عاجل
لغتنامه دهخدا
عاجل . [ ج ِ ] (ع ص ) مقابل آجل و منه لاتبع العاجل بالاَّجل . (اقرب الموارد). دنیا. (غیاث اللغات ). این جهان . (منتهی الارب ) :
نعمت عاجل و آجل بتوداد از ملکان
زآنکه ضایع نشود آنچه بجای تو کند.
این مرادعاجلش حاصل کند بی اجتهاد
وآن هوای آجلش حاصل کند بی انتظار.
زیرا که نادان جز به عذاب عاجل از معاصی باز نیاید. (کلیله و دمنه ). راحت عاجل را به تشویش محنت آجل منغص کردن خلاف رای خردمند است . (گلستان ). || شتاب کننده و آنچه به شتاب باشد. (غیاث اللغات ). بی مهلت . (غیاث اللغات ) (منتهی الارب ). سریع. (منتهی الارب ) :
زهر نزدیک خردمندان اگرچه قاتل است
چون ز دست دوست میگیری شفای عاجل است .
|| شتاب .(منتهی الارب ).
نعمت عاجل و آجل بتوداد از ملکان
زآنکه ضایع نشود آنچه بجای تو کند.
این مرادعاجلش حاصل کند بی اجتهاد
وآن هوای آجلش حاصل کند بی انتظار.
زیرا که نادان جز به عذاب عاجل از معاصی باز نیاید. (کلیله و دمنه ). راحت عاجل را به تشویش محنت آجل منغص کردن خلاف رای خردمند است . (گلستان ). || شتاب کننده و آنچه به شتاب باشد. (غیاث اللغات ). بی مهلت . (غیاث اللغات ) (منتهی الارب ). سریع. (منتهی الارب ) :
زهر نزدیک خردمندان اگرچه قاتل است
چون ز دست دوست میگیری شفای عاجل است .
|| شتاب .(منتهی الارب ).