غنیمت دانستن
لغتنامه دهخدا
غنیمت دانستن . [ غ َ م َ ن ِ ت َ ] (مص مرکب ) غنیمت شمردن . اغتنام . مغتنم شمردن . فرصت شمردن . رجوع به غنیمت شود :
صاحباعمر عزیز است غنیمت دانش
گوی خیری که توانی ببر از میدانش .
غنیمت دان چو میدانی که هر روز
ز عمر مانده روزی میشود کم .
هر که را با دوستانی عیش می افتد زمانی
گو غنیمت دان که نادر در کمند افتد شکاری .
شب صحبت غنیمت دان و داد خوشدلی بستان
که مهتابی دل افروز است و طرف لاله زاری خوش .
غنیمت دان و می خور در گلستان
که گل تا هفته ٔ دیگر نباشد.
شب صحبت غنیمت دان که بعد از روزگار ما
بسی گردش کند گردون بسی لیل و نهار آرد.
- امثال :
غنیمت دان دمی تا یکدمت هست .
صاحباعمر عزیز است غنیمت دانش
گوی خیری که توانی ببر از میدانش .
غنیمت دان چو میدانی که هر روز
ز عمر مانده روزی میشود کم .
هر که را با دوستانی عیش می افتد زمانی
گو غنیمت دان که نادر در کمند افتد شکاری .
شب صحبت غنیمت دان و داد خوشدلی بستان
که مهتابی دل افروز است و طرف لاله زاری خوش .
غنیمت دان و می خور در گلستان
که گل تا هفته ٔ دیگر نباشد.
شب صحبت غنیمت دان که بعد از روزگار ما
بسی گردش کند گردون بسی لیل و نهار آرد.
- امثال :
غنیمت دان دمی تا یکدمت هست .