غایت
لغتنامه دهخدا
غایت . [ ی َ ] (ع اِ) غایة. پایان . نهایت . سرانجام . پایان کار. (زمخشری ). نسبت به آن غایی است . ج ، غای و غایات . (از قطرالمحیط).پایان هر چیزی از زمان و مکان . (منتهی الارب ) : و ناصحان وی باز نموده بودند که غور و غایت این حدیث بزرگ است . (تاریخ بیهقی ). گفت ... بخشیدیم ... واین غایت کرم و حلیمی باشد. (تاریخ بیهقی ). غوررسی و غایت چنین کارها چیست . (تاریخ بیهقی ). جمعی نادان ندانند که غوررسی و غایت چنین کارها چیست چون نادانند معذورانند. (تاریخ بیهقی ). غایت دشنام او آن بود که چون سخت در خشم شدی گفتی : ای سگ . (تاریخ بیهقی ).
و گر گویی ملا باشد روا نبود که جسمی را
نهایت نبود و غایت بسان جوهر اعلا.
غایت رنگهاست رنگ سیاه
که سیه کم شود بدیگر رنگ .
غایت موی من سپید بود
زین شگفتی همی شوم دلتنگ .
چرخی و ابری و خورشیدی و دریائی و کوه
وین صفات اینهمه را غایت مدح است و ثناست .
خدمت تو چنان کنم همه سال
که تو را غایت رضا باشد.
و به حقیقت بشناخت که اگر این کلید راز بدست وی دهد... در آن جانب کرم و مروت و حق صحبت و ممالحت بغایت رساند. (کلیله و دمنه ). غایت نادانی است ... آموختن علم به آسایش . (کلیله و دمنه ). هر که از غایت محاربت غافل باشدپشیمان گردد. (کلیله و دمنه ). و در دین و دنیا بغایت همت و قصارای امنیت برساناد. (کلیله و دمنه ). و دوستی و برادری با او بغایت لطف و نهایت یگانگی رسانید. (کلیله و دمنه ). غایت نادانی است طلب منفعت خویش . (کلیله و دمنه ).
از غایت نور عارض تو
آیینه خیال برنتابد.
غایت و آیت شناس نامزد حضرتش
غایت نصر از غزا آیت وحی از بیان .
از غایت احاطت و از قوت و شرف
هم جرم آفتابی و هم چرخ اعظمی .
ز تو تا غایت مقصد چه یکروزه چه صدساله
چو راهی در میان داری که می باید تو را رفتن .
هر کاری را غایتی است و هر ملکی رانهایتی و هر حالی را زوالی و هر دولتی را انتقالی . (ترجمه ٔ تاریخ یمینی ). اگر بغایت جد و نهایت جهد برسم هنوز فضیلت سبق و تقدم در تقدیم کرم او راست . (ترجمه ٔ تاریخ یمینی ).
کرد شاه یمن ز غایت مهر
حکم او را روان چو حکم سپهر.
چون نظر عقل بغایت رسید
دولت شادی به نهایت رسید.
ای پرتو وجودت در عقل بی نهایت
هستی کاملت را نه ابتدا نه غایت .
غایت جهل بود مشت زدن سندان را.
جالینوس ابلهی را دید که دست در گریبان دانشمندی زده و بی حرمتی همی کرد گفت اگر این دانا بودی کار او با نادانان بدین غایت نینجامیدی . (گلستان ). اگر خواهی من او را بقسمی خاموش گردانم ، ملک گفت : غایت لطف و کرم باشد. (گلستان ).
بر گرد جهان دویدن او
از غایت جهل و قلتبانیست .
در غایت اعتدال و نهایت جمال . (گلستان ).
نبینی که سختی بغایت رسید
مشقت به حد نهایت رسید.
چشم گناهکار بود بر خطای خویش
ما را ز غایت کرمت چشم بر عطا.
چندان که بی تو غایت امکان صبر بود
کردیم و عشق را نه پدیدست غایتی .
غایت کام و دولتت آنکه بخدمتت رسد
بنده میان بندگان فخر کند به چاکری .
او را نمی توان دید از منتهای خوبی
ما خود نمی نمائیم ازغایت حقیری .
از غایت تشنگی که بردم
در حلق نمیرود زلالم .
