
گر گوشتان اشارت غیبی شنیده نیست
بر خاک روضه وار فریبرز بگذرید.
شه بجای حاجبان خویش رفت
پیش آن مهمان غیبی پیش رفت .
ضیف غیبی را چو استقبال کرد
چون شکر گویی که پیوست او به ورد.
بسا مکاشفات غیبی و مشاهدات لاریبی دست دهد. (مجلس اول سعدی ).
|| مقدر. تقدیری . (از ناظم الاطباء).