غربت
لغتنامه دهخدا
غربت . [ غ ُ ب َ ] (ع مص ) غُربَة. دوری از جای خود. دور شدن . (منتهی الارب ) (آنندراج ). غریب شدن . (مصادر زوزنی ). دوری از وطن . جدائی از وطن در طلب مقصود. غُرب . (اقرب الموارد). دوری از جای باش . دوری از خانمان . دوری از وطن و شهر. غریبی :
ز خان و مان و قرابت به غربت افتادم
بماندم اینجا بی ساز و برگ انگشتال .
ور فکنده ست او مرا در ذل غربت ، گو فکن
غربت اندر خدمت خواجه مرا والا کند.
آزرده کرد کژدم غربت جگر مرا
گوئی زبون نیافت ز گیتی مگر مرا.
مر مرا غربت زبهر دین تست
دین سوی من بس عظیم است ای عظیم .
گشت چون برگ خزانی ز غم غربت
آن رخ روشن چون لاله ٔ بستانی .
عاقل را تنهائی و غربت زیان ندارد. (کلیله و دمنه ). و حرمت هجرت و وسیلت غربت را مایه و ساقه ٔ آن گردانیده . (کلیله و دمنه ).
غریب اگرچه به دارالسلام گیرد جای
بود نتیجه ٔ غربت همه عذاب الیم .
تو و یک تنه غربت و وحش صحرا
که از مرغ صحرانوائی نیابی .
گفت معشوقی به عاشق کای فتی
تو به غربت دیده ای بس شهرها
پس کدامین شهر از آنها خوشتر است
گفت آن شهری که در وی دلبر است .
چو نوبت رسد زین جهان غربتش
ترحم فرستند بر تربتش .
چه دانی که گردیدن روزگار
به غربت بگرداندش در دیار.
سرکه به کشتن بنهی پیش دوست
به که به غربت بنهی در دیار .
|| (اِ) جای دور از خانمان . آنجا که وطن مردنباشد. مقابل وطن . شهر کسان :
عاشق از غربت بازآمده با چشم پرآب
دوستگان را به سرشک مژه برکرد ز خواب .
که هیچ آفریده را چندین حزم و خرد نتواند بود خاصه در غربت . (کلیله و دمنه ).
خانه دار فضل و روی خاندانی بوده ام
پشت در غربت کنون بر خاندان آورده ام .
گر به غربت سموم قهر اجل
خشک کرد آن نهال پرنم را.
در غربت اگر به درد دل نالم
هم ناله ٔ من پزشک من باشد.
به غربت زنی کردی آن شد و گرچه
دو صد شهوت او به پاکی نیرزد.
از زمانه منال خاقانی
گرچه در غربتت منال نماند.
تا به غربت فتاده ام همه سال
نُه مهم غیبت و سه مه حضر است .
تا به غربت فتاد خاقانی
یکدری خانه ایش زندان است .
شاه پرسید ازو حکایت خویش
هم ز غربت هم از ولایت خویش .
درشتی کند بر غریبان کسی
که نابوده باشد به غربت بسی .
و از کربت جورش راه غربت گرفتند. (گلستان سعدی ).
ندانی که من در اقالیم غربت
چرا روزگاری بکردم درنگی .
که مسکین در اقلیم غربت بمرد
متاعی کزو ماند ظالم ببرد.
نه مرا خاطر غربت نه ترا خاطر قربت
دل نهادم به صبوری که جز این چاره ندانم .
|| غرشمار یا قرشمار در تداول مردم گناباد خراسان .
|| (اِمص ) مجازاً غیبت . مقابل حضرت :
چیزی که تو پنداری ، در حضرت و در غربت
کاری که تو اندیشی از کژی و همواری
نیکوتر از آن باشد باﷲ که تو اندیشی
آسانتر از آن باشد حقا که تو پنداری .
عیشیم بود با تو در غربت و در حضرت
حالیم بود با تو در مستی و هشیاری .
|| گریه ٔ پنهانی . اشک پنهانی . (ناظم الاطباء). شعوری نیز غربت را به معنی گریستن نهانی آورده و به این شعر استشهاد کرده است :
درون خانه را بنشسته محزون
به غربت با غم دل گشته مقرون .
ولی در شعر مذکور غربت به همان معنای دوری از وطن است . || (در لغت ) به معنی مفارقت از وطن در طلب مقصود است . || (در تصوف ) گویند غربت در اغتراب از حال ، به سبب نفوذ در آن است وغربت از حق ، غربت از معرفت به جهت دهشت است . (تعریفات ، اصطلاحات صوفیه ).
- غربت اختیار کردن ؛به غربت رفتن ، غربت گزیدن ، در غربت زیستن ؛ هجرت کردن . جلای وطن کردن . دور از وطن شدن . ترک وطن . رجوع به غربت شود.