مرا تو غایت مقصودی از جهان ای دوست
هزار جان عزیزت فدای جان ای دوست .
آخر قصد من تویی غایت جهد و آرزو
تا نرسد به دامنت دست امید نگسلم .
درد دل دوستان گر تو پسندی رواست
هر چه مراد شماست غایت مقصود ماست .
تا بغایت ره میخانه نمیدانستم
ورنه مستوری ما تا به چه غایت باشد.
|| مقصود. مقصد :
شکر انعام پادشا گفتن
نتوان کان ورای غایتهاست .
در ترتیب و تبجیل قدر و تمشیت کار و تمهید رونق او بهمه غایتی برسید. (ترجمه ٔ تاریخ یمینی ). شمس المعالی در معرفت قدر او و تقدیم خدمات پسندیده بهمه غایتی برسید. (ترجمه ٔ تاریخ یمینی ).شمس المعالی در اکرام مقدم و احترام جانب و اغتنام مورد او همه غایتی برسید. (تاریخ یمینی ). || حدّ. حدّ نهایی : وهم از ادراک غایت آن قاصر باشد. (کلیله و دمنه ).
در پس این پرده ٔ زنگارگون
عاریتانند ز غایت برون .
کرد چوره رفت ز غایت فزون
سر ز گریبان طبیعت برون
همتش از غایت روشندلی
آمده در منزل بی منزلی .
چون کشش از حد و غایت درگذشت
هم وسایط رفت وهم اغیار شد.
فنون فضل تو را غایتی و حدی نیست
که نفس ناطقه را قوت بیان ماند.
هیچ طرف بر اصفهان اختیار نکرد تا غایتی که در مدت یک دو سال یکبار بر آن گذر کردی و چند ماه در آنجا اقامت بجای آوردی . (ترجمه ٔ محاسن اصفهان ).
- از غایت ؛ از کثرت :
از غایت جود و کرم و برّ و مروت
ناخواسته بخشی به همه خلق همه چیز.
از غایت بی ننگی و از حرص گدایی
استادتر از وی همه این یافه درایان .
شبی در بیابان مکه از غایت بیخوابی پای رفتنم نماند. (گلستان ).
- این غایت ؛ این زمان . اکنون .
- بغایت ؛ بکمال :
ناحیتی است سخت عظیم و با نعمت بسیار و بی اندازه و آبادان بغایت . (حدود العالم ).
پالانگریی بغایت خود
بهتر ز کلاه دوزی بد.
گل بغایت رسید بگذارید
تا بنالد هزاردستانش .
- || بسیار. بحداکثر : از فقیه بوحنیفه ٔ اسکافی درخواستم تا قصیده ای گفت ... و بغایت نیکو گفت . (تاریخ بیهقی ). استادم خواجه بونصر نسخت نامه ای بکرد نیکو بغایت . (تاریخ بیهقی ). جده ای بود مرا... چیزهای پاکیزه ساختی از خوردنی و شربتها بغایت نیکو. (تاریخ بیهقی ).
کجا بود آن کُه بغایت بلند
بلندیش افزون تر از چون وچند.
در آن خدمت بغایت چابکی داشت
که کار نازنینان نازکی داشت .
پس تبرزین مسخ کردن چون بود
پیش آن نسخ این بغایت دون بود.
و انوشیروان حکایت مزدک لعنه اﷲ و بدمذهبی او شنیده بود و آن را بغایت منکر میداشت . (فارسنامه ٔ ابن بلخی ). و هوای آن [ مرغزار اورد ] سردسیر است بغایت چنانکه درخت و باغ نباشد. (فارسنامه ٔ ابن بلخی ). و همه ٔ میوه ها آن جا [ کوار- شیراز ] بغایت نیکوست . (فارسنامه ٔ ابن بلخی ).
پسر کانهمه شوکت و پایه دید
پدررا بغایت فرومایه دید.
یکی را بغایت خوش افتاده بود
دگر نافر و سرکش افتاده بود.
فقیهی دختری داشت بغایت زشت روی .
هر که سخن نسنجد از جوابش بغایت برنجد. (گلستان ).
