صبوری کردن
لغتنامه دهخدا
صبوری کردن . [ ص َ ک َ دَ] (مص مرکب ) شکیبائی ورزیدن . صبر کردن :
گفتم تو چه دانی که شب تیره چه زاید
بشکیب و صبوری کن تا شب بنهد بار.
زبان گر بگرمی صبوری کند
ز دوری کن خویش دوری کند.
همی گفتش صبوری کن که آخر
بکام دل رسد یک روز صابر.
صبوری کرد با غمهای دوری
هم آخر شادمان شد زآن صبوری .
یک امشب را صبوری کرد باید
شب آبستن بود تا خود چه زاید.
صبوری کرد روزی چند در کار
نمود آنگه که خواهم گشت بیمار.
گویند بدوری بکن از یار صبوری
در مهر تفاوت نکند بعد مسافت .
بیچاره صبوری چکند گر نکند
خرسندی عاشقان ضروری باشد.
گفتم تو چه دانی که شب تیره چه زاید
بشکیب و صبوری کن تا شب بنهد بار.
زبان گر بگرمی صبوری کند
ز دوری کن خویش دوری کند.
همی گفتش صبوری کن که آخر
بکام دل رسد یک روز صابر.
صبوری کرد با غمهای دوری
هم آخر شادمان شد زآن صبوری .
یک امشب را صبوری کرد باید
شب آبستن بود تا خود چه زاید.
صبوری کرد روزی چند در کار
نمود آنگه که خواهم گشت بیمار.
گویند بدوری بکن از یار صبوری
در مهر تفاوت نکند بعد مسافت .
بیچاره صبوری چکند گر نکند
خرسندی عاشقان ضروری باشد.