دیگر ترکیب ها:
- غربت دیدن . غربت دیده . غربت زده . غربت کردن . غربت کشیدن . غربت گرای . رجوع به همین ترکیب ها شود.
ز خان و مان و قرابت به غربت افتادم
بماندم اینجا بی ساز و برگ انگشتال .
ور فکنده ست او مرا در ذل غربت ، گو فکن
غربت اندر خدمت خواجه مرا والا کند.
آزرده کرد کژدم غربت جگر مرا
گوئی زبون نیافت ز گیتی مگر مرا.
مر مرا غربت زبهر دین تست
دین سوی من بس عظیم است ای عظیم .
گشت چون برگ خزانی ز غم غربت
آن رخ روشن چون لاله ٔ بستانی .
عاقل را تنهائی و غربت زیان ندارد. (کلیله و دمنه ). و حرمت هجرت و وسیلت غربت را مایه و ساقه ٔ آن گردانیده . (کلیله و دمنه ).
غریب اگرچه به دارالسلام گیرد جای
بود نتیجه ٔ غربت همه عذاب الیم .
تو و یک تنه غربت و وحش صحرا
که از مرغ صحرانوائی نیابی .
گفت معشوقی به عاشق کای فتی
تو به غربت دیده ای بس شهرها
پس کدامین شهر از آنها خوشتر است
گفت آن شهری که در وی دلبر است .
چو نوبت رسد زین جهان غربتش
ترحم فرستند بر تربتش .
چه دانی که گردیدن روزگار
به غربت بگرداندش در دیار.
سرکه به کشتن بنهی پیش دوست
به که به غربت بنهی در دیار .
|| (اِ) جای دور از خانمان . آنجا که وطن مردنباشد. مقابل وطن . شهر کسان :
عاشق از غربت بازآمده با چشم پرآب
دوستگان را به سرشک مژه برکرد ز خواب .
که هیچ آفریده را چندین حزم و خرد نتواند بود خاصه در غربت . (کلیله و دمنه ).
خانه دار فضل و روی خاندانی بوده ام
پشت در غربت کنون بر خاندان آورده ام .
گر به غربت سموم قهر اجل
خشک کرد آن نهال پرنم را.
در غربت اگر به درد دل نالم
هم ناله ٔ من پزشک من باشد.
به غربت زنی کردی آن شد و گرچه
دو صد شهوت او به پاکی نیرزد.
از زمانه منال خاقانی
گرچه در غربتت منال نماند.
تا به غربت فتاده ام همه سال
نُه مهم غیبت و سه مه حضر است .
تا به غربت فتاد خاقانی
یکدری خانه ایش زندان است .
شاه پرسید ازو حکایت خویش
هم ز غربت هم از ولایت خویش .
درشتی کند بر غریبان کسی
که نابوده باشد به غربت بسی .
و از کربت جورش راه غربت گرفتند. (گلستان سعدی ).
ندانی که من در اقالیم غربت
چرا روزگاری بکردم درنگی .
که مسکین در اقلیم غربت بمرد
متاعی کزو ماند ظالم ببرد.
نه مرا خاطر غربت نه ترا خاطر قربت
دل نهادم به صبوری که جز این چاره ندانم .
|| غرشمار یا قرشمار در تداول مردم گناباد خراسان .
|| (اِمص ) مجازاً غیبت . مقابل حضرت :
چیزی که تو پنداری ، در حضرت و در غربت
کاری که تو اندیشی از کژی و همواری
نیکوتر از آن باشد باﷲ که تو اندیشی
آسانتر از آن باشد حقا که تو پنداری .
عیشیم بود با تو در غربت و در حضرت
حالیم بود با تو در مستی و هشیاری .
|| گریه ٔ پنهانی . اشک پنهانی . (ناظم الاطباء). شعوری نیز غربت را به معنی گریستن نهانی آورده و به این شعر استشهاد کرده است :
درون خانه را بنشسته محزون
به غربت با غم دل گشته مقرون .
ولی در شعر مذکور غربت به همان معنای دوری از وطن است . || (در لغت ) به معنی مفارقت از وطن در طلب مقصود است . || (در تصوف ) گویند غربت در اغتراب از حال ، به سبب نفوذ در آن است وغربت از حق ، غربت از معرفت به جهت دهشت است . (تعریفات ، اصطلاحات صوفیه ).
- غربت اختیار کردن ؛به غربت رفتن ، غربت گزیدن ، در غربت زیستن ؛ هجرت کردن . جلای وطن کردن . دور از وطن شدن . ترک وطن . رجوع به غربت شود.
دیگر ترکیب ها:
- غربت دیدن . غربت دیده . غربت زده . غربت کردن . غربت کشیدن . غربت گرای . رجوع به همین ترکیب ها شود.