- || بحد. به اندازه : لمغانیان مردمان بشکوه باشند و جلد و کسوب ، و با جلدی و زعری عظیم تا بغایتی که باک ندارند که بر عامل بیک من کاه و یک بیضه رفع کنند. (چهارمقاله ). امیر نصر در تقدیم آن ابواب بغایتی رسید که جهانی تعجب نمودند. (ترجمه ٔ تاریخ یمینی ).
- تا این غایت ؛ تاکنون . الی الحال : تو که بونصری باید که اندیشه ٔ کار من بداری همچنانکه تا این غایت داشتی . (تاریخ بیهقی ). آنچه تا این غایت براندم و آنچه خواهم راند برهان روشن با خویشتن دارم . (تاریخ بیهقی ).و تا این غایت دانی که براستای تو چند نیکویی فرموده ایم و پنداشتیم که با ادب برآمده ای و نیستی چنانکه ما پنداشته ایم . (تاریخ بیهقی ). از خداوند تا این غایت همه نواخت بوده است . (تاریخ بیهقی ). از ما تا این غایت هیچ دست درازی نرفته است اما پوشیده نیست که در خراسان ترکمانان دیگر هستند. (تاریخ بیهقی ). ما را تا این غایت از این مرد خیانتی پیدا نیامده است . (تاریخ بیهقی ). تا این غایت هفتادواند و دیگر دُمادُم است . آن خدمت که او کرد تا این غایت ما را فراموش نیست . (تاریخ بیهقی ). و پیغام داد که علی تا این غایت نه آن کرد که اندازه و پایگاه او بود. (تاریخ بیهقی ). اگر تا این غایت نواختی بواجبی از مجلس ما به حاجب نرسیده است اکنون پیوسته بخواهد بود. (تاریخ بیهقی ). تا بدین غایت (سال 444 هَ . ق .) اندر میان ایشان مانده است . (زین الاخبار). پس یک روز او را گفت ای برادرعرض خویش تا این غایت بر تو پوشیده داشتم . (کلیله ودمنه ). اگر مسارعت نمایی امان دهم بر تقصیری که تا این غایت روا داشته . (کلیله و دمنه ). در باب وی (شتربه ) تا این غایت جز نیکویی و خوبی جایز داشته نشده است . (کلیله و دمنه ). تا این غایت از جانب ما التماس نکردید و آرزویی نخواستید. (راحةالصدور). قاضی چون سخن بدین غایت رسانید، از حد قیاس اسب مبالغه درگذرانید. (گلستان )... هر که آمد برو مزیدی کرد تا بدین غایت رسید. (گلستان ).
- تا بغایتی که ؛ تا حدی که : تا آنجا که رفیعقدر و عالی مرتبه شد تا بغایتی که خواست او را بخلیفه نام نهند. (تاریخ قم ). و در میانه ٔ ما در ایام پیشین قحطی سخت پیدا شد تا بغایتی که بر صحراها گیاه و نبات رسته نشد. (تاریخ قم ).
- تا غایت که ؛ تا آنجا که . تا حدی که : و توالد و تناسل کردندتا غایت که عدد فرزندان و اعقاب یکی از ایشان بقم ... زیاده بر شش هزار رسید. (تاریخ قم ). و بزن نرسیده است تا غایت که او را فرزند نبوده است . (تاریخ قم ). بهرام جور ملک پنج سال از رعیت خود خراج برداشت تا غایت که بسبب مشغول شدن ایشان به لهو و لعب و شادی ، عمارات به خرابی مبدل شدند. (تاریخ قم ).
|| غرض ناصب غایت و واضع آن ، مغبی (قطر المحیط). || رایت . علم . درفش . || الفائدة المقصودة سواءکانت عائداً الی الفاعل ام لا. (قطر المحیط). غایت منسوب به عمل . غایت منسوب به عامل . || آنچه غایت برای آن موضوع است ، مغیاً و به این معنی است که گفته میشود: غایت داخل در مغیا نیست . (قطر المحیط). و رجوع به مغیا شود. مالاجله وجودالشی ٔ. (تعریفات جرجانی ). آنچه فاعل بخاطر آن اقدام به فعل کند و آن را علت غائی نیز نامند. (کشاف اصطلاحات الفنون ). جدوی . فایده . نفع. مؤلف کشاف اصطلاحات الفنون آرد: هی تطلق علی معان منها نوع من انواع الزحاف و قد سبق معناه فی لفظ الزحاف . و رجوع به زحاف شود. تناهی ؛ بغایت برسیدن . (زوزنی ). اَمد. (منتهی الارب ) (ترجمان قرآن ).ج ، غایات . میطان . منتهی . قصیری ، یقال قصیریک ان تفعل کذا؛ ای غایتک و جهدک . قصاری . نعامی . دهر. میدی و میداء. (منتهی الارب ).
