صواب آمدن
لغتنامه دهخدا
صواب آمدن . [ ص َ م َ دَ ] (مص مرکب ) درست آمدن . درست بودن . بجا بودن . مصلحت آمدن : امیر گفت : سخت صواب آمد. (تاریخ بیهقی ).
صواب آید روا داری پسندی
که وقت دستگیری دست بندی .
چو من بنوازم و دارم عزیزش
صواب آید که بنوازی تو نیزش .
ورأی همگنان در مشیت است که صواب آید یا خطا. (گلستان ). رجوع به صواب شود.
صواب آید روا داری پسندی
که وقت دستگیری دست بندی .
چو من بنوازم و دارم عزیزش
صواب آید که بنوازی تو نیزش .
ورأی همگنان در مشیت است که صواب آید یا خطا. (گلستان ). رجوع به صواب شود.