عشق بازی
لغتنامه دهخدا
عشق بازی . [ ع ِ ] (حامص مرکب ) عمل عشقباز. عاشقی . غَزَل . (منتهی الارب ). عشق ورزی . معاشقه . مغازله . تصابی . مهرورزی :
عشقبازی کن و سیکی خور و برخند بر آن
که تو را گوید سیکی مخور و عشق مباز.
دل دوش هزار چاره سازی میکرد
با وعده ٔ دوست عشق بازی میکرد.
تا ز حسن عهد تو آوازه شد در شرق و غرب
آسمان با عشقبازی عهد وپیمان تازه کرد.
گفتا زبرای عشقبازی
ببْریدستند موی بهمان .
چو مجنون سر مکش در عشقبازی
چو لیلی پاک شو در چاره سازی .
چنین فصلی بدین عاشق نوازی
خطا باشد خطا، بی عشقبازی .
جهان عشق است و دیگر زرق سازی
همه بازیست الاّ عشقبازی .
هین مکش هر مشتری را تو به دست
عشقبازی با دو معشوقه بد است .
هر کسی را نتوان گفت که صاحب نظراست
عشقبازی دگر ونفس پرستی دگر است .
عشقبازی چیست سردر پای جانان باختن
با سر اندر کوی دلبر عشق نتوان باختن .
که سعدی راه و رسم عشقبازی
چنان داند که در بغداد تازی .
اگرچه حسن تو از عشق غیر مستغنی است
من آن نیَم که ازاین عشقبازی آیم باز.
گه چون نسیم با گل راز نهفته گفتن
گه سرّ عشقبازی از بلبلان شنیدن .
در طریق عشقبازی امن و آسایش بلاست
ریش باد آن دل که با درد تو خواهد مرهمی .
تغنّی ، تغنیة؛ عشقبازی کردن با زنان . دعفشة؛ عشقبازی کردن . مهانغة؛ عشقبازی کردن با زن . (منتهی الارب ).
عشقبازی کن و سیکی خور و برخند بر آن
که تو را گوید سیکی مخور و عشق مباز.
دل دوش هزار چاره سازی میکرد
با وعده ٔ دوست عشق بازی میکرد.
تا ز حسن عهد تو آوازه شد در شرق و غرب
آسمان با عشقبازی عهد وپیمان تازه کرد.
گفتا زبرای عشقبازی
ببْریدستند موی بهمان .
چو مجنون سر مکش در عشقبازی
چو لیلی پاک شو در چاره سازی .
چنین فصلی بدین عاشق نوازی
خطا باشد خطا، بی عشقبازی .
جهان عشق است و دیگر زرق سازی
همه بازیست الاّ عشقبازی .
هین مکش هر مشتری را تو به دست
عشقبازی با دو معشوقه بد است .
هر کسی را نتوان گفت که صاحب نظراست
عشقبازی دگر ونفس پرستی دگر است .
عشقبازی چیست سردر پای جانان باختن
با سر اندر کوی دلبر عشق نتوان باختن .
که سعدی راه و رسم عشقبازی
چنان داند که در بغداد تازی .
اگرچه حسن تو از عشق غیر مستغنی است
من آن نیَم که ازاین عشقبازی آیم باز.
گه چون نسیم با گل راز نهفته گفتن
گه سرّ عشقبازی از بلبلان شنیدن .
در طریق عشقبازی امن و آسایش بلاست
ریش باد آن دل که با درد تو خواهد مرهمی .
تغنّی ، تغنیة؛ عشقبازی کردن با زنان . دعفشة؛ عشقبازی کردن . مهانغة؛ عشقبازی کردن با زن . (منتهی الارب ).