و گر گویی ملا باشد روا نبود که جسمی را
نهایت نبود و غایت بسان جوهر اعلا.
غایت رنگهاست رنگ سیاه
که سیه کم شود بدیگر رنگ .
غایت موی من سپید بود
زین شگفتی همی شوم دلتنگ .
چرخی و ابری و خورشیدی و دریائی و کوه
وین صفات اینهمه را غایت مدح است و ثناست .
خدمت تو چنان کنم همه سال
که تو را غایت رضا باشد.
و به حقیقت بشناخت که اگر این کلید راز بدست وی دهد... در آن جانب کرم و مروت و حق صحبت و ممالحت بغایت رساند. (کلیله و دمنه ). غایت نادانی است ... آموختن علم به آسایش . (کلیله و دمنه ). هر که از غایت محاربت غافل باشدپشیمان گردد. (کلیله و دمنه ). و در دین و دنیا بغایت همت و قصارای امنیت برساناد. (کلیله و دمنه ). و دوستی و برادری با او بغایت لطف و نهایت یگانگی رسانید. (کلیله و دمنه ). غایت نادانی است طلب منفعت خویش . (کلیله و دمنه ).
از غایت نور عارض تو
آیینه خیال برنتابد.
غایت و آیت شناس نامزد حضرتش
غایت نصر از غزا آیت وحی از بیان .
از غایت احاطت و از قوت و شرف
هم جرم آفتابی و هم چرخ اعظمی .
ز تو تا غایت مقصد چه یکروزه چه صدساله
چو راهی در میان داری که می باید تو را رفتن .
هر کاری را غایتی است و هر ملکی رانهایتی و هر حالی را زوالی و هر دولتی را انتقالی . (ترجمه ٔ تاریخ یمینی ). اگر بغایت جد و نهایت جهد برسم هنوز فضیلت سبق و تقدم در تقدیم کرم او راست . (ترجمه ٔ تاریخ یمینی ).
کرد شاه یمن ز غایت مهر
حکم او را روان چو حکم سپهر.
چون نظر عقل بغایت رسید
دولت شادی به نهایت رسید.
ای پرتو وجودت در عقل بی نهایت
هستی کاملت را نه ابتدا نه غایت .
غایت جهل بود مشت زدن سندان را.
جالینوس ابلهی را دید که دست در گریبان دانشمندی زده و بی حرمتی همی کرد گفت اگر این دانا بودی کار او با نادانان بدین غایت نینجامیدی . (گلستان ). اگر خواهی من او را بقسمی خاموش گردانم ، ملک گفت : غایت لطف و کرم باشد. (گلستان ).
بر گرد جهان دویدن او
از غایت جهل و قلتبانیست .
در غایت اعتدال و نهایت جمال . (گلستان ).
نبینی که سختی بغایت رسید
مشقت به حد نهایت رسید.
چشم گناهکار بود بر خطای خویش
ما را ز غایت کرمت چشم بر عطا.
چندان که بی تو غایت امکان صبر بود
کردیم و عشق را نه پدیدست غایتی .
غایت کام و دولتت آنکه بخدمتت رسد
بنده میان بندگان فخر کند به چاکری .
او را نمی توان دید از منتهای خوبی
ما خود نمی نمائیم ازغایت حقیری .
از غایت تشنگی که بردم
در حلق نمیرود زلالم .
مرا تو غایت مقصودی از جهان ای دوست
هزار جان عزیزت فدای جان ای دوست .
آخر قصد من تویی غایت جهد و آرزو
تا نرسد به دامنت دست امید نگسلم .
درد دل دوستان گر تو پسندی رواست
هر چه مراد شماست غایت مقصود ماست .
تا بغایت ره میخانه نمیدانستم
ورنه مستوری ما تا به چه غایت باشد.
|| مقصود. مقصد :
شکر انعام پادشا گفتن
نتوان کان ورای غایتهاست .
