صولجان
لغتنامه دهخدا
صولجان . [ ص َ ل َ ] (معرب ، اِ) چوگان . (منتهی الارب ) (غیاث اللغات ) (مهذب الاسماء). معرب چوگان است . (حاشیه ٔ برهان چ معین ). محجن . طبطاب :
مهین دختر نعش چون صولجانی
کهین دختر نعش مانند قفلی .
تا شب است و ماه نو گوئی که از گوی زمین
گردبر گردون ز سیمین صولجان افشانده اند.
در حلقه ٔ صولجان زلفش
بی چاره دل اوفتاده چون گوست .
گاه حیران ایستاده گه دوان
گاه غلطان همچو گوی از صولجان .
نعره ٔ لاضیر بشنید آسمان
چرخ گوئی شد پی آن صولجان .
مهین دختر نعش چون صولجانی
کهین دختر نعش مانند قفلی .
تا شب است و ماه نو گوئی که از گوی زمین
گردبر گردون ز سیمین صولجان افشانده اند.
در حلقه ٔ صولجان زلفش
بی چاره دل اوفتاده چون گوست .
گاه حیران ایستاده گه دوان
گاه غلطان همچو گوی از صولجان .
نعره ٔ لاضیر بشنید آسمان
چرخ گوئی شد پی آن صولجان .