ظفر یافتن
لغتنامه دهخدا
ظفر یافتن . [ ظَ ف َ ت َ ] (مص مرکب ) اِفلاج . اِظفار. بَلل . فَلج . استیلاء. کامیاب شدن . مظفر شدن . غلبه کردن . دست یافتن :
دلشاد زی و کامروا باش و ظفر یاب
بر کام و هوای دل و بر دشمن غدار.
مال شد در جهان چو منهزمی
تا بر او یافت جود تو ظفری .
دلشاد زی و کامروا باش و ظفر یاب
بر کام و هوای دل و بر دشمن غدار.
مال شد در جهان چو منهزمی
تا بر او یافت جود تو ظفری .