در ترتیب و تبجیل قدر و تمشیت کار و تمهید رونق او بهمه غایتی برسید. (ترجمه ٔ تاریخ یمینی ). شمس المعالی در معرفت قدر او و تقدیم خدمات پسندیده بهمه غایتی برسید. (ترجمه ٔ تاریخ یمینی ).شمس المعالی در اکرام مقدم و احترام جانب و اغتنام مورد او همه غایتی برسید. (تاریخ یمینی ). || حدّ. حدّ نهایی : وهم از ادراک غایت آن قاصر باشد. (کلیله و دمنه ).
در پس این پرده ٔ زنگارگون
عاریتانند ز غایت برون .
کرد چوره رفت ز غایت فزون
سر ز گریبان طبیعت برون
همتش از غایت روشندلی
آمده در منزل بی منزلی .
چون کشش از حد و غایت درگذشت
هم وسایط رفت وهم اغیار شد.
فنون فضل تو را غایتی و حدی نیست
که نفس ناطقه را قوت بیان ماند.
هیچ طرف بر اصفهان اختیار نکرد تا غایتی که در مدت یک دو سال یکبار بر آن گذر کردی و چند ماه در آنجا اقامت بجای آوردی . (ترجمه ٔ محاسن اصفهان ).
- از غایت ؛ از کثرت :
از غایت جود و کرم و برّ و مروت
ناخواسته بخشی به همه خلق همه چیز.
از غایت بی ننگی و از حرص گدایی
استادتر از وی همه این یافه درایان .
شبی در بیابان مکه از غایت بیخوابی پای رفتنم نماند. (گلستان ).
- این غایت ؛ این زمان . اکنون .
- بغایت ؛ بکمال :
ناحیتی است سخت عظیم و با نعمت بسیار و بی اندازه و آبادان بغایت . (حدود العالم ).
پالانگریی بغایت خود
بهتر ز کلاه دوزی بد.
گل بغایت رسید بگذارید
تا بنالد هزاردستانش .
- || بسیار. بحداکثر : از فقیه بوحنیفه ٔ اسکافی درخواستم تا قصیده ای گفت ... و بغایت نیکو گفت . (تاریخ بیهقی ). استادم خواجه بونصر نسخت نامه ای بکرد نیکو بغایت . (تاریخ بیهقی ). جده ای بود مرا... چیزهای پاکیزه ساختی از خوردنی و شربتها بغایت نیکو. (تاریخ بیهقی ).
کجا بود آن کُه بغایت بلند
بلندیش افزون تر از چون وچند.
در آن خدمت بغایت چابکی داشت
که کار نازنینان نازکی داشت .
پس تبرزین مسخ کردن چون بود
پیش آن نسخ این بغایت دون بود.
و انوشیروان حکایت مزدک لعنه اﷲ و بدمذهبی او شنیده بود و آن را بغایت منکر میداشت . (فارسنامه ٔ ابن بلخی ). و هوای آن [ مرغزار اورد ] سردسیر است بغایت چنانکه درخت و باغ نباشد. (فارسنامه ٔ ابن بلخی ). و همه ٔ میوه ها آن جا [ کوار- شیراز ] بغایت نیکوست . (فارسنامه ٔ ابن بلخی ).
پسر کانهمه شوکت و پایه دید
پدررا بغایت فرومایه دید.
یکی را بغایت خوش افتاده بود
دگر نافر و سرکش افتاده بود.
فقیهی دختری داشت بغایت زشت روی .
هر که سخن نسنجد از جوابش بغایت برنجد. (گلستان ).
- || بحد. به اندازه : لمغانیان مردمان بشکوه باشند و جلد و کسوب ، و با جلدی و زعری عظیم تا بغایتی که باک ندارند که بر عامل بیک من کاه و یک بیضه رفع کنند. (چهارمقاله ). امیر نصر در تقدیم آن ابواب بغایتی رسید که جهانی تعجب نمودند. (ترجمه ٔ تاریخ یمینی ).
- تا این غایت ؛ تاکنون . الی الحال : تو که بونصری باید که اندیشه ٔ کار من بداری همچنانکه تا این غایت داشتی . (تاریخ بیهقی ). آنچه تا این غایت براندم و آنچه خواهم راند برهان روشن با خویشتن دارم . (تاریخ بیهقی ).و تا این غایت دانی که براستای تو چند نیکویی فرموده ایم و پنداشتیم که با ادب برآمده ای و نیستی چنانکه ما پنداشته ایم . (تاریخ بیهقی ). از خداوند تا این غایت همه نواخت بوده است . (تاریخ بیهقی ). از ما تا این غایت هیچ دست درازی نرفته است اما پوشیده نیست که در خراسان ترکمانان دیگر هستند. (تاریخ بیهقی ). ما را تا این غایت از این مرد خیانتی پیدا نیامده است . (تاریخ بیهقی ). تا این غایت هفتادواند و دیگر دُمادُم است . آن خدمت که او کرد تا این غایت ما را فراموش نیست . (تاریخ بیهقی ). و پیغام داد که علی تا این غایت نه آن کرد که اندازه و پایگاه او بود. (تاریخ بیهقی ). اگر تا این غایت نواختی بواجبی از مجلس ما به حاجب نرسیده است اکنون پیوسته بخواهد بود. (تاریخ بیهقی ). تا بدین غایت (سال 444 هَ . ق .) اندر میان ایشان مانده است . (زین الاخبار). پس یک روز او را گفت ای برادرعرض خویش تا این غایت بر تو پوشیده داشتم . (کلیله ودمنه ). اگر مسارعت نمایی امان دهم بر تقصیری که تا این غایت روا داشته . (کلیله و دمنه ). در باب وی (شتربه ) تا این غایت جز نیکویی و خوبی جایز داشته نشده است . (کلیله و دمنه ). تا این غایت از جانب ما التماس نکردید و آرزویی نخواستید. (راحةالصدور). قاضی چون سخن بدین غایت رسانید، از حد قیاس اسب مبالغه درگذرانید. (گلستان )... هر که آمد برو مزیدی کرد تا بدین غایت رسید. (گلستان ).
- تا بغایتی که ؛ تا حدی که : تا آنجا که رفیعقدر و عالی مرتبه شد تا بغایتی که خواست او را بخلیفه نام نهند. (تاریخ قم ). و در میانه ٔ ما در ایام پیشین قحطی سخت پیدا شد تا بغایتی که بر صحراها گیاه و نبات رسته نشد. (تاریخ قم ).
- تا غایت که ؛ تا آنجا که . تا حدی که : و توالد و تناسل کردندتا غایت که عدد فرزندان و اعقاب یکی از ایشان بقم ... زیاده بر شش هزار رسید. (تاریخ قم ). و بزن نرسیده است تا غایت که او را فرزند نبوده است . (تاریخ قم ). بهرام جور ملک پنج سال از رعیت خود خراج برداشت تا غایت که بسبب مشغول شدن ایشان به لهو و لعب و شادی ، عمارات به خرابی مبدل شدند. (تاریخ قم ).
|| غرض ناصب غایت و واضع آن ، مغبی (قطر المحیط). || رایت . علم . درفش . || الفائدة المقصودة سواءکانت عائداً الی الفاعل ام لا. (قطر المحیط). غایت منسوب به عمل . غایت منسوب به عامل . || آنچه غایت برای آن موضوع است ، مغیاً و به این معنی است که گفته میشود: غایت داخل در مغیا نیست . (قطر المحیط). و رجوع به مغیا شود. مالاجله وجودالشی ٔ. (تعریفات جرجانی ). آنچه فاعل بخاطر آن اقدام به فعل کند و آن را علت غائی نیز نامند. (کشاف اصطلاحات الفنون ). جدوی . فایده . نفع. مؤلف کشاف اصطلاحات الفنون آرد: هی تطلق علی معان منها نوع من انواع الزحاف و قد سبق معناه فی لفظ الزحاف . و رجوع به زحاف شود. تناهی ؛ بغایت برسیدن . (زوزنی ). اَمد. (منتهی الارب ) (ترجمان قرآن ).ج ، غایات . میطان . منتهی . قصیری ، یقال قصیریک ان تفعل کذا؛ ای غایتک و جهدک . قصاری . نعامی . دهر. میدی و میداء. (منتهی الارب ).